♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
♥╣[لمس ممنوعه]╠♥
ᕙ[・part 58・]ᕗ
جونگکوک جدی گفت : اما من خیلی دوسش دارم و حس میکنم کاملا بهم میاد..
شارلوت با غیض بحث رو عوض کرد و گفت : کریستینا.. اهل این ورا نیستی نه؟
جدی گفتم ؛ نه نیستم..
شارلوت گفت : بیشتر بهت میخوره اهل محله کولی هاا باشی... با خشم و خباثت وسط حرفش گفتم : بهتره یه نگاه به خودت توی اینه بندازی تا بفهمی کولی منم یا تو..البته اخلاقیات و قیافه ات کمی هم به میمونهای جنگل شباهت داره..شاید اصلیتت به اونا برگرده
شارلوت با خشم نگام کرد و گفت : من..
جونگکوک خیلی جدی و محکم وسط حرفش سریع گفت : کریستینا.. عزیزم... میری یه لیوان آب بیاری..داروش غليظه..
با غیض و خشم اخمی کردم و زل زدم به شارلوت و با عصبانیتی که توی صدام موج میزد گفتم : باشه.
و رفتم بیرون و به محض خروجم صداشون اومد. جونگکوک : با کریستینا درست صحبت کن.. اون دوست خیلی خوبه منه و اصلا دوست ندارم ناراحت بشه.
شارلوت : خوب اهل اینورا نیست.
جونگکوک : اره.. و اهل جاییه که حتا نمیتونی فکرشو بکنی
شارلوت : هه چه ساده ای تو اون الکی گفته ثروتمنده که..... وسط حرفش جونگکوک خشن گفت : من با مال و منال و ثروت کریستینا هیچ کاری ندارم هیچ کاری..هرچی که داره و نداره برام مهم نیست این دختر برام مهمه..چه ثروتمند باشه و چه نباشه شده چراغ خونه من و اصلا دوس ندارم تو خونه من توهینی بهش بشه. افتاد یا برات بندازمش؟
شارلوت با غیض گفت : افتاد
لبخند خیلی خوشحالی رو لبم اومد و رفتم آب آوردم خیلی ذوق کرده بودم که جونگکوک اینجوری ازم دفاع کرد. حس قشنگی داشتم.
رفتم داخل و لیوان اب رو دستش دادم.
با لبخند ازم گرفت. اخم کردم و رو صندلی نشستم و به چهره کريح المنظر شارلوت نگاه کردم که فک کرده بود کیه و هی برام قیافه میومد.
احمقه میمون.. من ادای پولدار بودن در میارم..اره؟اخه فک کردی میذارم مخ جونگکوک رو بزنی؟
پس من اینجا چیم؟
حس رقابت و حسادتی با خشم و غیضم قاطی شده بود و زل زده بودم بهش.از وجودش داشتم حرص میخوردم
ᕙ[・part 58・]ᕗ
جونگکوک جدی گفت : اما من خیلی دوسش دارم و حس میکنم کاملا بهم میاد..
شارلوت با غیض بحث رو عوض کرد و گفت : کریستینا.. اهل این ورا نیستی نه؟
جدی گفتم ؛ نه نیستم..
شارلوت گفت : بیشتر بهت میخوره اهل محله کولی هاا باشی... با خشم و خباثت وسط حرفش گفتم : بهتره یه نگاه به خودت توی اینه بندازی تا بفهمی کولی منم یا تو..البته اخلاقیات و قیافه ات کمی هم به میمونهای جنگل شباهت داره..شاید اصلیتت به اونا برگرده
شارلوت با خشم نگام کرد و گفت : من..
جونگکوک خیلی جدی و محکم وسط حرفش سریع گفت : کریستینا.. عزیزم... میری یه لیوان آب بیاری..داروش غليظه..
با غیض و خشم اخمی کردم و زل زدم به شارلوت و با عصبانیتی که توی صدام موج میزد گفتم : باشه.
و رفتم بیرون و به محض خروجم صداشون اومد. جونگکوک : با کریستینا درست صحبت کن.. اون دوست خیلی خوبه منه و اصلا دوست ندارم ناراحت بشه.
شارلوت : خوب اهل اینورا نیست.
جونگکوک : اره.. و اهل جاییه که حتا نمیتونی فکرشو بکنی
شارلوت : هه چه ساده ای تو اون الکی گفته ثروتمنده که..... وسط حرفش جونگکوک خشن گفت : من با مال و منال و ثروت کریستینا هیچ کاری ندارم هیچ کاری..هرچی که داره و نداره برام مهم نیست این دختر برام مهمه..چه ثروتمند باشه و چه نباشه شده چراغ خونه من و اصلا دوس ندارم تو خونه من توهینی بهش بشه. افتاد یا برات بندازمش؟
شارلوت با غیض گفت : افتاد
لبخند خیلی خوشحالی رو لبم اومد و رفتم آب آوردم خیلی ذوق کرده بودم که جونگکوک اینجوری ازم دفاع کرد. حس قشنگی داشتم.
رفتم داخل و لیوان اب رو دستش دادم.
با لبخند ازم گرفت. اخم کردم و رو صندلی نشستم و به چهره کريح المنظر شارلوت نگاه کردم که فک کرده بود کیه و هی برام قیافه میومد.
احمقه میمون.. من ادای پولدار بودن در میارم..اره؟اخه فک کردی میذارم مخ جونگکوک رو بزنی؟
پس من اینجا چیم؟
حس رقابت و حسادتی با خشم و غیضم قاطی شده بود و زل زده بودم بهش.از وجودش داشتم حرص میخوردم
- ۱۸۱
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط