{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p6

p6
ناگهان باد سردی آمد و تمام اندام های بدنم را به لرزه انداخت به سمت اریکا حرکت کردم‌، اریکا سرش را پایین انداخته بود و قطره قطره اشک میریخت و اریک دستپاچه شده بود و نمیدانست چکار کند
تقریبا به اریکا رسیدم میخواستم اسمش را صدا بزنم که ناگهان دیدم یکی از پا های اریکا ناپدید شده!
اریکا جیغ بلندی کشید و تعادلش را از دست داد و از جلو داشت می افتاد که اریک او را گرفت و روی زمین نشاند، اریکا دست اریک را پس زد و گفت: به من دست نزن!
اریک که انگار تازه متوجه جدی بودن احساسات اریکا شده بود آرام آرام عقب رفت و دوید و داشت از ما دور میشد
نگاهی به اریک کردم و بعد کنار اریکا که داشت گریه میکرد. نمیدانستم چکار کنم که آمیکو گفت پیش اریکا بمون من میرم دنبالش
سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم و کنار اریکا زانو زدم اریکا گفت: اگه میدونستم همچین چیزی میگه اصلا نمی‌رفتم دنبالش
دست اریکا را گرفتم و آرام گفتم: اریکا...
او فقط با چشمانی لرزان و اشک آلود به من نگاه میکرد
صدای قدم‌هایی از انتهای خیابان به گوش رسید. دختری با موهای دو رنگ که بالای آن مشکی بود و پایین آن به سبز متمایل میشد آرام به سمت ما می‌آمد. چند لحظه نگاهمان کرد، انگار مطمئن نبود نزدیک شود یا نه، اما بعد چند ثانیه دوباره شروع به راه رفتن کرد و به ما رسید.
رو به اریکا کرد و گفت:امیدوارم هنوز دیر نشده باشه، اگه دیر بجنبه، این بار هم...
حرفش را نیمه‌کاره رها کرد و لبش را گزید: ...منظورم اینه که... شاید بهتر باشه یکی دنبالش بره.
نمی‌دانستم چرا، اما حس عجیبی داشتم؛ انگار لحنش را قبلاً جایی شنیده بودم... یا شاید فقط حرف‌هایش بیش از حد مطمئن بود.
_خواهرم رفت دنبالش
_شاید نتونه بگیرتش
_منظورت چیه؟
_آه...ببخشید منظور خاصی نداشتم
به اریکا نگاه کرد و دستش را به طرفش دراز کرد و گفت: حالت خوبه؟ میتونی بلند شی؟
اریکا چند لحظه به دست دختر نگاه کرد، انگار داشت تصمیم می‌گرفت می‌تواند به او اعتماد کنم یا نه.
در آخر اریکا دست دختر را گرفت و بلند شد
_اره....ممنونم، میتونم بپرسم اسمتون چیه؟
_ببخشید یادم رفت خودمو معرفی کنم من لیندا ویلسون هستم تو همین مدرسه ای که شما درس میخونید درس میخونم
همانطور که دختر درحال معرفی کردن خودش بود توجهم به چیزی جلب شد
چند ثانیه فقط به پای اریکا خیره ماندم.
چیزی که چند لحظه قبل ناپدید شده بود، دوباره آنجا بود. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
اریکا گفت: آیلا؟ چیزی شده؟
_پات....
_پام؟
اریکا به پاهایش نگاه کرد و گفت: وایی! پام دوباره ظاهر شده!
به لیندا نگاه کردم، آیا او میدانست انسان ها درحال غیب شدن هستند؟ یا اصلا چطور پای اریکا ظاهر شد؟
لیندا با ظاهری بی تفاوت به اریکا نگاه میکرد: هوا تاریک شده بیاید همه ما که تا الان غیب نشدیم بریم خونه آیلا
_چرا؟
_خب بهتره فعلا یه جا باشیم که راحت هم رو پیدا کنیم و تحقیق کنیم چرا آدم ها دارن غیب میشن
_نه، منظورم اینه که چرا من؟
_تو مگه خواهرت نرفته بود دنبال اریک؟ خب بالاخره برمیگرده باید بتونه پیدامون کنه پس میریم خونه ی تو!
لبخندی زد و به راه افتادیم.
من و اریکا پشت او راه میرفتیم و او جلو تر از ما بود
سر هر دو راهی که می‌رسیدیم نگاهی به من میکرد و من با دست نشان میدادم به کدام سمت بریم و به راهمان ادامه می‌دادیم
اریکا با دو دلی جوری که فقط من بشنوم زمزمه کرد: ما واقعا میتونیم بهش اعتماد کنیم؟
_فعلا چاره ای نداریم اون انگار چیز بیشتری از ما میدونه
صحنه‌ای که با لیندا ملاقات کردیم را چندین بار در ذهنم مرور کردم، اما هرچه بیشتر فکر می‌کردم، بیشتر گیج می‌شدم.
ما حتی اسم‌هایمان را به او نگفته بودیم، اما او اسم من و اریکا را می‌دانست. حتی اسم اریک را هم می‌دانست.
نمی‌توانسته گوش ایستاده باشد؛ اگر این‌طور بود، باید می‌فهمید آمیکو به دنبال اریک رفته است.
و مهم‌تر از همه...
این بار هم...
منظورش از این بار چه بود؟
چند بار دیگر قرار بود چنین اتفاقی بیفتد؟
به لیندا نگاه کردم. او بدون هیچ نگرانی در حال قدم زدن بود، انگار چیزی که برای ما کابوس بود، برای او فقط اتفاقی آشنا بود.
_لیندا؟
برگشت و نگاهم کرد.
_بله؟
چند لحظه به چشمانش خیره شدم.
_تو... قبلاً این اتفاق رو دیدی؟
لبخند تلخی زد و برای چند ثانیه سکوت کرد، بعد نگاهش را از من گرفت و گفت:
_فعلاً نمیتونم بهت بگم.
برای خودم هم عجیب بود اما لبخند محوی روی لب هایم نشست، چون حالا مطمئن بودم یک چیز را درست فهمیده‌ام...
لیندا بیشتر از چیزی که می‌گفت می‌دانست و این میتوانست اولین سرنخ ما باشد.
از انتهای خیابان صدای قدم‌هایی آمد. آمیکو هنوز برنگشته بود، سرم را به سمت صدا چرخاندم.
برای اولین بار، از خودم پرسیدم...
اگر لیندا راست می‌گفت، اریک الان کجا بود؟
دیدگاه ها (۰)

p7اریکا جیغ بلندی کشید و تعادلش را از دست داد و از جلو داشت ...

p8فردا صبح از نگاه اریکاتقریبا ساعت ۸ بود که لیندا همه را بی...

p5فصل سوم (از نگاه آیلا)_من دارم جدی میگم!آمیکو که س...

p4از نگاه اریکامدرسه اریک نزدیک خانه مان بود فقط ۱۰ دقیقه را...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️هیچ‌کس حرکت نکرد.جنا هنوز دست پاندورا را گ...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️هیچ‌کس حرکت نکرد.جنا هنوز دست پاندورا را گ...

p3فصل دوم (از نگاه اریکا)از این زندگی یکنواخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط