سیم کامپیوتر را از پریز کشیده ام
29^
سیم کامپیوتر را از پریز کشیده ام .
سیمکارتم را هم .
بلکه مدیسا دو دقیقه مرا رها کند . چرا بدبختی هایم ناتمام است ؟ گویی چرخه بدبختی قانون زندگیم است . مدتی عذاب میکشم ، عذابم تمام میشود و تا نفسی تازه میکنم دوران جدیدی از بدبختی آغاز میشود !
به مدیسا ماجرا را گفتم . اسارت و شکنجه ساسان را میخرم که ابروان کم پشتش در هم نشوند .
مدیسا گفت اگر جانم برایم عزیز است ، باید حداقل اسناد جرم ساسان را گیر بیاورم ولی نگفت دقیقا دنبال چه چیزی باید بگردم .
غروب دیروز ، فرصت را برای گشتن مناسب دیدم . خواهر کوچکشان کلاس متفرقه بود و سیما حمام . همه ی اتاقش را گشتم . از کمد لباسش تا لای تک تک کتابهای روی میز و قفسه ی دیواری اش . گاهی لا به لای گشتن ها ، از یاد میبردم برای چه وسایلش را شخم میزنم ؛ مغروق تماشا و لمس وسایلش میشدم . لباسهایش همان بویی را میداد که آن شب پشت یخچال استشمام کردم . کتابهای جالبی داشت ، اکثرا به آلمانی بودند . تازه متوجه تفاوت عمیق سلیقه هایمان شدم ؛ من عاشقِ عاشقانه و شرح حال و خاطرات بودم و او ، کتب زبان و علمی و فلسفی میخواند . کتب ریاضیات و دستور زبانش مرا جذب نکرد ولی چند تا از کتابهای فلسفی اش را هوس کردم بدزدم . ناگریز نام کتب مزبور را نوشتم تا نسخه ای مشابهش تهیه کنم .
همه ی اتاقش را گشتم ، بجز کشوی آخر کمدش . اگر مدیسا دنبال چیزی بود ، همانجا بود . قفل بود و کلیدش را ، فقط خدا میداند کدام سوراخی قایم کرده بود .
امروز ، کتابها را گرفتم . عکسی که مدیسا به من داده بود را مینگرم . چهره ی پسرک نوجوان داخل عکس با فلاسفه ی عقلانی داخل این کتابها نمیخواند .
به نظرم کار ساسان آنقدر ها هم راحت نیست . کسی که چنین تفکراتی داشته باشد ، به این راحتی ها هم دم به تله نمیدهد .
_ مینا ، هفتم آگوست ، سال اول ملاقات با مهرِ وجودم
سیم کامپیوتر را از پریز کشیده ام .
سیمکارتم را هم .
بلکه مدیسا دو دقیقه مرا رها کند . چرا بدبختی هایم ناتمام است ؟ گویی چرخه بدبختی قانون زندگیم است . مدتی عذاب میکشم ، عذابم تمام میشود و تا نفسی تازه میکنم دوران جدیدی از بدبختی آغاز میشود !
به مدیسا ماجرا را گفتم . اسارت و شکنجه ساسان را میخرم که ابروان کم پشتش در هم نشوند .
مدیسا گفت اگر جانم برایم عزیز است ، باید حداقل اسناد جرم ساسان را گیر بیاورم ولی نگفت دقیقا دنبال چه چیزی باید بگردم .
غروب دیروز ، فرصت را برای گشتن مناسب دیدم . خواهر کوچکشان کلاس متفرقه بود و سیما حمام . همه ی اتاقش را گشتم . از کمد لباسش تا لای تک تک کتابهای روی میز و قفسه ی دیواری اش . گاهی لا به لای گشتن ها ، از یاد میبردم برای چه وسایلش را شخم میزنم ؛ مغروق تماشا و لمس وسایلش میشدم . لباسهایش همان بویی را میداد که آن شب پشت یخچال استشمام کردم . کتابهای جالبی داشت ، اکثرا به آلمانی بودند . تازه متوجه تفاوت عمیق سلیقه هایمان شدم ؛ من عاشقِ عاشقانه و شرح حال و خاطرات بودم و او ، کتب زبان و علمی و فلسفی میخواند . کتب ریاضیات و دستور زبانش مرا جذب نکرد ولی چند تا از کتابهای فلسفی اش را هوس کردم بدزدم . ناگریز نام کتب مزبور را نوشتم تا نسخه ای مشابهش تهیه کنم .
همه ی اتاقش را گشتم ، بجز کشوی آخر کمدش . اگر مدیسا دنبال چیزی بود ، همانجا بود . قفل بود و کلیدش را ، فقط خدا میداند کدام سوراخی قایم کرده بود .
امروز ، کتابها را گرفتم . عکسی که مدیسا به من داده بود را مینگرم . چهره ی پسرک نوجوان داخل عکس با فلاسفه ی عقلانی داخل این کتابها نمیخواند .
به نظرم کار ساسان آنقدر ها هم راحت نیست . کسی که چنین تفکراتی داشته باشد ، به این راحتی ها هم دم به تله نمیدهد .
_ مینا ، هفتم آگوست ، سال اول ملاقات با مهرِ وجودم
- ۷۴۷
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط