همخونه اجباری...
همخونه اجباری...
پارت 25.
"ویو جئون جونگ کوک"
باد آرومی بین شاخه های درخت میپیچید..
و من فقط به زمین خیره شده بودم..
دستم هنوز درد میکرد..
اما دردش در برابر چیزی که توی دلم بود...
هیچی نبود..
دوین کنارم ایستاده بود..
بی صدا..
بدون اینکه بخواد با هزار تا جمله آرومم کنه..
و عجیب...
همین سکوتش بیشتر از هر حرفی اثر داشت..
+«جونگ کوک...»
آروم صدام زد..
جوابش رو ندادم..
نمیدونستم چی باید بگم..
چی میشد گفت وقتی کل گذشته ات...
تو چند دقیقه زیر و رو شده بود؟
+«به من نگاه کن...»
چند ثانیه طول کشید..
اما بالاخره سرم رو بلند کردم..
چشمام مستقیم توی چشم های آبی دوین افتاد..
چشم هایی که برخلاف همیشه...
نه شیطنتی توشون بود..
نه لجبازی..
فقط...
نگرانی..
+«گریه کردن خجالت نداره...»
لبخند تلخی زدم..
_«من گریه نمیکنم.»
همون لحظه یه قطره اشک از کنار چشمم پایین اومد..
دوین به قطره اشک نگاه کرد..
بعد دوباره به خودم..
و خیلی آروم گفت:
+«آره...»
+«کاملا معلومه.»
نفسم لرزید..
دیگه حتی توان مخالفت هم نداشتم..
دوین یه قدم نزدیک تر اومد..
انقدر نزدیک...
که عطر ملایم موهاش رو حس کردم..
چند ثانیه فقط نگام کرد..
انگار داشت با خودش کلنجار میرفت..
که این کارو بکنه یا نه..
بعد...
بدون اینکه چیزی بگه...
آروم دستاشو دورم حلقه کرد..
خشک شدم..
کاملا...
هیچ واکنشی نشون ندادم..
فقط ایستادم..
در حالی که دوین خیلی آروم...
سرش رو روی شونه ام گذاشته بود..
+«لازم نیست همیشه قوی باشی...»
صداش خیلی آروم بود..
تقریبا نجوا..
+«خسته شدی...»
+«میدونم...»
+«پس...»
+«فقط برای چند دقیقه...»
+«هیچی نگو...»
+«فقط بذار یکی کنارت باشه...»
اون جمله...
مثل یه ضربه بود..
سال ها بود...
هیچکس همچین حرفی بهم نزده بود..
سال ها بود...
همه ازم انتظار داشتن قوی باشم..
مدیرعامل...
رئیس...
مردی که هیچوقت احساساتش رو نشون نمیده...
اما الان...
برای اولین بار...
یکی بهم میگفت لازم نیست همیشه محکم باشم..
آروم...
بدون اینکه حتی خودم متوجه بشم...
دستام بالا اومد..
و خیلی محتاط...
دور دوین حلقه شد..
چشمام رو بستم..
نفسم لرزید..
و این بار...
دیگه جلوی اشکام رو نگرفتم..
بی صدا...
روی شونه دوین گریه کردم..
نه با هق هق...
نه با فریاد...
فقط...
آروم...
دوین هیچ حرفی نزد..
فقط دستش آروم روی پشتم حرکت میکرد..
انگار داشت به یه بچه آروم میگفت...
همه چیز درست میشه...
چند دقیقه...
همونطور موندیم..
هیچکدوممون حرفی نزدیم..
هیچکدوممون تکون نخوردیم..
تا اینکه...
صدای آروم جنی از پشت سرمون اومد..
_«شام سرد شد...»
هردومون همزمان از هم فاصله گرفتیم..
دوین سریع نگاهش رو ازم دزدید..
گونه هاش کمی سرخ شده بود..
و من...
برای اولین بار بعد از سال ها...
احساس کردم...
اون بغض سنگینی که سال ها توی سینه ام حبس شده بود...
کمی سبک تر شده است...
پارت 25.
"ویو جئون جونگ کوک"
باد آرومی بین شاخه های درخت میپیچید..
و من فقط به زمین خیره شده بودم..
دستم هنوز درد میکرد..
اما دردش در برابر چیزی که توی دلم بود...
هیچی نبود..
دوین کنارم ایستاده بود..
بی صدا..
بدون اینکه بخواد با هزار تا جمله آرومم کنه..
و عجیب...
همین سکوتش بیشتر از هر حرفی اثر داشت..
+«جونگ کوک...»
آروم صدام زد..
جوابش رو ندادم..
نمیدونستم چی باید بگم..
چی میشد گفت وقتی کل گذشته ات...
تو چند دقیقه زیر و رو شده بود؟
+«به من نگاه کن...»
چند ثانیه طول کشید..
اما بالاخره سرم رو بلند کردم..
چشمام مستقیم توی چشم های آبی دوین افتاد..
چشم هایی که برخلاف همیشه...
نه شیطنتی توشون بود..
نه لجبازی..
فقط...
نگرانی..
+«گریه کردن خجالت نداره...»
لبخند تلخی زدم..
_«من گریه نمیکنم.»
همون لحظه یه قطره اشک از کنار چشمم پایین اومد..
دوین به قطره اشک نگاه کرد..
بعد دوباره به خودم..
و خیلی آروم گفت:
+«آره...»
+«کاملا معلومه.»
نفسم لرزید..
دیگه حتی توان مخالفت هم نداشتم..
دوین یه قدم نزدیک تر اومد..
انقدر نزدیک...
که عطر ملایم موهاش رو حس کردم..
چند ثانیه فقط نگام کرد..
انگار داشت با خودش کلنجار میرفت..
که این کارو بکنه یا نه..
بعد...
بدون اینکه چیزی بگه...
آروم دستاشو دورم حلقه کرد..
خشک شدم..
کاملا...
هیچ واکنشی نشون ندادم..
فقط ایستادم..
در حالی که دوین خیلی آروم...
سرش رو روی شونه ام گذاشته بود..
+«لازم نیست همیشه قوی باشی...»
صداش خیلی آروم بود..
تقریبا نجوا..
+«خسته شدی...»
+«میدونم...»
+«پس...»
+«فقط برای چند دقیقه...»
+«هیچی نگو...»
+«فقط بذار یکی کنارت باشه...»
اون جمله...
مثل یه ضربه بود..
سال ها بود...
هیچکس همچین حرفی بهم نزده بود..
سال ها بود...
همه ازم انتظار داشتن قوی باشم..
مدیرعامل...
رئیس...
مردی که هیچوقت احساساتش رو نشون نمیده...
اما الان...
برای اولین بار...
یکی بهم میگفت لازم نیست همیشه محکم باشم..
آروم...
بدون اینکه حتی خودم متوجه بشم...
دستام بالا اومد..
و خیلی محتاط...
دور دوین حلقه شد..
چشمام رو بستم..
نفسم لرزید..
و این بار...
دیگه جلوی اشکام رو نگرفتم..
بی صدا...
روی شونه دوین گریه کردم..
نه با هق هق...
نه با فریاد...
فقط...
آروم...
دوین هیچ حرفی نزد..
فقط دستش آروم روی پشتم حرکت میکرد..
انگار داشت به یه بچه آروم میگفت...
همه چیز درست میشه...
چند دقیقه...
همونطور موندیم..
هیچکدوممون حرفی نزدیم..
هیچکدوممون تکون نخوردیم..
تا اینکه...
صدای آروم جنی از پشت سرمون اومد..
_«شام سرد شد...»
هردومون همزمان از هم فاصله گرفتیم..
دوین سریع نگاهش رو ازم دزدید..
گونه هاش کمی سرخ شده بود..
و من...
برای اولین بار بعد از سال ها...
احساس کردم...
اون بغض سنگینی که سال ها توی سینه ام حبس شده بود...
کمی سبک تر شده است...
- ۹۴۹
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط