{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک یونمین p

فیک یونمین (p4)
از کجا به کجا...؟

اون روز، یه چیزای جدیدی تو استودیو شکل گرفت. اون ملودی که یونگی و جیمین با هم ساختن، یه جورایی مثل یه رمز بینشون شد. هر وقت که دلشون می‌گرفت یا حس می‌کردن یه کم تو خودشون فرو رفتن، یکی‌شون یه تیکه از اون ملودی رو می‌زد و اون یکی ادامه می‌داد. انگار که اون آهنگ، یه جورایی حکم درِ خروجی رو داشت از دنیای تنهایی خودشون به یه دنیای دیگه.

یه روز که هوا خیلی گرفته بود و انگار قرار بود کلی بارون بباره، جیمین مثل همیشه اومد استودیو. ولی این بار، یه جعبه‌ی کوچیک دستش بود.

"این چیه؟" یونگی پرسید و کنجکاوانه به جعبه نگاه کرد.

جیمین لبخندی زد. "این... یه هدیه کوچیک برای شما. چون... خب، خیلی بهم کمک کردید."

یونگی اخم کرد. "من کاری نکردم که. فقط گوش دادم."

"همین گوش دادن شما، خیلی با ارزش بود." جیمین گفت و جعبه رو گذاشت روی میز. "این رو خودم درست کردم."

یونگی جعبه رو برداشت و بازش کرد. داخلش یه قاب عکس کوچیک بود. عکس خودش و جیمین بود که یه روز که هوا خوب بود، رفته بودن یه پارک نزدیک استودیو و سارا ازشون عکس گرفته بود. عکس، یه جورایی شاد و خودمونی بود. جیمین اونجا داشت می‌خندید و یونگی هم یه لبخند خیلی کمرنگ رو لبش بود، ولی انگار که خوشحال بود.

یونگی عکس رو برداشت و نگاه کرد. "این... کی گرفته؟"

"همون روز که دوستاتون اومده بودن." جیمین گفت. "اون موقع که داشتین می‌گفتین دنیا فقط این چهاردیواری نیست... منم حس کردم شاید این عکس، یادآور اون حرف باشه."

یونگی عکس رو توی دستش چرخوند. واقعا عجیب بود. اون خودش رو اینقدر خوشحال حس نمی‌کرد، ولی توی عکس، انگار یه جور آرامش و رضایت تو صورتش بود. "مرسی جیمین. خیلی لطف کردی."

جیمین یه نفس عمیق کشید. "یونگی... من می‌خواستم یه چیزی بگم."

یونگی منتظر موند. "جونم؟"

"من... من دیگه نمی‌خوام فقط کارآموز باشم. می‌خوام... می‌خوام واقعا آهنگساز بشم. و... و فکر می‌کنم شما بهترین کسی هستید که می‌تونید بهم کمک کنید. منظورم فقط اون شرط هفتگی نیست... منظورم اینه که... می‌خوام شاگرد شما باشم. واقعا."

یونگی ساکت شد. این حرف جیمین، یه جورایی هم غافلگیرش کرد و هم یه حس خوشحالی ناخوشایند بهش داد. همیشه دوست داشت کسی رو راهنمایی کنه، کسی که واقعا علاقه‌مند باشه. ولی از طرفی، همین که جیمین اینقدر راحت باهاش حرف می‌زد و درد و دل می‌کرد، براش خیلی مهم شده بود. نمی‌خواست این حس رو از دست بده.

"شاگرد؟" یونگی آروم تکرار کرد. "خب... این یه تصمیم بزرگه جیمین."

"می‌دونم." جیمین گفت و مستقیم به چشمای یونگی نگاه کرد. "ولی من آماده‌ام. اگه شما هم... مایل باشید."

یونگی چند لحظه به جیمین نگاه کرد. به اون چشم‌های پر از امید و اشتیاق. به اون جعبه‌ی کوچیک و عکس توی دستش. یه تصمیم گرفت.

"باشه." یونگی گفت. "ولی یه شرط جدید داره."

جیمین با هیجان پرسید: "چی؟"

"اینکه... هر وقت حس کردی داری تو خودت گم می‌شی، یا دنیا خیلی تاریک به نظر میاد... بیای اینجا. و با هم یه چیزی بسازیم. حتی اگه فقط یه زمزمه باشه." یونگی گفت و عکس رو گذاشت روی میز. "چون... گاهی وقتا، دو تا صدا، بهتر از یه دونه صداست. حتی اگه هر دوتاشون یه کم غمگین باشن."

جیمین لبخند زد. یه لبخند واقعی و از ته دل. "قبول. با تمام وجودم قبول."

اون روز، دیگه هیچ بارونی نبارید. آسمون سئول صاف و آبی شد. و توی اون استودیوی کوچیک، یه شروع جدید رقم خورد. شروعی که نه فقط برای جیمین، بلکه برای یونگی هم، معنای تنهایی و سکوت رو عوض کرد.


احساس میکنم دارم خراب میکنم😭😭
دیدگاه ها (۲)

فیک یونمین (p5)از کجا به کجا...؟ از اون روز به بعد، رابطه‌ی ...

فیک یونمین (p6)از کجا به کجا...؟ رابطه‌ی یونگی و جیمین حالا ...

فیک یونمین (p3)از کجا به کجا...؟ اون روز، جیمین هیچی نزد. فق...

فیک یونمین (p2)از کجا به کجا...؟ یونگی فقط سر تکون داد و به ...

فیک یونمین (p12) از کجا به کجا...؟ خب، بعد از اینکه جیمین او...

فیک یونمین(p16) از کجا به کجا...؟ موسیقی که ساخته بودند، حال...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط