𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:59
+تو هم مثل اون عوضی زندگی آدمارو خیلی راحت میگیری! همونطور که زندگی کلارا رو گرفتی!
کیم جلو رفت و دستانش گلوی پسر را گرفت.
+باید بکشمت.. به عموم قول دادم که انتقام پدر و مادرمو میگیرم!
جونگکوک داشت خفه میشد.
که همان لحظه با صدایی ضعیف و تکانی به شانه تهیونگ، او از افکار مزخرفش بیرون آمد.
-هی! حالت خوبه؟ چرا هرچی صدات میزنم جواب نمیدی
کیم به پسر که حالا رو به رویش ایستاده بود نگاه کرد و او را در آغوش گرفت.
+بهم قول میدی هرچیزی هم که شد ازم متنفر نشی؟
جئون از این کار مرد تعجب کرد ولی کمی بعد او را متقابلا در آغوش گرفت.
+چیشده، کیم
+اگر یه روز اتفاقی افتاد که باعث نفرت تو از من بشه... مطمئن باش اون روز پایان همه چیزه..
جونگکوک تعجب کرده بود و هیچی از حرف های او نمیفهمید... تنفر؟ از چی؟ بخاطر چی؟
+من دوست دارم، سنجاقک
این حرف پایان مقاومت پسر بود.
-منم.. فکر کنم منم دوست دارم
کیم از او کمی جدا شد و پیشانی اش را به پیشانی او تکیه داد
+هی.. خواب که نمیبینم.. نه؟
قلب جونگکوک در سینه اش می تپید و این را حتی تهیونگ هم حس میکرد.
-من.. من یک حرفی زدم حالا.. تو جدی نگیر
و او را کمی هل داد.
لبخند بر لبان کیم نشست و با رضایت به او نگاه کرد.
+هی بچه، با قلبم بازی نکن.. یهو دیدی از دوریت ایستاد
-خفه شو.. یکاری نکن که حرفمو پس بگیرم
جونگکوک برگشت تا لبخندی که نا خواسته روی لبش نشسته بود را پنهان کند، کیم از پشت او را در آغوش گرفت.
+دوباره اون حرفو بزن
بدن پسر در آغوش او نرم شد و به او تکیه داد.
-کدوم حرف؟
نفس کیم به گوش پسر می خورد.
+همون سه کلمه.. واقعا نیاز دارم بشنوم..
-تهیونگ..
+فقط بگو
-من...
در همان لحظه تلفن کیم زنگ خورد.
+فاک بهش..
تهیونگ از پسر جدا شد و گوشی اش را از جیبش در آورد، تماس را پاسخ داد.
×همونجایی که گفتی اومدم ولی نیستی، کدوم جهنمی موندی، عوضی
مرد آهی کشید.
+دارم میام پیشت.. بیست دقیقه دیگه اونجا ام
و تماس را قطع کرد.
پسر را سمت خودش برگرداند.
-کی بود؟
+فکر نکنم بشناسیش.. پسر عمومه، باید برم، سنجاقک
جونگکوک آهی از کلافگی کشید و سر تکان داد.
-اوکی.. شب که بهم زنگ میزنی.. نه؟
مرد پوزخندی زد.
+تا صداتو نشنوم خواب به چشام نمیاد، بچه
جلو تر رفت، و لب هایش لب های او را لمس کرد.
جونگکوک مقاومت نکرد.. ولی برای اینکه همراهی نکند خودش را خیلی کنترل کرد.
تهیونگ بوسه ای کوتاه روی لب های او کاشت و از در شیشه ای دفتر خارج شد.
•
•
(بیمارستان، 1:12pm)
دختر در را برای خروج باز کرد و قبل رفتن برگشت و رو به دکتر کرد.
~فقط آزمایشو تغییر بده.. بقیشو بسپار به من، دکتر کارن
و با لبخندی شیرین از اتاق خارج شد..
•حرفات با دکتر تموم شد؟
آنا با صدای یونگی یخ زد.. با استرس برگشت.
~تو.. من.. من بهت گفتم منتظرم بمون
•ببخشید.. من یکم فوضولم، حرفات با دکتر خصوصی بود؟
ادامه دارد...
part:59
+تو هم مثل اون عوضی زندگی آدمارو خیلی راحت میگیری! همونطور که زندگی کلارا رو گرفتی!
کیم جلو رفت و دستانش گلوی پسر را گرفت.
+باید بکشمت.. به عموم قول دادم که انتقام پدر و مادرمو میگیرم!
جونگکوک داشت خفه میشد.
که همان لحظه با صدایی ضعیف و تکانی به شانه تهیونگ، او از افکار مزخرفش بیرون آمد.
-هی! حالت خوبه؟ چرا هرچی صدات میزنم جواب نمیدی
کیم به پسر که حالا رو به رویش ایستاده بود نگاه کرد و او را در آغوش گرفت.
+بهم قول میدی هرچیزی هم که شد ازم متنفر نشی؟
جئون از این کار مرد تعجب کرد ولی کمی بعد او را متقابلا در آغوش گرفت.
+چیشده، کیم
+اگر یه روز اتفاقی افتاد که باعث نفرت تو از من بشه... مطمئن باش اون روز پایان همه چیزه..
جونگکوک تعجب کرده بود و هیچی از حرف های او نمیفهمید... تنفر؟ از چی؟ بخاطر چی؟
+من دوست دارم، سنجاقک
این حرف پایان مقاومت پسر بود.
-منم.. فکر کنم منم دوست دارم
کیم از او کمی جدا شد و پیشانی اش را به پیشانی او تکیه داد
+هی.. خواب که نمیبینم.. نه؟
قلب جونگکوک در سینه اش می تپید و این را حتی تهیونگ هم حس میکرد.
-من.. من یک حرفی زدم حالا.. تو جدی نگیر
و او را کمی هل داد.
لبخند بر لبان کیم نشست و با رضایت به او نگاه کرد.
+هی بچه، با قلبم بازی نکن.. یهو دیدی از دوریت ایستاد
-خفه شو.. یکاری نکن که حرفمو پس بگیرم
جونگکوک برگشت تا لبخندی که نا خواسته روی لبش نشسته بود را پنهان کند، کیم از پشت او را در آغوش گرفت.
+دوباره اون حرفو بزن
بدن پسر در آغوش او نرم شد و به او تکیه داد.
-کدوم حرف؟
نفس کیم به گوش پسر می خورد.
+همون سه کلمه.. واقعا نیاز دارم بشنوم..
-تهیونگ..
+فقط بگو
-من...
در همان لحظه تلفن کیم زنگ خورد.
+فاک بهش..
تهیونگ از پسر جدا شد و گوشی اش را از جیبش در آورد، تماس را پاسخ داد.
×همونجایی که گفتی اومدم ولی نیستی، کدوم جهنمی موندی، عوضی
مرد آهی کشید.
+دارم میام پیشت.. بیست دقیقه دیگه اونجا ام
و تماس را قطع کرد.
پسر را سمت خودش برگرداند.
-کی بود؟
+فکر نکنم بشناسیش.. پسر عمومه، باید برم، سنجاقک
جونگکوک آهی از کلافگی کشید و سر تکان داد.
-اوکی.. شب که بهم زنگ میزنی.. نه؟
مرد پوزخندی زد.
+تا صداتو نشنوم خواب به چشام نمیاد، بچه
جلو تر رفت، و لب هایش لب های او را لمس کرد.
جونگکوک مقاومت نکرد.. ولی برای اینکه همراهی نکند خودش را خیلی کنترل کرد.
تهیونگ بوسه ای کوتاه روی لب های او کاشت و از در شیشه ای دفتر خارج شد.
•
•
(بیمارستان، 1:12pm)
دختر در را برای خروج باز کرد و قبل رفتن برگشت و رو به دکتر کرد.
~فقط آزمایشو تغییر بده.. بقیشو بسپار به من، دکتر کارن
و با لبخندی شیرین از اتاق خارج شد..
•حرفات با دکتر تموم شد؟
آنا با صدای یونگی یخ زد.. با استرس برگشت.
~تو.. من.. من بهت گفتم منتظرم بمون
•ببخشید.. من یکم فوضولم، حرفات با دکتر خصوصی بود؟
ادامه دارد...
- ۸۶۱
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط