دستش جیغم را در نطفه خفه کرد
27^
دستش جیغم را در نطفه خفه کرد .
گفت :« ساکت ! کاریت ندارم مینا ! بزار بیام تو دو کلوم حرف بات دارم .»
مدیسا ، در را پشت سرش بست و از راهروی تنگ و تاریک گذشت .
در شیشه ای را گشود و من نگرانِ اینکه خورشید سرو قامتم را روی پله ی پاسیو نبیند .
او نبود . استکانش هم نبود .
مدیسا جای او نشست . دستهایش را در هم قلاب کرد و گفت :«اومدم یه چیزی بهت بگم ؛ خودم اومدم ، ساسان در جریان نیست .»
اسم ایکبیرش تنم را لرزاند . حتی اسمش هم اشکم را در می آورد . پرسیدم :« پیدام کرده ؟! وای نه ... باهام چیکار داره ؟ چرا ولم نمیکنه ؟؟» مدیسا بلند شد و شانه هایم را محکم گرفت تا ناله هایم را بند بیاورد . گفت :« وای مینا بسه ! تو هنوزم همون آبغوره بگیر همیشگی هستی ؟! ساسان با تو کاری نداره . البته که خیلی ازت عصبانی بود ، ولی فعلا تمام فکر و ذکرش شده یه نفر دیگه .»
کی؟ پرسیدم و در جواب عکسی نشانم داد . به به عالی شد ، جناب خورشید .
عکس قدیمی بود اما نه آنقدر ها . بخشی از عکس دست جمعی پایان دانشجویان بود . سنش از 17_18 بالا تر نمیزد . صورتش گرد تر و بچگانه بود . خدای من ! فراموش کردم چه کسی آن عکس را نشانم میدهد و محوش شدم ! مدیسا با دیدن لبخند خر ذوقم چپ چپ نگاهم کرد و نامش را آورد ، گفت :« میشناسیش دیگه ؟! داداش یکی از دوستاته . میخوام یه جوری بکشونیش تو خونت و بیهوشش کنی . قبلش هم با من هماهنگ میکنی تا بیام ببرمش .»
پرسیدم :« چرا ؟ کی میخوادش ؟ ساسان ؟ چرا مگه چیکارش داره ؟» گفت :« آره . در به در دنبالشه . بدبختی اینه که زنده میخوادش وگرنه خودم تا حالا جنازشو برده بودم . آخه یه سری چیز میزای ساسان دستشه . ساسان دنبال اوناست . میتونی بهش نزدیک بشی و بکِشیش تو تله ؟ اگه اینکارو بکنی قول میدم جات امنه ، وگرنه ممکنه باز چشاتو باز کنی و ببینی تو جهنم ساسان گرفتاری .»
هزاران سوال در سرم می چرخید . گفت :« به ایمیلت پیام میدم . اونجا بیشتر توضیح میدم . پول پیش رو هم برات میفرستم . فقط کافیه ما این یارو رو بگیریم تمام بدبختیامون تمومه . »
سمت در رفت و گفت :« خوش به حالت که در رفتی مینا ؛ اگه فکر میکنی ساسان دیوونست ، باید حال و روز الاناشو ببینی ...»
تکه هایی از پازل او برایم حل شد ؛ آه جناب مهر ! کابوس هایمان بر هم منطبق است ! اما تو چرا ؟ من از میگریزم به فرار از بردگی و خویشاوندیم ، نخ تو کجای چهل تکه ی نکبتی ساسان گره خورده است ؟
در شیشه ای که بسته شد ، وارد آشپزخانه شدم تا دو قلپ آب بخورم ، برای هضم وقایه اتفاقیه . دستش از پشت کابینت دیواری و یخچال در آمد و بند نیم تنه ام را چسبید . کارد آشپزخانه ام را زیر رگ گلویم چسباند . آقای خورشید در تاریکی آشپزخانه ، کم نور مینمود .
نه نفس نفس های عصبیش را شنیدم و نه تیزی نوک چاقو را روی گردنم حس کردم . ستاره ها به قلبم باریدند ، من در آغوش خورشید بودم .
_ مینا ، دوازدهم جولای ، سال اول ملاقات با مهرِ وجودم
دستش جیغم را در نطفه خفه کرد .
گفت :« ساکت ! کاریت ندارم مینا ! بزار بیام تو دو کلوم حرف بات دارم .»
مدیسا ، در را پشت سرش بست و از راهروی تنگ و تاریک گذشت .
در شیشه ای را گشود و من نگرانِ اینکه خورشید سرو قامتم را روی پله ی پاسیو نبیند .
او نبود . استکانش هم نبود .
مدیسا جای او نشست . دستهایش را در هم قلاب کرد و گفت :«اومدم یه چیزی بهت بگم ؛ خودم اومدم ، ساسان در جریان نیست .»
اسم ایکبیرش تنم را لرزاند . حتی اسمش هم اشکم را در می آورد . پرسیدم :« پیدام کرده ؟! وای نه ... باهام چیکار داره ؟ چرا ولم نمیکنه ؟؟» مدیسا بلند شد و شانه هایم را محکم گرفت تا ناله هایم را بند بیاورد . گفت :« وای مینا بسه ! تو هنوزم همون آبغوره بگیر همیشگی هستی ؟! ساسان با تو کاری نداره . البته که خیلی ازت عصبانی بود ، ولی فعلا تمام فکر و ذکرش شده یه نفر دیگه .»
کی؟ پرسیدم و در جواب عکسی نشانم داد . به به عالی شد ، جناب خورشید .
عکس قدیمی بود اما نه آنقدر ها . بخشی از عکس دست جمعی پایان دانشجویان بود . سنش از 17_18 بالا تر نمیزد . صورتش گرد تر و بچگانه بود . خدای من ! فراموش کردم چه کسی آن عکس را نشانم میدهد و محوش شدم ! مدیسا با دیدن لبخند خر ذوقم چپ چپ نگاهم کرد و نامش را آورد ، گفت :« میشناسیش دیگه ؟! داداش یکی از دوستاته . میخوام یه جوری بکشونیش تو خونت و بیهوشش کنی . قبلش هم با من هماهنگ میکنی تا بیام ببرمش .»
پرسیدم :« چرا ؟ کی میخوادش ؟ ساسان ؟ چرا مگه چیکارش داره ؟» گفت :« آره . در به در دنبالشه . بدبختی اینه که زنده میخوادش وگرنه خودم تا حالا جنازشو برده بودم . آخه یه سری چیز میزای ساسان دستشه . ساسان دنبال اوناست . میتونی بهش نزدیک بشی و بکِشیش تو تله ؟ اگه اینکارو بکنی قول میدم جات امنه ، وگرنه ممکنه باز چشاتو باز کنی و ببینی تو جهنم ساسان گرفتاری .»
هزاران سوال در سرم می چرخید . گفت :« به ایمیلت پیام میدم . اونجا بیشتر توضیح میدم . پول پیش رو هم برات میفرستم . فقط کافیه ما این یارو رو بگیریم تمام بدبختیامون تمومه . »
سمت در رفت و گفت :« خوش به حالت که در رفتی مینا ؛ اگه فکر میکنی ساسان دیوونست ، باید حال و روز الاناشو ببینی ...»
تکه هایی از پازل او برایم حل شد ؛ آه جناب مهر ! کابوس هایمان بر هم منطبق است ! اما تو چرا ؟ من از میگریزم به فرار از بردگی و خویشاوندیم ، نخ تو کجای چهل تکه ی نکبتی ساسان گره خورده است ؟
در شیشه ای که بسته شد ، وارد آشپزخانه شدم تا دو قلپ آب بخورم ، برای هضم وقایه اتفاقیه . دستش از پشت کابینت دیواری و یخچال در آمد و بند نیم تنه ام را چسبید . کارد آشپزخانه ام را زیر رگ گلویم چسباند . آقای خورشید در تاریکی آشپزخانه ، کم نور مینمود .
نه نفس نفس های عصبیش را شنیدم و نه تیزی نوک چاقو را روی گردنم حس کردم . ستاره ها به قلبم باریدند ، من در آغوش خورشید بودم .
_ مینا ، دوازدهم جولای ، سال اول ملاقات با مهرِ وجودم
- ۹۶۵
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط