فیک یونمین p
فیک یونمین (p5)
از کجا به کجا...؟
از اون روز به بعد، رابطهی یونگی و جیمین یه بُعد جدید پیدا کرد. دیگه فقط دو نفر نبودن که توی یه استودیو کار میکنن؛ حالا یه "استاد" و یه "شاگرد" بودن، ولی یه جور استادی و شاگردی که خیلی شبیه به رفاقت بود. جیمین هم با اینکه هنوز گاهی اوقات تردیدها و نگرانیهای خودش رو داشت، ولی دیگه اون حسِ "نادیده گرفته شدن" یا "تنها بودن" رو کمتر تجربه میکرد.
یونگی شروع کرد به تدریس جیمین. نه فقط تکنیکهای آهنگسازی و تئوری موسیقی، بلکه بیشتر از اون، نحوهی پیدا کردن الهام، نحوهی تبدیل احساسات درونی به نتها و ملودیها، و مهمتر از همه، نحوهی "شنیدن" موسیقی در سکوت. یونگی عادت داشت ساعتها بشینه و به صدای باد، به صدای بارون، به صدای نفس کشیدن خودش گوش بده و تو اون صداها، دنبال یه الگوی موسیقایی بگرده. حالا داشت همین رو به جیمین یاد میداد.
"ببین جیمین،" یونگی یه روز عصر که بیرون استودیو نمنم بارون میبارید، گفت. "موسیقی فقط از پیانو و گیتار بیرون نمیاد. موسیقی همهجای این دنیاست. توی صدای همین بارون. توی صدای تیکتاک ساعت. حتی توی سکوت بین حرفهای ما."
جیمین که داشت با دقت به حرفهای یونگی گوش میداد، گفت: "ولی چطور میتونیم این صداها رو بگیریم و تبدیلشون کنیم به یه آهنگ؟"
یونگی لبخندی زد. "اول باید یاد بگیری چطور واقعا بشنوی. نه فقط صداها رو، بلکه احساس پشت اون صداها رو. این بارون... داره چی بهت میگه؟ غمگینه؟ دلتنگه؟ یا شاید فقط داره یه لالایی آروم میخونه؟"
جیمین چشماشو بست و به صدای بارون گوش داد. سعی کرد تمرکز کنه. "الان... حس میکنم یه جور دلتنگی داره. انگار که یه چیزی رو از دست داده و داره دنبالش میگرده."
"دقیقا!" یونگی با هیجان گفت. "حالا سعی کن این حس رو با کلمات توصیف کنی. بعد، سعی کن اون حس رو با پیانو بزنی. لازم نیست پیچیده باشه. شاید فقط چند تا نت کوتاه. مهم اینه که اون حس رو منتقل کنی."
جیمین رفت پشت پیانو نشست و شروع کرد به نواختن. چند تا نت آروم و غمگین. بعد یهو مکث کرد و دوباره شروع کرد. این بار یه جورایی حسِ پیدا کردن یه چیز گمشده رو هم بهش اضافه کرد. یونگی با دقت گوش میداد و گاهی سر تکون میداد.
چند هفته گذشت. جیمین با جدیت تمرین میکرد. یونگی هم همیشه حاضر بود تا راهنماییش کنه. اونها یه جور ریتم پیدا کرده بودن. صبحها جیمین میاومد و روی ایدههای خودش کار میکرد، بعدازظهرها با یونگی تمرین میکرد و گاهی شبها هم اگه یونگی حس میکرد یه ایدهی جدید داره، با هم تا دیروقت میموندن.
یه شب، بعد از اینکه چند ساعت روی یه ملودی کار کرده بودن و به نتیجهی دلخواهشون نرسیده بودن، هر دو خسته شده بودن. جیمین داشت وسایلشو جمع میکرد که بره.
"یونگی، ممنونم. ولی فکر کنم امشب دیگه باید برم."
یونگی که داشت یه لیوان چای میخورد، گفت: "باشه. ولی اون بخشی رو که روش کار میکردیم... یادت نره. فردا دوباره باهاش ور میریم."
جیمین لبخندی زد. "حتما."
وقتی جیمین داشت از در استودیو خارج میشد، یهو یونگی صداش زد. "جیمین! صبر کن."
جیمین برگشت. "بله؟"
یونگی یه کم مکث کرد. انگار داشت دنبال کلمات مناسب میگشت. "این... این قطعهای که برای اون شخص ساختی... هنوز تموم نشده؟"
جیمین یه کم جا خورد. از کجا یونگی فهمیده بود؟ شاید از حال و هوای آهنگهاش؟ یا شاید از حرفهای خودش؟ "نه... هنوز نه."
یونگی بهش نزدیک شد. "میدونی... گاهی وقتا، یه آهنگ، یه جور پیامه. اگه طرف مقابل بفهمه... خیلی چیزا عوض میشه."
جیمین به یونگی نگاه کرد. توی چشمهاش، یه جور همدردی و درک بود که تا حالا کمتر دیده بود. "ولی... اگه نفهمه چی؟"
یونگی لبخندی زد. "اگه نفهمه... خب، حداقل تو حرفتو زدی. و شاید... یه روزی، یه کس دیگهای اون آهنگ رو بشنوه و بفهمه. یا شاید... تو خودت یه روزی یه آهنگ بهتر بسازی که همه چیز رو عوض کنه."
یونگی دستشو گذاشت روی شونهی جیمین. "مهم اینه که ناامید نشی. این یه راهه، نه آخر خط."
جیمین حس کرد یه بار سنگین از رو دوشش برداشته شد. انگار که حرفهای یونگی، یه جور آرامش عمیق بهش داده بود. "ممنونم یونگی. واقعا ممنونم."
اون شب، جیمین وقتی به خونه برگشت، حسابی خسته بود، ولی یه جور آرامش عجیبی داشت. اون روز، نه تنها چیزهای جدیدی در مورد موسیقی یاد گرفته بود، بلکه داشت یاد میگرفت چطور با احساساتش کنار بیاد و چطور ناامید نشه. و یونگی... یونگی هم حس میکرد دیوار تنهاییش نه تنها ترک برداشته، بلکه داره کمکم فرو میریزه و جاش رو به یه چیز جدید و گرم میده. یه حسِ مشترک. یه حسِ همراهی.
از کجا به کجا...؟
از اون روز به بعد، رابطهی یونگی و جیمین یه بُعد جدید پیدا کرد. دیگه فقط دو نفر نبودن که توی یه استودیو کار میکنن؛ حالا یه "استاد" و یه "شاگرد" بودن، ولی یه جور استادی و شاگردی که خیلی شبیه به رفاقت بود. جیمین هم با اینکه هنوز گاهی اوقات تردیدها و نگرانیهای خودش رو داشت، ولی دیگه اون حسِ "نادیده گرفته شدن" یا "تنها بودن" رو کمتر تجربه میکرد.
یونگی شروع کرد به تدریس جیمین. نه فقط تکنیکهای آهنگسازی و تئوری موسیقی، بلکه بیشتر از اون، نحوهی پیدا کردن الهام، نحوهی تبدیل احساسات درونی به نتها و ملودیها، و مهمتر از همه، نحوهی "شنیدن" موسیقی در سکوت. یونگی عادت داشت ساعتها بشینه و به صدای باد، به صدای بارون، به صدای نفس کشیدن خودش گوش بده و تو اون صداها، دنبال یه الگوی موسیقایی بگرده. حالا داشت همین رو به جیمین یاد میداد.
"ببین جیمین،" یونگی یه روز عصر که بیرون استودیو نمنم بارون میبارید، گفت. "موسیقی فقط از پیانو و گیتار بیرون نمیاد. موسیقی همهجای این دنیاست. توی صدای همین بارون. توی صدای تیکتاک ساعت. حتی توی سکوت بین حرفهای ما."
جیمین که داشت با دقت به حرفهای یونگی گوش میداد، گفت: "ولی چطور میتونیم این صداها رو بگیریم و تبدیلشون کنیم به یه آهنگ؟"
یونگی لبخندی زد. "اول باید یاد بگیری چطور واقعا بشنوی. نه فقط صداها رو، بلکه احساس پشت اون صداها رو. این بارون... داره چی بهت میگه؟ غمگینه؟ دلتنگه؟ یا شاید فقط داره یه لالایی آروم میخونه؟"
جیمین چشماشو بست و به صدای بارون گوش داد. سعی کرد تمرکز کنه. "الان... حس میکنم یه جور دلتنگی داره. انگار که یه چیزی رو از دست داده و داره دنبالش میگرده."
"دقیقا!" یونگی با هیجان گفت. "حالا سعی کن این حس رو با کلمات توصیف کنی. بعد، سعی کن اون حس رو با پیانو بزنی. لازم نیست پیچیده باشه. شاید فقط چند تا نت کوتاه. مهم اینه که اون حس رو منتقل کنی."
جیمین رفت پشت پیانو نشست و شروع کرد به نواختن. چند تا نت آروم و غمگین. بعد یهو مکث کرد و دوباره شروع کرد. این بار یه جورایی حسِ پیدا کردن یه چیز گمشده رو هم بهش اضافه کرد. یونگی با دقت گوش میداد و گاهی سر تکون میداد.
چند هفته گذشت. جیمین با جدیت تمرین میکرد. یونگی هم همیشه حاضر بود تا راهنماییش کنه. اونها یه جور ریتم پیدا کرده بودن. صبحها جیمین میاومد و روی ایدههای خودش کار میکرد، بعدازظهرها با یونگی تمرین میکرد و گاهی شبها هم اگه یونگی حس میکرد یه ایدهی جدید داره، با هم تا دیروقت میموندن.
یه شب، بعد از اینکه چند ساعت روی یه ملودی کار کرده بودن و به نتیجهی دلخواهشون نرسیده بودن، هر دو خسته شده بودن. جیمین داشت وسایلشو جمع میکرد که بره.
"یونگی، ممنونم. ولی فکر کنم امشب دیگه باید برم."
یونگی که داشت یه لیوان چای میخورد، گفت: "باشه. ولی اون بخشی رو که روش کار میکردیم... یادت نره. فردا دوباره باهاش ور میریم."
جیمین لبخندی زد. "حتما."
وقتی جیمین داشت از در استودیو خارج میشد، یهو یونگی صداش زد. "جیمین! صبر کن."
جیمین برگشت. "بله؟"
یونگی یه کم مکث کرد. انگار داشت دنبال کلمات مناسب میگشت. "این... این قطعهای که برای اون شخص ساختی... هنوز تموم نشده؟"
جیمین یه کم جا خورد. از کجا یونگی فهمیده بود؟ شاید از حال و هوای آهنگهاش؟ یا شاید از حرفهای خودش؟ "نه... هنوز نه."
یونگی بهش نزدیک شد. "میدونی... گاهی وقتا، یه آهنگ، یه جور پیامه. اگه طرف مقابل بفهمه... خیلی چیزا عوض میشه."
جیمین به یونگی نگاه کرد. توی چشمهاش، یه جور همدردی و درک بود که تا حالا کمتر دیده بود. "ولی... اگه نفهمه چی؟"
یونگی لبخندی زد. "اگه نفهمه... خب، حداقل تو حرفتو زدی. و شاید... یه روزی، یه کس دیگهای اون آهنگ رو بشنوه و بفهمه. یا شاید... تو خودت یه روزی یه آهنگ بهتر بسازی که همه چیز رو عوض کنه."
یونگی دستشو گذاشت روی شونهی جیمین. "مهم اینه که ناامید نشی. این یه راهه، نه آخر خط."
جیمین حس کرد یه بار سنگین از رو دوشش برداشته شد. انگار که حرفهای یونگی، یه جور آرامش عمیق بهش داده بود. "ممنونم یونگی. واقعا ممنونم."
اون شب، جیمین وقتی به خونه برگشت، حسابی خسته بود، ولی یه جور آرامش عجیبی داشت. اون روز، نه تنها چیزهای جدیدی در مورد موسیقی یاد گرفته بود، بلکه داشت یاد میگرفت چطور با احساساتش کنار بیاد و چطور ناامید نشه. و یونگی... یونگی هم حس میکرد دیوار تنهاییش نه تنها ترک برداشته، بلکه داره کمکم فرو میریزه و جاش رو به یه چیز جدید و گرم میده. یه حسِ مشترک. یه حسِ همراهی.
- ۶۳۶
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط