رمان زیبا تر از الماس
رمان زیبا تر از الماس
پارت ۵۵
دیانا: تو ماشین با عروسکم بازی میکردم
رسیدیم خونه سریع رفتم به مامان گفتم
مامان دیانا: پسرم دستت درد نکنه خدا دلتو شاد کنه که بچه منو شاد میکنی
ارسلان: خواهش میکنمی گفتم و رفتم سمت اتاق دیدم رو عروسکش خوابیده یعنی یه دختر به یه عروسک هم خوشحال میشه عروسک و از زیر دستش برداشتم گذاشتم لبه تخت تو جاش درستش کردم کنارش خوابیدم داشت خوابم میبرد که دستشو انداخت رو تخت سینمو یه چیزی گفت که نفهمیدم دستمو سمت کمر باریکش بردم که جداش کنم اما محکم تر از قبل بهم چسبید
پارت ۵۵
دیانا: تو ماشین با عروسکم بازی میکردم
رسیدیم خونه سریع رفتم به مامان گفتم
مامان دیانا: پسرم دستت درد نکنه خدا دلتو شاد کنه که بچه منو شاد میکنی
ارسلان: خواهش میکنمی گفتم و رفتم سمت اتاق دیدم رو عروسکش خوابیده یعنی یه دختر به یه عروسک هم خوشحال میشه عروسک و از زیر دستش برداشتم گذاشتم لبه تخت تو جاش درستش کردم کنارش خوابیدم داشت خوابم میبرد که دستشو انداخت رو تخت سینمو یه چیزی گفت که نفهمیدم دستمو سمت کمر باریکش بردم که جداش کنم اما محکم تر از قبل بهم چسبید
- ۶.۶k
- ۲۴ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط