ادامهp
ادامهp56
دستاشون توی هم قفل بود.
پا به پا، همریتم با هم راه میرفتن.
موج دریا میاومد، آروم میخورد به پاهاشون و برمیگشت.
موهای ات با باد بازی میکرد و کوک… نگاهش ازش کَنده نمیشد.
ات یههو وایستاد.
به روبهرو خیره شد و گفت:
+تا حالا فکر کردی معنیِ زندگی چیه؟
کوک یهکم مکث کرد، لبخند کج و گیجی نشست گوشهی لبش.
_ چرا یهو؟
ات شونه بالا انداخت.
+من معنی زندگی رو توی آزادیم پیدا کردم…
(برگشت سمتش) تو توی چی پیدا کردی؟
کوک دستش رو محکمتر گرفت.
صداش آروم بود، ولی مطمئن.
_ من.... معنیه زندگی رو وقتی پیدا کردم که با تو آشنا شدم.
ات نفس عمیقی کشید.
چند ثانیه فقط صدای موج بود.
بعد گفت:
+میدونی چرا هیچوقت جدی شروعش نکردم؟
_ چون میترسی.
ات سرشو بالا آورد، مستقیم توی چشمش.
+آره… چون میترسم.
چون جونمو تضمین نمیکنم.
چون جونِ تو رو هم نمیتونم.
گذشتهم همیشه دنبالمه…
خطرناکه.دشمن دارم.
آدمایی که هر لحظه منتظرن خونم ریخته شه.
کوک حتی یه لحظه چشم ازش برنداشت.
_ من وقتی جونمو تضمین نمیکنم که تو کنارم نباشی.
درسته… خطرناکی.
گذشتهت اذیتت میکنه.
ولی اگه قراره یکی این وسط بشکنه، اون یکی باید پشتش وایسه.
اگه بلایی سرت بیاد، من دووم نمیارم.
اگه برای من اتفاقی بیفته…
میدونم اول انتقاممو میگیری، بعدش خودتم از پا میافتی.
یه نفس کوتاه.
_ من عاشقتم، ات.
و تا وقتی نفس میکشم، همینطوره.
ات جلوتر اومد.
دستش رفت توی موهای کوک.
انگار داشت توی چشماش غرق میشد.
+اگه برای شروع رابطمون یه شرط بذارم…
قول میدی قبولش کنی؟
_ چه شرطی؟
+حتی اگه یه روزی من نبودم…
به خاطر من زندگی کن.برو.بچرخ.طبیعت ببین.دریا برو.بخند.گریه کن.زندگی بساز…حتی خانواده.فقط به خاطر من.
کوک یهدفعه دستاشو برد پشت کمرش.
کشیدش سمت خودش.
چسبوندش به سینهش.
چشمهاش برق میزد.
_ اگه بگم منم یه شرط دارم چی؟
+چی؟
_ اگه برای من اتفاقی افتاد…
تو هم به خاطر من زندگی کن.
دقیقاً همونی که گفتی.
ات دستاشو حلقه کرد دور گردنش.
لبخند خیلی کمرنگی زد.
+بذار فکر کنیم.
سه ثانیه.
شاید کمتر.
وقتی دوباره توی چشم هم نگاه کردن،
کوک حتی معطل نکرد.
لباشو گذاشت روی لبای ات.
و ات…
بدون ذرهای تردید، بوسهشو پذیرفت.
لبهایی که دو سال و نیم دلتنگشون بود.
آغوشی که بالاخره بیدفاع شده بود.
نه ترسی، نه فکر اضافهای.
جوری همو بوسیدن
انگار قراره بعدش
همهی غمهای دنیا تموم شه.
ماه درست بالای سرشون بود.
موجها آرومتر میاومدن.
حتی دریا هم انگار فهمیده بود
که این دوتا
بالاخره
به هم رسیدن…
دستاشون توی هم قفل بود.
پا به پا، همریتم با هم راه میرفتن.
موج دریا میاومد، آروم میخورد به پاهاشون و برمیگشت.
موهای ات با باد بازی میکرد و کوک… نگاهش ازش کَنده نمیشد.
ات یههو وایستاد.
به روبهرو خیره شد و گفت:
+تا حالا فکر کردی معنیِ زندگی چیه؟
کوک یهکم مکث کرد، لبخند کج و گیجی نشست گوشهی لبش.
_ چرا یهو؟
ات شونه بالا انداخت.
+من معنی زندگی رو توی آزادیم پیدا کردم…
(برگشت سمتش) تو توی چی پیدا کردی؟
کوک دستش رو محکمتر گرفت.
صداش آروم بود، ولی مطمئن.
_ من.... معنیه زندگی رو وقتی پیدا کردم که با تو آشنا شدم.
ات نفس عمیقی کشید.
چند ثانیه فقط صدای موج بود.
بعد گفت:
+میدونی چرا هیچوقت جدی شروعش نکردم؟
_ چون میترسی.
ات سرشو بالا آورد، مستقیم توی چشمش.
+آره… چون میترسم.
چون جونمو تضمین نمیکنم.
چون جونِ تو رو هم نمیتونم.
گذشتهم همیشه دنبالمه…
خطرناکه.دشمن دارم.
آدمایی که هر لحظه منتظرن خونم ریخته شه.
کوک حتی یه لحظه چشم ازش برنداشت.
_ من وقتی جونمو تضمین نمیکنم که تو کنارم نباشی.
درسته… خطرناکی.
گذشتهت اذیتت میکنه.
ولی اگه قراره یکی این وسط بشکنه، اون یکی باید پشتش وایسه.
اگه بلایی سرت بیاد، من دووم نمیارم.
اگه برای من اتفاقی بیفته…
میدونم اول انتقاممو میگیری، بعدش خودتم از پا میافتی.
یه نفس کوتاه.
_ من عاشقتم، ات.
و تا وقتی نفس میکشم، همینطوره.
ات جلوتر اومد.
دستش رفت توی موهای کوک.
انگار داشت توی چشماش غرق میشد.
+اگه برای شروع رابطمون یه شرط بذارم…
قول میدی قبولش کنی؟
_ چه شرطی؟
+حتی اگه یه روزی من نبودم…
به خاطر من زندگی کن.برو.بچرخ.طبیعت ببین.دریا برو.بخند.گریه کن.زندگی بساز…حتی خانواده.فقط به خاطر من.
کوک یهدفعه دستاشو برد پشت کمرش.
کشیدش سمت خودش.
چسبوندش به سینهش.
چشمهاش برق میزد.
_ اگه بگم منم یه شرط دارم چی؟
+چی؟
_ اگه برای من اتفاقی افتاد…
تو هم به خاطر من زندگی کن.
دقیقاً همونی که گفتی.
ات دستاشو حلقه کرد دور گردنش.
لبخند خیلی کمرنگی زد.
+بذار فکر کنیم.
سه ثانیه.
شاید کمتر.
وقتی دوباره توی چشم هم نگاه کردن،
کوک حتی معطل نکرد.
لباشو گذاشت روی لبای ات.
و ات…
بدون ذرهای تردید، بوسهشو پذیرفت.
لبهایی که دو سال و نیم دلتنگشون بود.
آغوشی که بالاخره بیدفاع شده بود.
نه ترسی، نه فکر اضافهای.
جوری همو بوسیدن
انگار قراره بعدش
همهی غمهای دنیا تموم شه.
ماه درست بالای سرشون بود.
موجها آرومتر میاومدن.
حتی دریا هم انگار فهمیده بود
که این دوتا
بالاخره
به هم رسیدن…
- ۵۴۳
- ۲۱ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط