p7
p7
اریکا جیغ بلندی کشید و تعادلش را از دست داد و از جلو داشت می افتاد که اریک او را گرفت و روی زمین نشاند، اریکا دست اریک را پس زد و گفت: به من دست نزن!
چی؟ چطور ممکنه؟ کمی جلو تر رفتم و با دقت بیشتری نگاه کردم
آرام با خودم گفتم: وای...! پای اریکا.....نیست؟...
وقتی به خودم آمدم دیدم اریک درحال دویدن و دور شدن است و آیلا نمیدانست دنبال اریک بدود یا پیش اریکا که داشت گریه میکرد بماند.
_پیش اریکا بمون من میرم دنبالش
آیلا سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و کنار اریکا زانو زد، من هم با سرعت هرچه تمام تر دنبال اریک میدویدم، برای آخرین بار نگاهی به پشت سرم کردم، دختری نا آشنا از آخر خیابان به ما نگاه میکرد
میدانم اریک از ترس و سردرگمی دویده و فرار کرده اما چیزی که برایم عجیبه کاملا چیز دیگری بود...
بعد چندین دقیقه اریک ایستاد، هردو خسته بودیم و توان هیچ حرکتی را نداشتیم
اریک به سمت من برگشت و با وحشت به من نگاه میکرد
یک نور زرد کور کننده از پشت به سمت اریک میآمد چشمانم را نیمه باز کردم و کمی به عقب رفتم و به زنگ ساختمان پشت سرم برخورد کردم صدای چندین زنگ توی سرم میچرخید، نفس نفس زنان گفتم: اریک، پشت سرت!
اریک با وحشت به پشت سرش نگاه کرد اما دیگر چیزی پشت سرش نبود
_چی؟
_همین الان یه چیزی پشتت بود!
چند دقیقه با تعجب نگاهم کرد، خواستم جلو بروم که ناگهان صدای پایی از پشت سرم شنیدم
_کیه؟ خودتو نشون بده!
پشتم فقط یک در خانه بود و کسی هم پشت در نبود.
دوباره به سمت اریک برگشتم
_اریک؟
جوابی نشنیدم، چند قدم به سمت جلو رفتم، همانجا که اریک کمی قبل آنجا ایستاده بود با صدای بلند تری اریک را صدا زدم
_اریک؟
میتوانستم صدای نفس های اریک را بشنوم که دور و دور تر میشد اما هیچ کس اینجا نبود
چند دقیقه در کوچه تاریک و سرد شب به اطرافم نگاه کردم
راستش...هیچوقت فکر نمیکردم دنبال کردن یک آدم بتواند اینقدر سخت باشد.
مخصوصاً وقتی نمیدانستم چیزی که دنبالش میگردم اصلا هنوز وجود دارد یا نه....!
___________○●__________
از نگاه آیلا
چند دقیقه ای بود که به خانه رسیده بودیم، لامپ ها را روشن کردم و روی مبل نشستم، اریکا هم کنار من روی مبل لم داد ، لیندا مستقیما به سمت آشپزخانه رفت و چند نودل قارچ تند از کابینت برداشت.
_چیکار داری میکنی؟
لیندا بدون اینکه نگاهم کند جواب داد: از وقتی از مدرسه اومدیم هیچ کدوممون غذا نخوردیم، گشنتون نیست؟
اریکا از روی مبل بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت: من نودل قارچ دوست ندارم!
اریکا بعد کمی گشتن یک نودل مرغ از کابینت بیرون آورد و جلوی لیندا گذاشت
لیندا با یک حرکت دست سر نودل ها را باز کرد و همانطور که ادویه ها را درونشان میریخت گفت: توی کتری آب بریز بزار جوش بیاد
اریکا کتری را برداشت و درونش را نگاه کرد: فکر نکنم دیگه بشه ازش استفاده کرد تهش بد جوری سوخته، آیلا کتری دیگه ای ندارین؟
_حتی تو این موقعیت هم به فکر غذا اید؟
کنترل را از روی میز برداشتم و تلوزیون را روشن کردم، اخبار داشت، خانمی که در تصویر معلوم بود که داشت به سختی خونسردی خود را حفظ میکرد
با صدایی کمی لرزان شروع به حرف زدن کرد
مردم عزیز کشور xxx به خاطر خبر فوری ای این برنامه را قطع میکنیم. طبق گزارشهای دریافتی، پدیده ناپدید شدن افراد در چندین شهر گزارش شده لطفا خونسردی خود را حفظ کنید و در خانه هایتان بمانید محققان ما درحال تحقیق.....
دست مجری برای لحظهای ناپدید شد
اول فکر کردم تصویر مشکل پیدا کرده، اما چند ثانیه بعد انگشتهایش شروع به محو شدن کردند. بعد کف دستش... و بعد تمام دستش...
خودش همچنان داشت حرف میزد، انگار اصلاً متوجه اتفاقی که برایش افتاده بود نبود، و در اخر مجری کاملا غیب شد...
اریکا هم با تعجب به تلوزیون نگاه میکرد:چندین شهر...؟
لیندا یک چنگال دستش بود نودل ها را یکی پس از دیگری هم میزد اما ناگهان دستش متوقف شد و به تلوزیون نگاه کرد، صورتش کمی در هم رفته بود و چیزی زمزمه کرد اما چون از من دور بود چیزی نشنیدم
صفحه تلویزیون کاملاً سیاه شد.
وسط آن، تصویری از یک ماه و ستارهای داخل هلال ماه ظاهر شد.
فقط چند کلمه سفید روی صفحه نقش بست....
《سعی نکنید جواب را پیدا کنید، همه این ها به صلاح خودتان است》
علامت ماه و ستاره برایم کمی آشنا بود اما نمیدانستم قبلا آن را کجا دیدم
نگاهم را از تلوزیون گرفتم و به لیندا دوختم
لیندا دستش را محکمتر مشت کرده بود و چشمانش کمی میلرزید، انگار که از چیزی ترسیده بود
_لیندا؟ حالت خوبه؟
_خوبم، فقط باید یکم هوا بخورم
لیندا از در بیرون رفت، بیآنکه هیچکداممان متوجه شویم آمیکو چه زمانی وارد اتاق شده بود.
اریکا جیغ بلندی کشید و تعادلش را از دست داد و از جلو داشت می افتاد که اریک او را گرفت و روی زمین نشاند، اریکا دست اریک را پس زد و گفت: به من دست نزن!
چی؟ چطور ممکنه؟ کمی جلو تر رفتم و با دقت بیشتری نگاه کردم
آرام با خودم گفتم: وای...! پای اریکا.....نیست؟...
وقتی به خودم آمدم دیدم اریک درحال دویدن و دور شدن است و آیلا نمیدانست دنبال اریک بدود یا پیش اریکا که داشت گریه میکرد بماند.
_پیش اریکا بمون من میرم دنبالش
آیلا سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و کنار اریکا زانو زد، من هم با سرعت هرچه تمام تر دنبال اریک میدویدم، برای آخرین بار نگاهی به پشت سرم کردم، دختری نا آشنا از آخر خیابان به ما نگاه میکرد
میدانم اریک از ترس و سردرگمی دویده و فرار کرده اما چیزی که برایم عجیبه کاملا چیز دیگری بود...
بعد چندین دقیقه اریک ایستاد، هردو خسته بودیم و توان هیچ حرکتی را نداشتیم
اریک به سمت من برگشت و با وحشت به من نگاه میکرد
یک نور زرد کور کننده از پشت به سمت اریک میآمد چشمانم را نیمه باز کردم و کمی به عقب رفتم و به زنگ ساختمان پشت سرم برخورد کردم صدای چندین زنگ توی سرم میچرخید، نفس نفس زنان گفتم: اریک، پشت سرت!
اریک با وحشت به پشت سرش نگاه کرد اما دیگر چیزی پشت سرش نبود
_چی؟
_همین الان یه چیزی پشتت بود!
چند دقیقه با تعجب نگاهم کرد، خواستم جلو بروم که ناگهان صدای پایی از پشت سرم شنیدم
_کیه؟ خودتو نشون بده!
پشتم فقط یک در خانه بود و کسی هم پشت در نبود.
دوباره به سمت اریک برگشتم
_اریک؟
جوابی نشنیدم، چند قدم به سمت جلو رفتم، همانجا که اریک کمی قبل آنجا ایستاده بود با صدای بلند تری اریک را صدا زدم
_اریک؟
میتوانستم صدای نفس های اریک را بشنوم که دور و دور تر میشد اما هیچ کس اینجا نبود
چند دقیقه در کوچه تاریک و سرد شب به اطرافم نگاه کردم
راستش...هیچوقت فکر نمیکردم دنبال کردن یک آدم بتواند اینقدر سخت باشد.
مخصوصاً وقتی نمیدانستم چیزی که دنبالش میگردم اصلا هنوز وجود دارد یا نه....!
___________○●__________
از نگاه آیلا
چند دقیقه ای بود که به خانه رسیده بودیم، لامپ ها را روشن کردم و روی مبل نشستم، اریکا هم کنار من روی مبل لم داد ، لیندا مستقیما به سمت آشپزخانه رفت و چند نودل قارچ تند از کابینت برداشت.
_چیکار داری میکنی؟
لیندا بدون اینکه نگاهم کند جواب داد: از وقتی از مدرسه اومدیم هیچ کدوممون غذا نخوردیم، گشنتون نیست؟
اریکا از روی مبل بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت: من نودل قارچ دوست ندارم!
اریکا بعد کمی گشتن یک نودل مرغ از کابینت بیرون آورد و جلوی لیندا گذاشت
لیندا با یک حرکت دست سر نودل ها را باز کرد و همانطور که ادویه ها را درونشان میریخت گفت: توی کتری آب بریز بزار جوش بیاد
اریکا کتری را برداشت و درونش را نگاه کرد: فکر نکنم دیگه بشه ازش استفاده کرد تهش بد جوری سوخته، آیلا کتری دیگه ای ندارین؟
_حتی تو این موقعیت هم به فکر غذا اید؟
کنترل را از روی میز برداشتم و تلوزیون را روشن کردم، اخبار داشت، خانمی که در تصویر معلوم بود که داشت به سختی خونسردی خود را حفظ میکرد
با صدایی کمی لرزان شروع به حرف زدن کرد
مردم عزیز کشور xxx به خاطر خبر فوری ای این برنامه را قطع میکنیم. طبق گزارشهای دریافتی، پدیده ناپدید شدن افراد در چندین شهر گزارش شده لطفا خونسردی خود را حفظ کنید و در خانه هایتان بمانید محققان ما درحال تحقیق.....
دست مجری برای لحظهای ناپدید شد
اول فکر کردم تصویر مشکل پیدا کرده، اما چند ثانیه بعد انگشتهایش شروع به محو شدن کردند. بعد کف دستش... و بعد تمام دستش...
خودش همچنان داشت حرف میزد، انگار اصلاً متوجه اتفاقی که برایش افتاده بود نبود، و در اخر مجری کاملا غیب شد...
اریکا هم با تعجب به تلوزیون نگاه میکرد:چندین شهر...؟
لیندا یک چنگال دستش بود نودل ها را یکی پس از دیگری هم میزد اما ناگهان دستش متوقف شد و به تلوزیون نگاه کرد، صورتش کمی در هم رفته بود و چیزی زمزمه کرد اما چون از من دور بود چیزی نشنیدم
صفحه تلویزیون کاملاً سیاه شد.
وسط آن، تصویری از یک ماه و ستارهای داخل هلال ماه ظاهر شد.
فقط چند کلمه سفید روی صفحه نقش بست....
《سعی نکنید جواب را پیدا کنید، همه این ها به صلاح خودتان است》
علامت ماه و ستاره برایم کمی آشنا بود اما نمیدانستم قبلا آن را کجا دیدم
نگاهم را از تلوزیون گرفتم و به لیندا دوختم
لیندا دستش را محکمتر مشت کرده بود و چشمانش کمی میلرزید، انگار که از چیزی ترسیده بود
_لیندا؟ حالت خوبه؟
_خوبم، فقط باید یکم هوا بخورم
لیندا از در بیرون رفت، بیآنکه هیچکداممان متوجه شویم آمیکو چه زمانی وارد اتاق شده بود.
- ۱۷۸
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط