Pادامه
P55ادامه
یک هفته بعد
🐱: اوه اوه… بد زد، بد زد.
خوبی بچه؟
کوک با فکی که قرمز شده بود، نفسنفس زد:
_مـن… آره…
ولی… فکم نه…
+گفتم تحریکم نکن.
اشک از گوشهی چشم کوک سر خورد پایین.
_ هق… درد داشت…
ات فوری بغلش کرد، دستشو کشید پشت گردنش.
+باشه ببخشید…گریه نکن نرهخر.
🐥: این دوتا رسماً داستان عشقبازی چسی دارن.
🐿: خوشت اومده هااا؟
🐥: برو باباااا.
🐯: بیشتر خودشم دلش دوستدختر میخواد، مگه نه قندعسل؟
مینجی: آره قربونت برم.
(دوستدختر تهیونگ)
🐥: واااح…
این دوتا کم بودن، اینا هم اضافه شدن؟
اصلاً من میرم خودمو دار بزنم.
مینجی داد زد:
— به جاش برو به ما-ری بگو ازش خوشت میاد احمق!
🐥: باباااا…
نیـمیـدزمثپثکببمکصزدکسوبکشمبثهخکخ
مگه کار راحتیه؟!
🐱: مثل من باشین!
با تختخوابم ازدواج کردم، خیلیم خوشحالم.
وونجی محکم زد پسکلهی یونگی.
وونجی: منم اینجام، کَلم اره؟
🐱: میدونی که من زر زیاد میزنم.
وونجی: بله، کاملاً در جریانم.
کوک با صورت درهم اومد نشست، بطری آب رو برداشت.
منیجرش از اونور گفت:
*فکر کنم باید واسه فردا وقت دکتر بگیرم.
ات کنارش نشست.
+انقد محکم نزدم،
تا فردا قرمزیش میره.
یهکم درد داره، یخ میذاریم حل میشه.
🐯: خانم دکتر، این بازوی منم درد میکنه، ببین چیشده.
مینجی: بشین ببینم با!
🐿: تنها چیزی که مردا رو کنترل میکنه زنهاشونه، بوالله.
مینجی، ات، وونجی با هم: کاملاً صحیح، تأیید میکنیم.
🐱🐥🐯🐿: چه هماهنگیای…
----------
چند روز بعد
ات با حس خفگی از خواب پرید.
اول گیج بود… بعد فهمید چرا.
کوک سرشو گذاشته بود رو سینهش،
تا یادشه داشت با موهای کوک لازی میکرد ولی الن انگشتاش لای موهاش بود، آروم…
اونقدر آروم که خودش هم خوابش برده بود.
ات فقط نگاهش کرد.
طولانی.
بیحرکت.
گوشی شروع کرد به زنگ خوردن.
آروم کوک رو تکون داد.
+کوک…پاشو بیا اینور بخواب.
کوک با چشمهای نیمهباز، بدون حرف،
غلت خورد یهکم اونطرفِ مبل.
ات نشست و گوشی رو جواب داد.
پک بود.
همزمان، کوک هنوز خوابآلود،دستشو برد زیر تیشرت ات،کمرشو آروم ناز کرد.مورمور افتاد به جون ات،ولی چیزی نگفت.موضوع مهم بود.
از اونطرف:
*خانم، عمو تون قبل مرگش وصیت کرده پسرش شما رو پیدا کنه و بکشه.الان فیلیپ واقعاً دربهدر دنبالتونه.
چیکار کنیم؟
+پیداش کردین کجاست؟
*بله.
+چندتا آدم درستحسابی بفرستین سر وقتش.
زنده بمونه…ولی حسابی بترسونینش.
*چشم.
تماس قطع شد.
ات یههو داد زد گفت:
+نکن، قلقلکم میاد.
همین یه جمله کافی بود.
کوک کل تن ات رو کشید تو بغلش،هر دو دستش رفت زیر تیشرتش،بدن گرم ات رو محکم گرفت.
لبش خورد به گردن ات،
نفسش داغ بود.
درحالی که نو گردن ات داشت نفس میکشید گفت.
_ مال خودمه…اصلاً دلم میخواد قورتش بدم.
ات صورتشو کج کرد
+چه غلطا…
همون لحظه بلا وارد خونه شد.
یههو ایستاد، صورتشو کج کرد.
*اووووه مایییی ایزززز…
حالم بهم خورد!
ات داد زد:
+تو رو هم قراره ببینم تو این وضع،
اونوقت نشونت میدم اوه مای ایزززووو!
*اوففف باشه بابا،
بخورین همو، اصلاً به من چه.
بلا رفت سمت آشپزخونه.
کوک یه چشمشو باز کرد.
_راستی…
دو روز دیگه تولد جیمینه.
میخوایم براش جشن بگیریم.
شما دوتا هم دعوتین.
آب پرید تو گلوی بلا.
*چیییییی؟!
الان میگن خنگولخانننن؟!
و بدو بدو رفت تو اتاقش.
ات خندید، سرشو چرخوند سمت کوک.
+این دوتا رو اوکی میکردم،
خیالم راحت میشد…
ای نکن، قلقلکم میادددد… اه!
یک هفته بعد
🐱: اوه اوه… بد زد، بد زد.
خوبی بچه؟
کوک با فکی که قرمز شده بود، نفسنفس زد:
_مـن… آره…
ولی… فکم نه…
+گفتم تحریکم نکن.
اشک از گوشهی چشم کوک سر خورد پایین.
_ هق… درد داشت…
ات فوری بغلش کرد، دستشو کشید پشت گردنش.
+باشه ببخشید…گریه نکن نرهخر.
🐥: این دوتا رسماً داستان عشقبازی چسی دارن.
🐿: خوشت اومده هااا؟
🐥: برو باباااا.
🐯: بیشتر خودشم دلش دوستدختر میخواد، مگه نه قندعسل؟
مینجی: آره قربونت برم.
(دوستدختر تهیونگ)
🐥: واااح…
این دوتا کم بودن، اینا هم اضافه شدن؟
اصلاً من میرم خودمو دار بزنم.
مینجی داد زد:
— به جاش برو به ما-ری بگو ازش خوشت میاد احمق!
🐥: باباااا…
نیـمیـدزمثپثکببمکصزدکسوبکشمبثهخکخ
مگه کار راحتیه؟!
🐱: مثل من باشین!
با تختخوابم ازدواج کردم، خیلیم خوشحالم.
وونجی محکم زد پسکلهی یونگی.
وونجی: منم اینجام، کَلم اره؟
🐱: میدونی که من زر زیاد میزنم.
وونجی: بله، کاملاً در جریانم.
کوک با صورت درهم اومد نشست، بطری آب رو برداشت.
منیجرش از اونور گفت:
*فکر کنم باید واسه فردا وقت دکتر بگیرم.
ات کنارش نشست.
+انقد محکم نزدم،
تا فردا قرمزیش میره.
یهکم درد داره، یخ میذاریم حل میشه.
🐯: خانم دکتر، این بازوی منم درد میکنه، ببین چیشده.
مینجی: بشین ببینم با!
🐿: تنها چیزی که مردا رو کنترل میکنه زنهاشونه، بوالله.
مینجی، ات، وونجی با هم: کاملاً صحیح، تأیید میکنیم.
🐱🐥🐯🐿: چه هماهنگیای…
----------
چند روز بعد
ات با حس خفگی از خواب پرید.
اول گیج بود… بعد فهمید چرا.
کوک سرشو گذاشته بود رو سینهش،
تا یادشه داشت با موهای کوک لازی میکرد ولی الن انگشتاش لای موهاش بود، آروم…
اونقدر آروم که خودش هم خوابش برده بود.
ات فقط نگاهش کرد.
طولانی.
بیحرکت.
گوشی شروع کرد به زنگ خوردن.
آروم کوک رو تکون داد.
+کوک…پاشو بیا اینور بخواب.
کوک با چشمهای نیمهباز، بدون حرف،
غلت خورد یهکم اونطرفِ مبل.
ات نشست و گوشی رو جواب داد.
پک بود.
همزمان، کوک هنوز خوابآلود،دستشو برد زیر تیشرت ات،کمرشو آروم ناز کرد.مورمور افتاد به جون ات،ولی چیزی نگفت.موضوع مهم بود.
از اونطرف:
*خانم، عمو تون قبل مرگش وصیت کرده پسرش شما رو پیدا کنه و بکشه.الان فیلیپ واقعاً دربهدر دنبالتونه.
چیکار کنیم؟
+پیداش کردین کجاست؟
*بله.
+چندتا آدم درستحسابی بفرستین سر وقتش.
زنده بمونه…ولی حسابی بترسونینش.
*چشم.
تماس قطع شد.
ات یههو داد زد گفت:
+نکن، قلقلکم میاد.
همین یه جمله کافی بود.
کوک کل تن ات رو کشید تو بغلش،هر دو دستش رفت زیر تیشرتش،بدن گرم ات رو محکم گرفت.
لبش خورد به گردن ات،
نفسش داغ بود.
درحالی که نو گردن ات داشت نفس میکشید گفت.
_ مال خودمه…اصلاً دلم میخواد قورتش بدم.
ات صورتشو کج کرد
+چه غلطا…
همون لحظه بلا وارد خونه شد.
یههو ایستاد، صورتشو کج کرد.
*اووووه مایییی ایزززز…
حالم بهم خورد!
ات داد زد:
+تو رو هم قراره ببینم تو این وضع،
اونوقت نشونت میدم اوه مای ایزززووو!
*اوففف باشه بابا،
بخورین همو، اصلاً به من چه.
بلا رفت سمت آشپزخونه.
کوک یه چشمشو باز کرد.
_راستی…
دو روز دیگه تولد جیمینه.
میخوایم براش جشن بگیریم.
شما دوتا هم دعوتین.
آب پرید تو گلوی بلا.
*چیییییی؟!
الان میگن خنگولخانننن؟!
و بدو بدو رفت تو اتاقش.
ات خندید، سرشو چرخوند سمت کوک.
+این دوتا رو اوکی میکردم،
خیالم راحت میشد…
ای نکن، قلقلکم میادددد… اه!
- ۶۶۳
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط