{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بجز تکیه دادن به نرده های زنگزده ی بالکن و دود کردن کار دیگری ...

30^
بجز تکیه دادن به نرده های زنگزده ی بالکن و دود کردن کار دیگری از دستم بر نمی آید . حالم خراب است .
مدتهاست خانه ی سیما نرفته ام . مدتهاست خورشید را ندیده ام . مدتهاست در سرما مانده ام و دور از جناب مهر ، برای سلامتش .
وقتی دیدم مدیسا دست از سرم برنمیدارد مجبور شدم از او فاصله بگیرم تا خدای ناکرده تار مویی از سر نازنینش کم نشود .
میگریم .
انقدر گریسته ام که میترسم کور شوم .
نه طاقت دوریش را دارم و نه تحملِ رنجش را . ترجیح دادم سالم و آزاد بماند و من از عشقم در دوری بسوزم ؛ اما گاهی فکر میکنم رضایت دارم کنارش باشم و جانش را از دست بدهد ... افکارم به تازگی نا سالم و مریض شده است ، درست مثل ساسان .
میکا پیغام گذاشته که به زودی به ایران می آید . مدیسا هم طبق معمول پیغام و پسغام باران کرده ایمیل صاحب مرده ام را . ولی من پیامی از او میخواهم . زنگی از او میخواهم . بله من میخواهم صدایش را بشنوم . و برای همین از آریا با هزار یک زحمت شماره ی آقای چشم طلایی را گرفتم .
آریای لاکردار چند ماه دیگر عروسی میکند . سرش و سر سیما گرم خزئبلاتِ عروسی و این چرت و پرت هاست .
درست است ؛ من هم روزی دوست داشتم لباس پف پفی و تور توری سفید بپوشم و موهای سیاهم را گل بزنم ولی از آن خیالات شکرین و کودکانه سالها گذشته است . مادرم همیشه میگفت ؛ زنِ یک مرد خوب بشوم .
او مرد خوبیست ، ولی من زنش نیستم . شماره ی این مردِ خوب را با دستهای لرزان گرفتم . دستم جوری میلرزید که دود سیگارم زیگزاگی و آشفته میشد . بوق خورد . یکی . دو تا . سه تا . چهار تا . پنجمی را خورد و رفت روی پیغام گیر . اسم و فامیلی اش را گفت و ازم خواست پیغامی بگذارم .
قطع کردم . دوباره گرفتم . دوباره صدایش را شنیدم و دوباره قطع کردم و دوباره و دوباره .
همانطور که سرگرم ریپلی کردن و مستِ صدایش بودم ، منتظر بودم باز پنج بوق بخورد و برود روی پیغام گیر ؛ اما سه بوق خورد و بعد صدای خراش خورده اش در آمد :« الو ؟»
نگاهی به آسمان سرد کردم و خیابان خلوتِ زیر بالکن . نیمه شب بود . صدای خواب آلودش را صاف کرد . ازم خواست چیزی بگویم . میخواستم قطع کنم . باید میکردم . کاش میکردم . کاش لال میشدم . ولی با صدای لرزان و ترسیده ای ، با حالت پچ پچ اظهار داشتم :« دوستت دارم .»
دکمه ی رنگ و رو رفته ی سرخ را فشار دادم و کف زمین نشستم .

_ مینا ، دهم سپتامبر ، سال اول ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۱۲)

31^جربزه به خرج دادم و رفتم خانه سیما .مرد غریبه ای آنجا بود...

32^آنقدر خیره به هم ماندیم تا آقا خورشیده برگردد . وقتی صدای...

29^سیم کامپیوتر را از پریز کشیده ام .سیمکارتم را هم .بلکه مد...

28^خدای من!بوی دستمالش شدیدتر به مشام میرسید ، باعث شد بی پر...

127^سری اوراق الحاقی به دفتر ، برگ دهم (آخرین برگ) ^روی برگه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط