{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

جربزه به خرج دادم و رفتم خانه سیما

31^
جربزه به خرج دادم و رفتم خانه سیما .
مرد غریبه ای آنجا بود .
پوست برنزه ی تیره و موهای بلند بلوندی داشت که از شدت بوری به سفیدی میزد . مشخص بود ایرانی نیست . کنار محبوب من نشسته بود . بهتر بنویسم ، محبوبم در آغوش اش لم داده بود .
به من توجهی نکردند . او خوابیده بود و آن مرد هم خیره به تلوزیون .
سیما آمد و بغلم کرد . کلی شکوِه کرد که چرا کم پیدا بودم و آفتاب از کدام طرف در آمده که سر و کله ام پیدا شده . من هم چرت و پرت تحویلش دادم . آمده بودم ، چون سالگرد اولین دیدارم با حضرت مهر بود ! جناب خورشید ! بله درست است ! از اولین باری که برادر سیما را دیدم دقیقا یک سال می گذشت و آمده بودم جهت گشودن عقده ی دل ، هم تماشایش کنم هم تنهایی سالگرد اولین دیدارم را گرامی بدارم و هم یکی از اولین نسخه های کتابِ جدید نویسنده ی محبوبش را -که داغِ داغ از آمریکا برایم با پست فرستاده بودند- ؛ آورده بودم تقدیمش کنم .
از سیما پرسیدم آن پسره کیست ؛ جواب داد دوست دوران دانشگاه برادرش است و تازه همین امروز بعد از سالها همدیگر را دیده اند . اشاره کرد بنشینم و رفت چای بیاورد .
صاف نشستم رو به رویشان .
او سرش را تکیه بر سینه ی پهن دوستش داده بود ، مغروق خواب . تا به حال ندیده بودم کسی را در آغوش بگیرد . فقط سارا ، آن هم فقط یکبار ؛ چون سارا هیستریک گریه میکرد و آرام نمیگرفت . و البته یک بار هم من ، وقتی پشت کابینت ها خفتم کرد چون فکر کرده بود مامورِ ساسانم . (البته که آن آغوش نبود . ولی من دوست دارم فکر کنم که بود . اینش به خودم مربوط است!!!)
دوستش چشمان خاکستری سگ دارش را از تلوزیون گرفت و با حرص عجیبی به من خیره شد . خودم را جمع و جور کردم . مگر ارث پدرش را خورده بودم ؟ آن چهره ی عبوسش بقدری تلخ بود که حتی دیدنش هم حالم را بهم میزد . قبلا هم نوشته ام و باز هم مینوسم : مردها مرا میترسانند . تنها مردی که ترسناک نیست ، اوست ؛ آقای خورشید .

مرتیکه ی اخمو دستِ آزادش را در جیبش کرد و جعبه سیگارش را بیرون کشید . خوب است ، دوستش هم میکشید . چرا من نه ؟ من هم مشغول دود کردن شدم . سیما آمد و دید خانه را غرق دود کرده ایم . ناراحت شد و گفت آت و آشغال هایمان را خاموش کنیم .
مهرِ من بیدار شد و جمله ی نصفه ای به فرانسوی به دوستش گفت که نفهمیدم . حتی آن مرد هم نشنید ، و پرسید :« چی؟»
خواست دوباره تکرار کند که چشمش به من افتاد و جا خورد . خودش را از آغوش دوستش بیرون کشید . صدایش زد :« آریسته ...»
آریسته او را محصور بین بازوهایش کرد و گفت :« بخواب دیگه . کی بهت گفت بیدار بشی؟»
او با چشمش مرا نشان داد و آریسته به خیال آنکه من فرانسوی نمیدانم گفت :« برو بابا ؛ زنیکه ی فلان فلان شده ! کاش زودتر جل و پلاسشو جمع کنه بره گم شه . »
نگاه او بین آریسته و من گردید . آریسته گفت :« از وقتی اومده داره نگات میکنه . داشت با چشاش میخوردت . قول میدم یه خرابی عه که...»
او تمام مدت مرا مینگریست و ران آریسته را چنگ میزد که یعنی بس کن و آخرش نگذاشت جمله اش را تمام کند :« بسه دیگه ! شاید بفهمه چی داری میگیا .»
هر دویشان زل زدند به من ، و من باید وانمود میکردم که اصلا معنای فحش های آبدار آریسته را نمیدانستم و فکر میکردم دارند در مورد خاطرات دوران دانشجویی صحبت میکنند .
او گفت :« تو رو خدا آریسته ، انقدر مردم رو قضاوت نکن . از وقتی همدیگه رو دیدیم تغریبا به هیچ زنی رحم نکردی ، به همه یه چیزی داری میچسبونی . »
خدایا خدایا ! کاش میشد فدای لهجه ی فرانسوی اش بشوم . آریسته با تاکید گفت :« من ، از همه زنهای دنیا متنفرم.»
لحنش درست مثل میکا بود . وقتی که میگفت :« من از همه ی مردهای دنیا متنفرم .» مسلما ربطی نداشت ! هر دو فرانسوی بودند و لهجه هایشان مثل هم میمانست .
او گفت :« خدایا ! باز شروع کرد ...» آریسته گفت :« این یه حقیقته . از زنها متنفرم . از آدما متنفرم . همگی گناهکارند . ازشون دور باش .»
او با ادای بامزه ای ابروهای کم پشتش را بالا انداخت و گفت :« باشه چشم جناب کشیش . همه گناهکارند و فقط ما قدیسیم . همون همیشگیا . بعد از این همه سال تو هنوز عوض نشدی .»
آنقدر لحنش با نمک بود که نتوانستم لبخند نزنم . بلند شد . آریسته دستش را گرفت :« باشه غلط کردم . نرو . » او خندید و گفت :« پوزش شما را پذیرا نیستم . شوخی کردم ، بزار برم یه آبی به صورتم بزنم و بیام .» خندیدند و او رفت ؛ مرا با نگاه وهم آور آریسته تنها گذاشت .
خدا را شکر ، یک زن ستیز و یک مرد ستیز با هم تنها شده بودند .

_ مینا ، بیست و ششم سپتامبر ، آغازِ سال دوم ملاقات با مهرِ وجودم
دیدگاه ها (۲۶)

32^آنقدر خیره به هم ماندیم تا آقا خورشیده برگردد . وقتی صدای...

33^میکا آمده و از خانه ی کثیف و نمورِ کوچیکم گله میکند . به ...

30^بجز تکیه دادن به نرده های زنگزده ی بالکن و دود کردن کار د...

29^سیم کامپیوتر را از پریز کشیده ام .سیمکارتم را هم .بلکه مد...

22^با همان دست خونی در اتاقش را گشود . رد خون روی دستگیره ی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط