آن سوی آینه
آن سوی آینه
P27
کل زندگیم داره میشه یه نفر
فقط ....اون....
(ویو ا.ت)
ولی ....ولی...اون یه دنیای دیگست و من یه دنیای دیگه
شاید الان باهم خوب باشیم ...عاشق هم باشیم
ولی هیچ راهی برای باهم بودنمون وجود نداره
شاید اون بدونه دنیای من چه شکلیه ولی من هیچ چیزی در مورد دنیای اون نمیدونم
_انقدر دلت میخواد دنیامو ببینی؟
+ چ...چی؟
_هوم؟
+ خب...من هیچی ازش نمی....
_ باشه...بهت نشونش میدم
+ !!؟!؟!!!
بلند شد
لباسمو پوشیدم
دستتو بده
دستمو و گرفت
منو با خودش به سمت زیر زمین خونه برد
در زیر زمین رو باز کرد
_بیا تو
باهاش رفتم داخل
به صندلی اشاره کرد
_بشین
نشستم روی صندلی
اصلا هوای اینجا خوب نبود
سرد بود
نفس کشیدن هم تقریبا سخت بود
چند تا شمع روشن کرد
دستش رو آورد بالا و چند تا شکل توی هوا ایجاد کرد
!!!!!!
دری بزرگ جلوش درست شد
در آهنی که روش اشکال وحشتناکی بود
شکل آدم هایی که دارن عذاب میکشن
بالای اون یه صلیب بود
_ مگه نمیخواستی ببین ؟
+ چرا
_ پس بیا
در رو باز کرد
واردش شدیم
؟؟!!؟!!
+ جیغغغغغغ
روی سخره ای بزرگ بودیم ارتفاعش خیلی زیاد بود
ریز پامون پز از گدازه بود
آسمون رگنش فرق داشت
قرمز بود نه هر قرمزی
قرمز به رنگ خون
درست شبیه خون بود
صدا های وحشتناکی میومد
صدای زجه زدن
صدای داد زدن
خودمو توی بغلش پنهون کردن بودم
_چیه؟ ترسیدی ؟
هیچ حرفی برای گفتن نداشتم
فقط داشتم بهش فکر میکردم
که چی باعث شده اون حاکم این دنیا بشه؟
قشنگ تخیلیش کردم✨
P27
کل زندگیم داره میشه یه نفر
فقط ....اون....
(ویو ا.ت)
ولی ....ولی...اون یه دنیای دیگست و من یه دنیای دیگه
شاید الان باهم خوب باشیم ...عاشق هم باشیم
ولی هیچ راهی برای باهم بودنمون وجود نداره
شاید اون بدونه دنیای من چه شکلیه ولی من هیچ چیزی در مورد دنیای اون نمیدونم
_انقدر دلت میخواد دنیامو ببینی؟
+ چ...چی؟
_هوم؟
+ خب...من هیچی ازش نمی....
_ باشه...بهت نشونش میدم
+ !!؟!؟!!!
بلند شد
لباسمو پوشیدم
دستتو بده
دستمو و گرفت
منو با خودش به سمت زیر زمین خونه برد
در زیر زمین رو باز کرد
_بیا تو
باهاش رفتم داخل
به صندلی اشاره کرد
_بشین
نشستم روی صندلی
اصلا هوای اینجا خوب نبود
سرد بود
نفس کشیدن هم تقریبا سخت بود
چند تا شمع روشن کرد
دستش رو آورد بالا و چند تا شکل توی هوا ایجاد کرد
!!!!!!
دری بزرگ جلوش درست شد
در آهنی که روش اشکال وحشتناکی بود
شکل آدم هایی که دارن عذاب میکشن
بالای اون یه صلیب بود
_ مگه نمیخواستی ببین ؟
+ چرا
_ پس بیا
در رو باز کرد
واردش شدیم
؟؟!!؟!!
+ جیغغغغغغ
روی سخره ای بزرگ بودیم ارتفاعش خیلی زیاد بود
ریز پامون پز از گدازه بود
آسمون رگنش فرق داشت
قرمز بود نه هر قرمزی
قرمز به رنگ خون
درست شبیه خون بود
صدا های وحشتناکی میومد
صدای زجه زدن
صدای داد زدن
خودمو توی بغلش پنهون کردن بودم
_چیه؟ ترسیدی ؟
هیچ حرفی برای گفتن نداشتم
فقط داشتم بهش فکر میکردم
که چی باعث شده اون حاکم این دنیا بشه؟
قشنگ تخیلیش کردم✨
- ۷.۵k
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط