♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 60・]ᕗ
انگشتم رو روی سینه اش کوبیدم وگفتم : چیه که فک کردی دارم شوخی میکنم؟ کجای رفتار من شوخيه؟من کاملا جدی دارم حرف میزنم جناب دکتر و بهت گفتم اگه اون كل لباسهاش رو در بیاره و معاینه اش کنی دیگه هیچ وقت تا آخر عمرم اتفاقی گذرم به اینجا نمیوفته..سر
حرفمم وایمیستم.
زل زد تو چشمم. دستام از خشم میلرزید
با غیض راهم رو گرفتم که برم و در رو باز کردم که دستش رو روی چارچوب در گذاشت راهم رو سد کرد اخم کرد
و گفت : هیچ معلوم هست چی میگی؟ من یه پزشکم و اون مريض من... هر جایی از بدنش درد بكنه من موظفم معاینه و درمانش کنم.. بعدشم صحیح کل لباسهاش رو دربیاره چیه؟ مگه چه خبره؟چی فک کردی؟ فقط یه معاینه ساده است و قرار نیست کل لباسهاش رو در بیاره.. و قضیه فقط پزشکیه..
با غیض گفتم : عه.. اونوقت اگه قصد این میمون قرمز مخ زدن و از راه به در کردن تو باشه چی؟
انگشتش رو بالا گرفت و خشن گفت : حتی اگه هدف و تصمیمش این شر و ورها باشه. بازم احتمال خیلی هست که واقعا این مشکل رو داشته باشه وظیفه منه که درمانش کنم و واقعا نمیتونم اجازه بدم به خاطر کوتاهی من بلایی سرش بیاد.
کوبیدم تو سینه اش و گفتم : باشه. پس تو به وظیفه ات عمل کن و منم میرم و دیگه اینورا پیدام نمیشه
خشن و جدی کمرم رو گرفت و منو به خودش فشار داد. با خشم سعی کردم دستش رو جدا کنم ولی خشمش بیشتر شد و بیشتر کمرم رو به خودش فشار داد. دردم گرفت و دندونام رو روی هم فشار دادم. کوبیدم تو سینه اش. صدای نکره شارلوت از پشت سرم اومد.
شارلوت : جونگکوک جان مثل اینکه امروز سرت شلوغه..میخوای من پس فردا صبح بیام اون موقع تنها هم هستی و بهتره؟
داشتم خفه میشدم مطمین بودم صورتم سرخ شده بود.
جونگکوک با غیض گفت:اره..سرم شلوغه..
شارلوت : پس فعلا..
و نگاه پرافاده ای به من انداخت و رفت. با خشم تند تند نفس کشیدم.
جونگکوک : حسود من... نگام کن..
با غیض تند نگاش کردم و عصبی گفتم:برو کنار..میخوام برم
و کنارش زدم و خواستم رد شم که از پشت دستش دور شكمم حلقه کرد و منو به خودش چسبوند.
روی موهام رو بوسید و گفت: تو نمیری.. اصلا راه نداره که بری..بیا بریم تو حرف بزنیم.
داد زدم : من حرفی ندارم..
کنار گوشم ریز خندید و گفت هیسس... داد نزن..حرف میزنیم
و کشیدم داخل. داشت با مهربونی سعی میکرد ارومم کنه ولی بدجور داغ کرده بودم و تلخ شده بودم.
ᕙ[・part 60・]ᕗ
انگشتم رو روی سینه اش کوبیدم وگفتم : چیه که فک کردی دارم شوخی میکنم؟ کجای رفتار من شوخيه؟من کاملا جدی دارم حرف میزنم جناب دکتر و بهت گفتم اگه اون كل لباسهاش رو در بیاره و معاینه اش کنی دیگه هیچ وقت تا آخر عمرم اتفاقی گذرم به اینجا نمیوفته..سر
حرفمم وایمیستم.
زل زد تو چشمم. دستام از خشم میلرزید
با غیض راهم رو گرفتم که برم و در رو باز کردم که دستش رو روی چارچوب در گذاشت راهم رو سد کرد اخم کرد
و گفت : هیچ معلوم هست چی میگی؟ من یه پزشکم و اون مريض من... هر جایی از بدنش درد بكنه من موظفم معاینه و درمانش کنم.. بعدشم صحیح کل لباسهاش رو دربیاره چیه؟ مگه چه خبره؟چی فک کردی؟ فقط یه معاینه ساده است و قرار نیست کل لباسهاش رو در بیاره.. و قضیه فقط پزشکیه..
با غیض گفتم : عه.. اونوقت اگه قصد این میمون قرمز مخ زدن و از راه به در کردن تو باشه چی؟
انگشتش رو بالا گرفت و خشن گفت : حتی اگه هدف و تصمیمش این شر و ورها باشه. بازم احتمال خیلی هست که واقعا این مشکل رو داشته باشه وظیفه منه که درمانش کنم و واقعا نمیتونم اجازه بدم به خاطر کوتاهی من بلایی سرش بیاد.
کوبیدم تو سینه اش و گفتم : باشه. پس تو به وظیفه ات عمل کن و منم میرم و دیگه اینورا پیدام نمیشه
خشن و جدی کمرم رو گرفت و منو به خودش فشار داد. با خشم سعی کردم دستش رو جدا کنم ولی خشمش بیشتر شد و بیشتر کمرم رو به خودش فشار داد. دردم گرفت و دندونام رو روی هم فشار دادم. کوبیدم تو سینه اش. صدای نکره شارلوت از پشت سرم اومد.
شارلوت : جونگکوک جان مثل اینکه امروز سرت شلوغه..میخوای من پس فردا صبح بیام اون موقع تنها هم هستی و بهتره؟
داشتم خفه میشدم مطمین بودم صورتم سرخ شده بود.
جونگکوک با غیض گفت:اره..سرم شلوغه..
شارلوت : پس فعلا..
و نگاه پرافاده ای به من انداخت و رفت. با خشم تند تند نفس کشیدم.
جونگکوک : حسود من... نگام کن..
با غیض تند نگاش کردم و عصبی گفتم:برو کنار..میخوام برم
و کنارش زدم و خواستم رد شم که از پشت دستش دور شكمم حلقه کرد و منو به خودش چسبوند.
روی موهام رو بوسید و گفت: تو نمیری.. اصلا راه نداره که بری..بیا بریم تو حرف بزنیم.
داد زدم : من حرفی ندارم..
کنار گوشم ریز خندید و گفت هیسس... داد نزن..حرف میزنیم
و کشیدم داخل. داشت با مهربونی سعی میکرد ارومم کنه ولی بدجور داغ کرده بودم و تلخ شده بودم.
- ۱۳۱
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط