شرابسرخ
#شراب_سرخ
Part: ³⁹
تهیونگ: هوم؟!
جونکوک : راستش این قضیه ی پدرت ...تقصیر من بود!
تهیونگ: هاا...
جونکوک: خب ...وقتی تو توی عمارت گیر افتاده بودی من و جنا خیلی نگرانت بودیم و خب از اونجایی که کاری از دست خودمون برنمیومد من گفتم که بریم و از پدرت کمک بگیریم !
جونکوک به چشای قرمزه تهیونگ نگاه کرد و بعد آب دهنش رو قورت داد و ادامه داد....
جونکوک: بعدش من و جنا رفتیم عمارته پدرت تا ازش کمک بگیریم ولی ...
تهیونگ: ولی چی؟!!(عصبانی)
جونکوک:ولی ... پدرت وقتی جنا رو دید خیلی عصبانی شد و با خشم و عصبانیت تمام اومد جلو جنا و محکم خوابوند تو صورتش ....و بعدش دستش رو گرفت و برد یه اتاقی.....
تهیونگ: پس تو اونجا ماست بودییییی!!(داد)
جونکوک: نمیتونستم کاری بکنم خب گرفته بودنم!
تهیونگ: چه فکری زد به سرت که رفتی تا از اون عوضی کمک بگریییی هااا!(داد)
جونکوک: م..من خب...
تهیونگ: فکر کردی اون کمک میکنه! ....اون عروسه خودش رو کشت ...عروسه خودش! باورت میشه! (داد)
جونکوک: م..من متأسفم! (سرش رو انداخت پایین)
تهیونگ: جونکوک بزار باهات رو راست باشم ...پدره من! از هر دختری که به من نزدیک میشه بدش میاد ! ...چرا؟! چون میخواد من با دختر خالم ازدواج کنم! ....و وقتی من با جیا ازدواج کردم پدرم از حرصش جیا رو جلوی چشمای خودم کشت! بعد تو ورداشتی جنا رو بردی عمارتش!!
تهیونگ واقعا اعصبانی بود ! ولی خب تقصیره جونکوک نبود که ...آخه جونکوک که نمیدونست پدره تهیونگ یه همچین آدمیه!
اروم از رو مبل بلند شدم ....
جنا: عصبانیت الانتون بیخوده ...الان که هم من سالمم و هم خودت تهیونگ و جونکوک هم که آسیبی ندیده ! کای که هیچی! پس چرا دارین بحث میکنین؟!
تهیونگ: جنا! ...فکر کردی جای طناب رو روی دستات ندیدم !
جنا: ج..جای طناب!(استرس)
تهیونگ: پدرم کتکت زده بود مگه نه؟!!!
جنا: نه چرا ...
یهو تهیونگ اومد سمتم و آستینه لباسم رو داد بالا ! ...دستام از بازوم تا آرِنجَم کبود شده بود!
جنا : ای..اینا چیزی نیست ...
خواستم آستینم رو بدم پایین که تهیونگ محکم زد تو صورتم ...
تهیونگ: چرا اینا رو همون جا بهم نشون ندادی! چرا همون موقع نگفتی پدرم کتکت زده هااا!(داد)
جنا : خ..خب...(بغض)
تهیونگ: چرا نگفتی ات!!(عربده )
جنا : آخه...(بغض)
جونکوک دویید سمت تهیونگ و گرفت از بازوش ....
جونکوک: چی کار میکنی پسر!
تهیونگ یهو به خودش اومد و بهم نگاه کرد....اروم اشکام سرازیر شدن...فقط مونده بود از تهیونگ سیلی نخورم که خوردم!
تهیونگ خواست بیاد سمتم که خودم رو عقب کشیدم!
جنا: ولم کنننن! ...بهم دست نزن ....
اروم رفتم سمت پله ها....یکی یکی از پله ها بالا رفتم و بعد رفتم کنار نرده های پله نشستم ....
ادامه دارد.....
حمایت فراموش نشه💖🙃
Part: ³⁹
تهیونگ: هوم؟!
جونکوک : راستش این قضیه ی پدرت ...تقصیر من بود!
تهیونگ: هاا...
جونکوک: خب ...وقتی تو توی عمارت گیر افتاده بودی من و جنا خیلی نگرانت بودیم و خب از اونجایی که کاری از دست خودمون برنمیومد من گفتم که بریم و از پدرت کمک بگیریم !
جونکوک به چشای قرمزه تهیونگ نگاه کرد و بعد آب دهنش رو قورت داد و ادامه داد....
جونکوک: بعدش من و جنا رفتیم عمارته پدرت تا ازش کمک بگیریم ولی ...
تهیونگ: ولی چی؟!!(عصبانی)
جونکوک:ولی ... پدرت وقتی جنا رو دید خیلی عصبانی شد و با خشم و عصبانیت تمام اومد جلو جنا و محکم خوابوند تو صورتش ....و بعدش دستش رو گرفت و برد یه اتاقی.....
تهیونگ: پس تو اونجا ماست بودییییی!!(داد)
جونکوک: نمیتونستم کاری بکنم خب گرفته بودنم!
تهیونگ: چه فکری زد به سرت که رفتی تا از اون عوضی کمک بگریییی هااا!(داد)
جونکوک: م..من خب...
تهیونگ: فکر کردی اون کمک میکنه! ....اون عروسه خودش رو کشت ...عروسه خودش! باورت میشه! (داد)
جونکوک: م..من متأسفم! (سرش رو انداخت پایین)
تهیونگ: جونکوک بزار باهات رو راست باشم ...پدره من! از هر دختری که به من نزدیک میشه بدش میاد ! ...چرا؟! چون میخواد من با دختر خالم ازدواج کنم! ....و وقتی من با جیا ازدواج کردم پدرم از حرصش جیا رو جلوی چشمای خودم کشت! بعد تو ورداشتی جنا رو بردی عمارتش!!
تهیونگ واقعا اعصبانی بود ! ولی خب تقصیره جونکوک نبود که ...آخه جونکوک که نمیدونست پدره تهیونگ یه همچین آدمیه!
اروم از رو مبل بلند شدم ....
جنا: عصبانیت الانتون بیخوده ...الان که هم من سالمم و هم خودت تهیونگ و جونکوک هم که آسیبی ندیده ! کای که هیچی! پس چرا دارین بحث میکنین؟!
تهیونگ: جنا! ...فکر کردی جای طناب رو روی دستات ندیدم !
جنا: ج..جای طناب!(استرس)
تهیونگ: پدرم کتکت زده بود مگه نه؟!!!
جنا: نه چرا ...
یهو تهیونگ اومد سمتم و آستینه لباسم رو داد بالا ! ...دستام از بازوم تا آرِنجَم کبود شده بود!
جنا : ای..اینا چیزی نیست ...
خواستم آستینم رو بدم پایین که تهیونگ محکم زد تو صورتم ...
تهیونگ: چرا اینا رو همون جا بهم نشون ندادی! چرا همون موقع نگفتی پدرم کتکت زده هااا!(داد)
جنا : خ..خب...(بغض)
تهیونگ: چرا نگفتی ات!!(عربده )
جنا : آخه...(بغض)
جونکوک دویید سمت تهیونگ و گرفت از بازوش ....
جونکوک: چی کار میکنی پسر!
تهیونگ یهو به خودش اومد و بهم نگاه کرد....اروم اشکام سرازیر شدن...فقط مونده بود از تهیونگ سیلی نخورم که خوردم!
تهیونگ خواست بیاد سمتم که خودم رو عقب کشیدم!
جنا: ولم کنننن! ...بهم دست نزن ....
اروم رفتم سمت پله ها....یکی یکی از پله ها بالا رفتم و بعد رفتم کنار نرده های پله نشستم ....
ادامه دارد.....
حمایت فراموش نشه💖🙃
- ۸.۷k
- ۲۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط