همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 26.
"ویو پارک دوین"
بعد از چند دقیقه...
من و جونگ کوک دوباره وارد خونه شدیم..
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود..
یا حداقل...
هردومون داشتیم سعی میکردیم اینجوری رفتار کنیم..
جنی با دیدنمون لبخند کوچیکی زد..
_«خوبین؟»
+«آره...»
_«بله.»
تقریبا همزمان جواب دادیم..
جنی چیزی نگفت..
فقط صندلی ها رو عقب کشید..
_«بیاین بشینین.»
من روی صندلی نشستم..
جونگ کوک هم کنارم نشست..
روی میز...
انواع غذاهای خونگی چیده شده بود..
از سوپ گرفته..
تا بولگوگی..
برنج..
کیمچی..
و کلی غذای دیگه..
+«وای...»
+«این همه غذا برای چهار نفر؟»
جنی خندید..
_«نمیدونستیم چی دوست دارین.»
+«همه رو درست کردین؟»
_«تقریبا.»
+«من اگه جای شما بودم تا فردا خواب بودم.»
جینا خندید..
_«ما به آشپزی عادت داریم.»
چند دقیقه اول...
همه آروم غذا میخوردیم..
گاهی جنی درباره کارش حرف میزد..
گاهی من جواب میدادم..
جونگ کوک هم بیشتر ساکت بود..
ولی نسبت به قبل...
رنگ صورتش بهتر شده بود..
و همین برای من کافی بود..
قاشق سوپ رو برداشتم..
اما هنوز به دهنم نرسیده بود که جینا یهو لبخند زد..
به من نگاه کرد..
بعد به جونگ کوک..
بعد دوباره به من..
اون لبخندش...
اصلا به دلم ننشست..
+«چیه؟»
جینا آروم گفت:
_«یه چیزی بگم؟»
+«بگین.»
جنی هم با شیطنت خندید..
_«منم میخوام بگم.»
+«چرا حس میکنم نباید اجازه بدم؟»
_«دیر شده.»
جینا با آرنج خیلی آروم به دست خواهرش زد..
بعد با لبخند گفت:
_«شما دوتا...»
چند ثانیه مکث کرد..
_«به هم میاین ها...»
قاشق از دستم افتاد..
تق!
+«سرف... سرف...»
غذا اشتباه رفت توی گلوم..
شروع کردم به سرفه کردن..
جونگ کوک سریع لیوان آب رو سمتم گرفت..
_«آروم...»
لیوان رو گرفتم..
یه نفس آب خوردم..
بعد با چشم های گرد شده به جینا نگاه کردم..
+«چی گفتین؟!»
جنی کاملا جدی سر تکون داد..
_«گفتم به هم میاین.»
+«نه...»
+«اصلا...»
+«یعنی...»
+«چی؟!»
جونگ کوک هم برای اولین بار از اول شام کاملا جا خورد..
_«خانوم یی...»
_«فکر کنم برداشتتون اشتباهه.»
جنی خندید..
_«ممکنه.»
جینا هم با خونسردی یه تیکه غذا برداشت..
_«ولی از بیرون که نگاه میکنم...»
_«خیلی مکمل همدیگه این.»
+«ما؟!»
_«آره.»
+«من و این؟»
با انگشتم به جونگ کوک اشاره کردم..
_«آره.»
+«ایشون صبح تا شب اخم میکنه.»
جونگ کوک هم بلافاصله گفت:
_«ایشون صبح تا شب غر میزنه.»
+«دیدین؟!»
_«همین الانم دعوا کرد.»
جونگ کوک به من نگاه کرد..
_«کی دعوا کرد؟»
+«تو.»
_«شما شروع کردی.»
+«نه.»
_«چرا.»
+«نه.»
_«چرا.»
جنی و جینا چند ثانیه به بحثمون نگاه کردن..
بعد هر دو همزمان زدن زیر خنده..
جنی بین خنده گفت:
_«دیدی؟»
جینا سر تکون داد..
_«گفتم که...»
_«دقیقا به هم میان.»
+«ما فقط داریم بحث میکنیم!»
_«همینش بامزهست.»
جونگ کوک آهی کشید..
دستش رو روی پیشونیش گذاشت..
_«فکر کنم هرچی بگیم، نظرتون عوض نمیشه.»
جنی با خنده گفت:
_«فعلا نه.»
من با حرص یه تیکه کیمچی برداشتم..
+«من فقط اومده بودم شام بخورم...»
+«نه اینکه سوژه ازدواج بشم.»
جونگ کوک زیر لب، طوری که فقط من بشنوم، گفت:
_«منم.»
آروم با آرنجم به پهلوش زدم..
+«تقصیر توئه.»
_«من؟»
+«آره.»
_«من که چیزی نگفتم.»
+«همین که هستی، دردسره.»
جونگ کوک این بار نتونست جلوی لبخند خیلی کمرنگش رو بگیره...
و جینا با دیدن همون لبخند، یواشکی به خواهرش چشمک زد؛ انگار مطمئنتر از قبل شده بود که این دو نفر، هرچقدر هم انکار کنند، قرار است داستان طولانیای با هم داشته باشند...
پارت 26.
"ویو پارک دوین"
بعد از چند دقیقه...
من و جونگ کوک دوباره وارد خونه شدیم..
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود..
یا حداقل...
هردومون داشتیم سعی میکردیم اینجوری رفتار کنیم..
جنی با دیدنمون لبخند کوچیکی زد..
_«خوبین؟»
+«آره...»
_«بله.»
تقریبا همزمان جواب دادیم..
جنی چیزی نگفت..
فقط صندلی ها رو عقب کشید..
_«بیاین بشینین.»
من روی صندلی نشستم..
جونگ کوک هم کنارم نشست..
روی میز...
انواع غذاهای خونگی چیده شده بود..
از سوپ گرفته..
تا بولگوگی..
برنج..
کیمچی..
و کلی غذای دیگه..
+«وای...»
+«این همه غذا برای چهار نفر؟»
جنی خندید..
_«نمیدونستیم چی دوست دارین.»
+«همه رو درست کردین؟»
_«تقریبا.»
+«من اگه جای شما بودم تا فردا خواب بودم.»
جینا خندید..
_«ما به آشپزی عادت داریم.»
چند دقیقه اول...
همه آروم غذا میخوردیم..
گاهی جنی درباره کارش حرف میزد..
گاهی من جواب میدادم..
جونگ کوک هم بیشتر ساکت بود..
ولی نسبت به قبل...
رنگ صورتش بهتر شده بود..
و همین برای من کافی بود..
قاشق سوپ رو برداشتم..
اما هنوز به دهنم نرسیده بود که جینا یهو لبخند زد..
به من نگاه کرد..
بعد به جونگ کوک..
بعد دوباره به من..
اون لبخندش...
اصلا به دلم ننشست..
+«چیه؟»
جینا آروم گفت:
_«یه چیزی بگم؟»
+«بگین.»
جنی هم با شیطنت خندید..
_«منم میخوام بگم.»
+«چرا حس میکنم نباید اجازه بدم؟»
_«دیر شده.»
جینا با آرنج خیلی آروم به دست خواهرش زد..
بعد با لبخند گفت:
_«شما دوتا...»
چند ثانیه مکث کرد..
_«به هم میاین ها...»
قاشق از دستم افتاد..
تق!
+«سرف... سرف...»
غذا اشتباه رفت توی گلوم..
شروع کردم به سرفه کردن..
جونگ کوک سریع لیوان آب رو سمتم گرفت..
_«آروم...»
لیوان رو گرفتم..
یه نفس آب خوردم..
بعد با چشم های گرد شده به جینا نگاه کردم..
+«چی گفتین؟!»
جنی کاملا جدی سر تکون داد..
_«گفتم به هم میاین.»
+«نه...»
+«اصلا...»
+«یعنی...»
+«چی؟!»
جونگ کوک هم برای اولین بار از اول شام کاملا جا خورد..
_«خانوم یی...»
_«فکر کنم برداشتتون اشتباهه.»
جنی خندید..
_«ممکنه.»
جینا هم با خونسردی یه تیکه غذا برداشت..
_«ولی از بیرون که نگاه میکنم...»
_«خیلی مکمل همدیگه این.»
+«ما؟!»
_«آره.»
+«من و این؟»
با انگشتم به جونگ کوک اشاره کردم..
_«آره.»
+«ایشون صبح تا شب اخم میکنه.»
جونگ کوک هم بلافاصله گفت:
_«ایشون صبح تا شب غر میزنه.»
+«دیدین؟!»
_«همین الانم دعوا کرد.»
جونگ کوک به من نگاه کرد..
_«کی دعوا کرد؟»
+«تو.»
_«شما شروع کردی.»
+«نه.»
_«چرا.»
+«نه.»
_«چرا.»
جنی و جینا چند ثانیه به بحثمون نگاه کردن..
بعد هر دو همزمان زدن زیر خنده..
جنی بین خنده گفت:
_«دیدی؟»
جینا سر تکون داد..
_«گفتم که...»
_«دقیقا به هم میان.»
+«ما فقط داریم بحث میکنیم!»
_«همینش بامزهست.»
جونگ کوک آهی کشید..
دستش رو روی پیشونیش گذاشت..
_«فکر کنم هرچی بگیم، نظرتون عوض نمیشه.»
جنی با خنده گفت:
_«فعلا نه.»
من با حرص یه تیکه کیمچی برداشتم..
+«من فقط اومده بودم شام بخورم...»
+«نه اینکه سوژه ازدواج بشم.»
جونگ کوک زیر لب، طوری که فقط من بشنوم، گفت:
_«منم.»
آروم با آرنجم به پهلوش زدم..
+«تقصیر توئه.»
_«من؟»
+«آره.»
_«من که چیزی نگفتم.»
+«همین که هستی، دردسره.»
جونگ کوک این بار نتونست جلوی لبخند خیلی کمرنگش رو بگیره...
و جینا با دیدن همون لبخند، یواشکی به خواهرش چشمک زد؛ انگار مطمئنتر از قبل شده بود که این دو نفر، هرچقدر هم انکار کنند، قرار است داستان طولانیای با هم داشته باشند...
- ۹۵۲
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط