𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
𝙢𝙮 𝙡𝙞𝙖𝙧
part:58
(نیویورک، شرکت جئون)
همانطور که وارد محوطه شرکت شدند، چشمانش پسر برق زد.
این شرکت جزو خاطراتی بود که همیشه برایش مهم بوده.
و حالا، بعد هشت سال خاک خوردگی، انگار رنگ و رو گرفته بود.
-هی، کیم.. بازسازی اینجا کی تموم میشه؟
مرد که حتی از ورودش در این شرکت تنفر داشت، افکارش غرق در خاطرات ناخوشایند قدیم بود..
و حتی اولین دیدارش با جونگکوک 5 ساله..
-تهیونگ؟ با تو ام
با تکانی آرام که جونگکوک به شانه مرد وارد کرد، کیم از افکارش بیرون آمد و به پسر نگاه کرد.
+هاه؟ چیزی گفتی؟
پسر با کنجکاوی ابرویی بالا انداخت.
-خوبی؟ تو ماشین داشتی بلبل زبونی میکردی.. چرا اینجا لال شدی؟
+خوبم، بچه.. بیا بریم دفترتو نشونت بدم
با این حرف پسر تعجب کرد.
-دفتر... من؟
تهیونگ به آن واکنش بامزه پسر آرام خندید.
+آره.. دفتر پدرت.. الان دفتر تو عه
وارد راهرو شدند.. و کمی جلوتر که رفتند به دفتر رسیدند.
بیرون آن با شیشه های دودی پوشیده بودند.
کیم پیش قدم شد و در را باز کرد.
با وارد شدن به اتاق کار چشمان پسر درخشید.
+اینجا.. خیلی تغییر کرده..
کیم به واکنش او نگاه کرد، ناخواسته لبخندی زد.
+خوشت اومد؟
جونگکوک لبخند پهنی زد
-قشنگه!
جونگکوک جلو تر رفت و دستی روی میز کشید.. و بعد روی صندلی نشست.
+یادمه بابام همیشه مثل رئیس ها اینجا میشست و سرش همیشه شلوغ بود..دلم میخواست مثل اون باشم..
لبخند کیم با حرف های او محو شد، نفرتش نسبت به اون عوضی (پدر جونگکوک) دوباره بیدار شد.
+چیز زیادی یادم نیست ولی اون موقع یک پسر بچه دیگه هم گاهی اینجا می مومد.. باهام خیلی مهربون بود و باهم بازی میکردیم
کیم به یاد آورد که چطور در راهرو های این شرکت دنبال همدیگر میکردند و نگهبانان برای ساکت کردن آن کودک ها کل اون شرکت را میگشتند اما هیچوقت حریف آن بچه های شیطون نمیشدند.
+اون بچه رو پدرت کشت...
تهیونگ زیر لب گفت، جئون ابرویی بالا انداخت و متوجه زمزمه او نشد.
-چیزی گفتی؟
این بار.. کیم به چشمان درخشان پسر خیره شد.. چشمانش سرد بود
+تو مثل پدرتی؟
جونگکوک حرف های او را متوجه نمیشد.
-منظورت چیه؟
+تو هم مثل اون عوضی زندگی آدمارو خیلی راحت میگیری! همونطور که زندگی کلارا رو گرفتی!
با این حرف، بدن جئون یخ زد.
-تو.. تو چطور میدونی..
ادامه دارد...
part:58
(نیویورک، شرکت جئون)
همانطور که وارد محوطه شرکت شدند، چشمانش پسر برق زد.
این شرکت جزو خاطراتی بود که همیشه برایش مهم بوده.
و حالا، بعد هشت سال خاک خوردگی، انگار رنگ و رو گرفته بود.
-هی، کیم.. بازسازی اینجا کی تموم میشه؟
مرد که حتی از ورودش در این شرکت تنفر داشت، افکارش غرق در خاطرات ناخوشایند قدیم بود..
و حتی اولین دیدارش با جونگکوک 5 ساله..
-تهیونگ؟ با تو ام
با تکانی آرام که جونگکوک به شانه مرد وارد کرد، کیم از افکارش بیرون آمد و به پسر نگاه کرد.
+هاه؟ چیزی گفتی؟
پسر با کنجکاوی ابرویی بالا انداخت.
-خوبی؟ تو ماشین داشتی بلبل زبونی میکردی.. چرا اینجا لال شدی؟
+خوبم، بچه.. بیا بریم دفترتو نشونت بدم
با این حرف پسر تعجب کرد.
-دفتر... من؟
تهیونگ به آن واکنش بامزه پسر آرام خندید.
+آره.. دفتر پدرت.. الان دفتر تو عه
وارد راهرو شدند.. و کمی جلوتر که رفتند به دفتر رسیدند.
بیرون آن با شیشه های دودی پوشیده بودند.
کیم پیش قدم شد و در را باز کرد.
با وارد شدن به اتاق کار چشمان پسر درخشید.
+اینجا.. خیلی تغییر کرده..
کیم به واکنش او نگاه کرد، ناخواسته لبخندی زد.
+خوشت اومد؟
جونگکوک لبخند پهنی زد
-قشنگه!
جونگکوک جلو تر رفت و دستی روی میز کشید.. و بعد روی صندلی نشست.
+یادمه بابام همیشه مثل رئیس ها اینجا میشست و سرش همیشه شلوغ بود..دلم میخواست مثل اون باشم..
لبخند کیم با حرف های او محو شد، نفرتش نسبت به اون عوضی (پدر جونگکوک) دوباره بیدار شد.
+چیز زیادی یادم نیست ولی اون موقع یک پسر بچه دیگه هم گاهی اینجا می مومد.. باهام خیلی مهربون بود و باهم بازی میکردیم
کیم به یاد آورد که چطور در راهرو های این شرکت دنبال همدیگر میکردند و نگهبانان برای ساکت کردن آن کودک ها کل اون شرکت را میگشتند اما هیچوقت حریف آن بچه های شیطون نمیشدند.
+اون بچه رو پدرت کشت...
تهیونگ زیر لب گفت، جئون ابرویی بالا انداخت و متوجه زمزمه او نشد.
-چیزی گفتی؟
این بار.. کیم به چشمان درخشان پسر خیره شد.. چشمانش سرد بود
+تو مثل پدرتی؟
جونگکوک حرف های او را متوجه نمیشد.
-منظورت چیه؟
+تو هم مثل اون عوضی زندگی آدمارو خیلی راحت میگیری! همونطور که زندگی کلارا رو گرفتی!
با این حرف، بدن جئون یخ زد.
-تو.. تو چطور میدونی..
ادامه دارد...
- ۱.۰k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط