𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:60
دختر با کمی دستپاچگی و لکنت لب زد.
~من.. من فقط...
یونگی کمی به جلو خم شد.. فاصله صورت اش با صورت دختر کم تر شد و پوزخندی زد.
•چیه؟ انقدر حرفات خصوصی بوده با دکترکه الان به لکنت افتادی؟
آنا نفس عمیقی کشید و یک قدم عقب تر رفت.
~چی شنیدی؟
یونگی به دیوار تکیه داد و به سر تا پایه دختر نگاه کرد
•چیز زیادی نشنیدم.. فکر کنم داشتی درمورد آزمایش حرف میزدی.. هاه؟
آنا سر تکان داد.
~آره.. آره درمورد آزمایش بود، میخواستم بدونم آزمایش کی قراره آماده بشه و یکم هم درمورد وضعیت بچه از دکتر پرسیدم
•هومم.. باور کردم.. اگر کارت تموم شده دیگه بریم.. به کارای شرکت باید برسم
و بعد بدون منتظر موندن برای دختر راه افتاد سمت خروجی بیمارستان.
آنا که متوجه شد یونگی متوجه چیزی از حرف های او و دکتر نشده نفس عمیقی کشید و بعد دنبال مین به سمت ماشین رفت.
•
•
•
بعد نیم ساعت رانندگی بالاخره به لوکیشن رسید.
از ماشین سورمه ای رنگ پیاده شد و سمت مرد که پشت بهش بود رفت.
+خیلی منتظر موندی؟
هوسوک سمت مرد برگشت، چهره اش هرچیزی را نشان میداد جز خوشحالی.
×از دیشب منتظر توی عوضی ام
کیم تک خنده ای کرد
+ازت میخوام برام یک کاری کنی..
×میشنوم
+یکی رو پیدا کن که دنبال پول باشه.. نقش قاتل رو بازی کنه و بره زندان
هوسوک از عصبانیت خنده ای آرام کرد.
×آخه کدوم احمقی حاضره بخاطر پول بره زندان؟؟
کیم رو به روی او ایستاد و از سرمای هوا دستش را در جیب کت بلندش کرد.
+اومدی اینجا که بهم کمک کنی نه اینکه نقشمو خراب کنی.. یک نره خری رو پیدا کن که اینکارو بکنه...تا رسیدن به هدف چیزی نمونده،هیونگ
×منظورت چیه؟
+جونگکوک امروز بهم اعتراف کرد.. فکر کنم جدی جدی عاشقم شده
هوسوک ابرویی بالا انداخت.
×تو چی؟ تو هم دوستش داری؟
کیم چیزی نگفت.. ولی چشمانش حسی که به پسر داشت را فریاد میزد..
هوسوک خندید.
×لعنتی.. عاشقش شدی!
+ نه.. نه اصلا هم اینطور نیست، واسه خودت قصه نباف
×میفهمم چه حسی داری، ته..من نتونستم بهش برسم.. تو اشتباه منو نکن..
+عمو همیشه میگفت عشق یعنی ضعف آدم...و وقتی فهمید تو عاشق جیمین شدی به من امید پیدا کرد.. چون فکر میکرد تو ضعیفی
×پدرم تو رو جوری بزرگ کرده که بتونی انتقام نصفه نیمه اش رو تموم کنی.. ولی تو اینکارو نکن.. جونگکوک واقعا بیگناهه، تهیونگ
+من هم بی گناه بودم! پدرم جلوی خودم از ساختمون 5 طبقه افتاد و تقصیر کی بود؟! پدر جونگکوک! من فقط 7 سالم بود.. فقط 7 سال! من گناه نداشتم؟ وقتی اون ح.رومزاده مادرمو انداخت تو آتیش و من کاری از دستم بر نیومد!
تهیونگ با هر کلمه بغضی که 17 سال در گلویش بود ترکید و اشک هایش روی گونه هایش را خیس می کرد.
+ تو 7 سالگی پدرم جلوی چشمم مرد و تو 17 سالگی مادرم زنده زنده جلوی چشمام سوخت و الان من گناهکارم.. بچگی من بخاطر پدر جونگکوک نابود شد.. و من هم پسر اون عوضی رو نابود میکنم
×نمیتونی..
+حالا ببین.. چیزی نمونده تا نقشم عملی شه
برگشت و سمت ماشینش رفت.
×تو عاشقشی، تهیونگ! نمیتونی جونگکوک رو نابود کنی!
کیم ایستاد و با همان لحن محکم و جدی اش لب زد.
+عاشقش نیستم.. میمیرم اما عاشق پسر دشمنم نمیشم
ادامه دارد...
part:60
دختر با کمی دستپاچگی و لکنت لب زد.
~من.. من فقط...
یونگی کمی به جلو خم شد.. فاصله صورت اش با صورت دختر کم تر شد و پوزخندی زد.
•چیه؟ انقدر حرفات خصوصی بوده با دکترکه الان به لکنت افتادی؟
آنا نفس عمیقی کشید و یک قدم عقب تر رفت.
~چی شنیدی؟
یونگی به دیوار تکیه داد و به سر تا پایه دختر نگاه کرد
•چیز زیادی نشنیدم.. فکر کنم داشتی درمورد آزمایش حرف میزدی.. هاه؟
آنا سر تکان داد.
~آره.. آره درمورد آزمایش بود، میخواستم بدونم آزمایش کی قراره آماده بشه و یکم هم درمورد وضعیت بچه از دکتر پرسیدم
•هومم.. باور کردم.. اگر کارت تموم شده دیگه بریم.. به کارای شرکت باید برسم
و بعد بدون منتظر موندن برای دختر راه افتاد سمت خروجی بیمارستان.
آنا که متوجه شد یونگی متوجه چیزی از حرف های او و دکتر نشده نفس عمیقی کشید و بعد دنبال مین به سمت ماشین رفت.
•
•
•
بعد نیم ساعت رانندگی بالاخره به لوکیشن رسید.
از ماشین سورمه ای رنگ پیاده شد و سمت مرد که پشت بهش بود رفت.
+خیلی منتظر موندی؟
هوسوک سمت مرد برگشت، چهره اش هرچیزی را نشان میداد جز خوشحالی.
×از دیشب منتظر توی عوضی ام
کیم تک خنده ای کرد
+ازت میخوام برام یک کاری کنی..
×میشنوم
+یکی رو پیدا کن که دنبال پول باشه.. نقش قاتل رو بازی کنه و بره زندان
هوسوک از عصبانیت خنده ای آرام کرد.
×آخه کدوم احمقی حاضره بخاطر پول بره زندان؟؟
کیم رو به روی او ایستاد و از سرمای هوا دستش را در جیب کت بلندش کرد.
+اومدی اینجا که بهم کمک کنی نه اینکه نقشمو خراب کنی.. یک نره خری رو پیدا کن که اینکارو بکنه...تا رسیدن به هدف چیزی نمونده،هیونگ
×منظورت چیه؟
+جونگکوک امروز بهم اعتراف کرد.. فکر کنم جدی جدی عاشقم شده
هوسوک ابرویی بالا انداخت.
×تو چی؟ تو هم دوستش داری؟
کیم چیزی نگفت.. ولی چشمانش حسی که به پسر داشت را فریاد میزد..
هوسوک خندید.
×لعنتی.. عاشقش شدی!
+ نه.. نه اصلا هم اینطور نیست، واسه خودت قصه نباف
×میفهمم چه حسی داری، ته..من نتونستم بهش برسم.. تو اشتباه منو نکن..
+عمو همیشه میگفت عشق یعنی ضعف آدم...و وقتی فهمید تو عاشق جیمین شدی به من امید پیدا کرد.. چون فکر میکرد تو ضعیفی
×پدرم تو رو جوری بزرگ کرده که بتونی انتقام نصفه نیمه اش رو تموم کنی.. ولی تو اینکارو نکن.. جونگکوک واقعا بیگناهه، تهیونگ
+من هم بی گناه بودم! پدرم جلوی خودم از ساختمون 5 طبقه افتاد و تقصیر کی بود؟! پدر جونگکوک! من فقط 7 سالم بود.. فقط 7 سال! من گناه نداشتم؟ وقتی اون ح.رومزاده مادرمو انداخت تو آتیش و من کاری از دستم بر نیومد!
تهیونگ با هر کلمه بغضی که 17 سال در گلویش بود ترکید و اشک هایش روی گونه هایش را خیس می کرد.
+ تو 7 سالگی پدرم جلوی چشمم مرد و تو 17 سالگی مادرم زنده زنده جلوی چشمام سوخت و الان من گناهکارم.. بچگی من بخاطر پدر جونگکوک نابود شد.. و من هم پسر اون عوضی رو نابود میکنم
×نمیتونی..
+حالا ببین.. چیزی نمونده تا نقشم عملی شه
برگشت و سمت ماشینش رفت.
×تو عاشقشی، تهیونگ! نمیتونی جونگکوک رو نابود کنی!
کیم ایستاد و با همان لحن محکم و جدی اش لب زد.
+عاشقش نیستم.. میمیرم اما عاشق پسر دشمنم نمیشم
ادامه دارد...
- ۲.۰k
- ۲۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط