p5
p5
فصل سوم
(از نگاه آیلا)
_من دارم جدی میگم!
آمیکو که سرش در گوشی بود و داشت با دوستانش چت میکرد با بی حوصله گی گفت: گفتم که باشه حرفتو باور کردم مردم دارن غیب میشن راضی شدی؟
_با این لحنی که داری حرف میزنی حتی بچه هم گول نمیخوره معلومه حرفم رو باور نکردی!
آمیکو آهی کشید و گوشیاش را در جیبش گذاشت و گفت: امروز چقدر هوا سرد شده...سریعتر راه بیا بریم خونه
_الان نمیتونیم باید بریم پارک کنار خونه اریکا منتظرمونه
_خب برو پیشش دوست توعه چرا من باید بیام
کمی سریعتر راه رفتم و جلوی آمیکو ایستادم: چرا انقدر باهام مخالفت میکنی؟
دستان سردش را گرفتم و به چشمانش نگاه کردم و گفتم:
لطفا...
آمیکو که انگار دردی داشته و از آن رها شده باشد با دستی به سرش کشید و شانه بالا انداخت و گفت: خب... باشه بریم من فعلا کار خاصی ندارم
کمی برایم عجیب بود که آمیکو به این سرعت قبول کرد اما اهمیت زیادی ندادم و با خوشحالی همانطور که دستش را گرفته بودم راهی پارک شدیم.
به پارک رسیدیم اریکا و اریک درحال دعوا بودند
اریک گفت: چرا هنوز سر اون اتفاق قدیمی داریم بحث میکنیم من اصلا نمیفهمم
اریکا با عصبانیت گفت: میدونی اینکه رویات توسط همه مسخره بشه چه حسی داره؟ من بعد اینکه رفتی بهشون دفتر رو نشون دادی دیگه نتونستم چیزی بنویسم!
_من که گفتم ببخشید دیگه چیکار کنم؟
اریکا انگار هر لحظه ممکن بود از عصبانیت منفجر شود گفت: تو میگی ببخشید ولی هربار دوباره یه تیکه دیگه از زندگیم رو نابود میکنی انگار بعد هربار گفتن ببخشید یه مجوز بدست میاری که دوباره همه چیز رو خراب کنی
_چی؟ من کی همچین کاری کردم
معلوم بود این دعوا سالهاست بینشان مانده... نمیدانستم باید دخالت کنم یا نه
لحظه ای چیزی دیدم که سر جایم خشکم زد
دست اریک ناپدید شده بود!
مدرک خوبی بود که این را به خواهرم نشان دهم تا حرفم را باور کند، رو به آمیکو کردم و گفتم: نگاه کن! دست اریک ناپدید شده
آمیکو لحظه ای به اریک نگاه کرد بعد با شک به من نگاه کرد و گفت: واقعا حالت خوبه؟ من که چیزی نمیبینم
به اریک نگاه کردم دستش سر جایش بود....
_امکان نداره من مطمئنم اشتباه ندیدم دست اریک غیب شده بود!
کمی نزدیک تر رفتم دعوا شدید تر شده بود
تقریبا یک ماه پیش اریک یواشکی به اتاق اریکا رفته بود و یک دفتر زیر بالش اریکا پیدا کرده بود، همان دفتری که یواشکی کلی داستان خیالی و فانتزی در آن نوشته بود و کاملا مواظب بود کسی آن دفتر را نبیند چون او آرزوی نویسنده شدن داشت اما خوانواده اش کاملا مخالف بودند و اریک رفته بود و دفتر را به هرکس که میشناخت نشان داده بود و اریکا وقتی از مدرسه برگشت همه شروع کردن به مسخره کردنش:
"وای نویسنده خانم!" "باز داره درباره هیولاها مینویسه." "مگه بچه شدی؟ بجای این کار ها برو درست رو بخون"
از اون به بعد اریکا دیگه چیزی ننوشت.
اریکا به چشمان اریک نگاه کرد و گفت: اصلا تو حتی یکم پشیمونی داری؟
اریک به طرز عجیبی لبخند بر روی لب هایش داشت
_بهت گفتم که از عمد نبود پس چرا باید پشیمون باشم؟ من فقط یه اشتباه کوچیک کردم تو دیگه خیلی حساسی
اریکا دیگر هیچ چیزی نگفت نمیدونم فکر میکرد دیگر حرف زدن چیزی را درست نمیکنه یا این اصلا این انتظار را از برادر خودش نداشت دیگر حرفی برای گفتن نداشت
اما صدای شکستن قلبش تا جایی که من ایستاده بودم امد
فصل سوم
(از نگاه آیلا)
_من دارم جدی میگم!
آمیکو که سرش در گوشی بود و داشت با دوستانش چت میکرد با بی حوصله گی گفت: گفتم که باشه حرفتو باور کردم مردم دارن غیب میشن راضی شدی؟
_با این لحنی که داری حرف میزنی حتی بچه هم گول نمیخوره معلومه حرفم رو باور نکردی!
آمیکو آهی کشید و گوشیاش را در جیبش گذاشت و گفت: امروز چقدر هوا سرد شده...سریعتر راه بیا بریم خونه
_الان نمیتونیم باید بریم پارک کنار خونه اریکا منتظرمونه
_خب برو پیشش دوست توعه چرا من باید بیام
کمی سریعتر راه رفتم و جلوی آمیکو ایستادم: چرا انقدر باهام مخالفت میکنی؟
دستان سردش را گرفتم و به چشمانش نگاه کردم و گفتم:
لطفا...
آمیکو که انگار دردی داشته و از آن رها شده باشد با دستی به سرش کشید و شانه بالا انداخت و گفت: خب... باشه بریم من فعلا کار خاصی ندارم
کمی برایم عجیب بود که آمیکو به این سرعت قبول کرد اما اهمیت زیادی ندادم و با خوشحالی همانطور که دستش را گرفته بودم راهی پارک شدیم.
به پارک رسیدیم اریکا و اریک درحال دعوا بودند
اریک گفت: چرا هنوز سر اون اتفاق قدیمی داریم بحث میکنیم من اصلا نمیفهمم
اریکا با عصبانیت گفت: میدونی اینکه رویات توسط همه مسخره بشه چه حسی داره؟ من بعد اینکه رفتی بهشون دفتر رو نشون دادی دیگه نتونستم چیزی بنویسم!
_من که گفتم ببخشید دیگه چیکار کنم؟
اریکا انگار هر لحظه ممکن بود از عصبانیت منفجر شود گفت: تو میگی ببخشید ولی هربار دوباره یه تیکه دیگه از زندگیم رو نابود میکنی انگار بعد هربار گفتن ببخشید یه مجوز بدست میاری که دوباره همه چیز رو خراب کنی
_چی؟ من کی همچین کاری کردم
معلوم بود این دعوا سالهاست بینشان مانده... نمیدانستم باید دخالت کنم یا نه
لحظه ای چیزی دیدم که سر جایم خشکم زد
دست اریک ناپدید شده بود!
مدرک خوبی بود که این را به خواهرم نشان دهم تا حرفم را باور کند، رو به آمیکو کردم و گفتم: نگاه کن! دست اریک ناپدید شده
آمیکو لحظه ای به اریک نگاه کرد بعد با شک به من نگاه کرد و گفت: واقعا حالت خوبه؟ من که چیزی نمیبینم
به اریک نگاه کردم دستش سر جایش بود....
_امکان نداره من مطمئنم اشتباه ندیدم دست اریک غیب شده بود!
کمی نزدیک تر رفتم دعوا شدید تر شده بود
تقریبا یک ماه پیش اریک یواشکی به اتاق اریکا رفته بود و یک دفتر زیر بالش اریکا پیدا کرده بود، همان دفتری که یواشکی کلی داستان خیالی و فانتزی در آن نوشته بود و کاملا مواظب بود کسی آن دفتر را نبیند چون او آرزوی نویسنده شدن داشت اما خوانواده اش کاملا مخالف بودند و اریک رفته بود و دفتر را به هرکس که میشناخت نشان داده بود و اریکا وقتی از مدرسه برگشت همه شروع کردن به مسخره کردنش:
"وای نویسنده خانم!" "باز داره درباره هیولاها مینویسه." "مگه بچه شدی؟ بجای این کار ها برو درست رو بخون"
از اون به بعد اریکا دیگه چیزی ننوشت.
اریکا به چشمان اریک نگاه کرد و گفت: اصلا تو حتی یکم پشیمونی داری؟
اریک به طرز عجیبی لبخند بر روی لب هایش داشت
_بهت گفتم که از عمد نبود پس چرا باید پشیمون باشم؟ من فقط یه اشتباه کوچیک کردم تو دیگه خیلی حساسی
اریکا دیگر هیچ چیزی نگفت نمیدونم فکر میکرد دیگر حرف زدن چیزی را درست نمیکنه یا این اصلا این انتظار را از برادر خودش نداشت دیگر حرفی برای گفتن نداشت
اما صدای شکستن قلبش تا جایی که من ایستاده بودم امد
- ۱۸۲
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط