{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان زیبا تر از الماس

رمان زیبا تر از الماس

پارت ۵۴

ارسلان: لبخندی زدم و از فروشنده خواستم اون دوتا عروسک برام حساب کنه

دیانا: برای عروسک ها خیلی خوشحال بود نشسته بودیم تو ماشین داشت رانندگی میکرد که بی اختیار سمتش خم شدم تند تند به گونش بوسه میزدم و بین هر بوسه گفتم مرسی

ارسلان: دلم یه جوری شد اگر ذوقم و قورت ننیدادم معلوم نبود چی میشد ترافیک باز شد و گازشو گرفتم رفتم سمت خونه
دیدگاه ها (۱)

رمان زیبا تر از الماس پارت ۵۵دیانا: تو ماشین با عروسکم بازی ...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۵۶ارسلان: قهقهه ای زدم ‌‌... فرد...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۵۳ارسلان: شرت و کم کن من پدر اون ...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۵۲ارسلان: گفتم پدر باید باشه که ا...

My professor Part:34بین راه یه جا زد کنار و من دور و برمو با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط