تقاص قرنها دوری
تقاصِ قرنها دوری
سرنوشتم را به خطِ کوفیِ غم ساختند
مرا از عهدِ چوسان، پیشِ تو انداختند
مسافرِ بیبازگشت
راهِ برگشتی نمانده، پل میانِ ما شکست
دخترِ عهدِ قدیمت، پایِ این مدرن نشست
جدا از همه چیز کم کم همه سمت میز میآمدند پسر شی روبه رو بیول نشست سپس آرام گفت : خانم بیول .. میشه بگی سئو مین کجا رفته نیست .. بیول با لحن آرام و مهربانی گفت : نه خبری ازش ندارم ولی اگر بیاد بهش میگم شما سراغشو گرفتین
یی با کمال احترام نگاهش کرد شاید باورش نمیشد این همان بیول قدیم هست ، ولی ته یانگ آرنج هایش را روی میز گذاشت : آخخ انگار بهش علاقه داری.. پسر شی خندید نه از ذوق بلکه از ترس و دستپاچگی تند گفت : دختر عمه لطفا، اینجوری نگو همچین چیزی نیست
ته یانگ مهربون نگاهش کرد سپس با دوختن چشم به درخت ها و چمن های سبز گفت : شوخی کردم فقد میخواستم آدمی باشم که برای اولین بار اینو بهت گفته باشه .. چون این زن دیگه عوض شده .. لحنش شیطون شد سپس جرعی از آمریکانو اش را نوشید صدا بلند بوق ماشین به گوشش خورد هم ته یانگ هم بیول با کنجکاوی سمت آن در نگاه کردند یکی پس از دیگری ماشین های لوکس و مدرن ون بزرگ مشکی و سفید وارد حیاط شدند جی با جیغی از روی صندلی پایین آمد سپس دوید سمت ماشین ها .. بیول رد نگاهش را دنبال جی کرد، .. لحظه ای کفش های مشکی از ماشین بیرون آمدند سپس قامت یک مرد کت شلوار پوش به رنک خاکستری با کربات شل سفید از ون پیاده شد موهایش به حدی جذاب روی پیشانی اش ریخته بودند نگاه ته یانگ در آن کرد گره خورد شوکه شده ته یانگ ایستاده بود و تمام دنیا ناگهان در همان چند ثانیه خلاصه شد. وقتی درِ ماشین باز شد و آن مرد قدم به بیرون گذاشت انگار زمان برای دختر از حرکت ایستاد.
، حالا با حقیقتی روبهرو شده بود که تمام دفاعیاتش را در لحظه فرو ریخت. چشمانش روی قامت او قفل شده بود مات و مبهوت بدون آنکه حتی پلک بزند. ضربان قلبش به تپشی وحشیانه بدل شد که صدایش را در گوشهایش میشنید.
گیجی عجیبی تمام وجودش را پر کرده بود. دهانش کمی نیمهباز مانده و انگار کلمات را گم کرده بود.ته یانگ فقط تماشا میکرد تماشای مردی که با هر قدمی که از ماشین دور میشد، لرزهای تازه به جانِ دختر میانداخت. آن شوکِ شیرین شبیه به بیداری ناگهانی از یک خواب طولانی بود. در آن لحظه او دیگر آن دخترِ سابق نبود ته یانگ کسی بود که برای اولین بار معنای فرو ریختنِ دل را با تمامِ وجود لمس میکرد.
پشت سرش تهیونگ بود کت شلوار سفید با هودی مشکی ، بیول ای که حتی جرعت نگاه کردنش را نداشت احساس وحشت در درونش گشت حتی احساس میکرد از ته یانگ ای که اون دزد اومده بود اتاقش هم ترسیده تر شده بود
صدای برخورد زانوی کودک با زمین انگار بند دل بیول را پاره کرد. پیش از آنکه حتی اولین قطره اشک از چشمهای دختربچه جاری بشه بویل با شتابی که ناشی از ترسی عمیق بود فاصله چندمتری را در یک چشمبرهمزدن طی کرد.
چنان با عجله خودش را به جی رساند که پیراهنش در هوا تاب خورد. روی زمینِ سفت زانو زد و بیتوجه به خاکی شدن لباسش دستهای لرزانش را دور بدن ظریف دختربچه حلقه کرد. صورتش از نگرانی گچ شده بود و لبهایش بهآرامی میلرزید. با صدایی که از اضطراب خشدار شده بود مدام تکرار میکرد: چی شد؟ کجات درد گرفت عزیزم
نگاه متعجب بیش
سرنوشتم را به خطِ کوفیِ غم ساختند
مرا از عهدِ چوسان، پیشِ تو انداختند
مسافرِ بیبازگشت
راهِ برگشتی نمانده، پل میانِ ما شکست
دخترِ عهدِ قدیمت، پایِ این مدرن نشست
جدا از همه چیز کم کم همه سمت میز میآمدند پسر شی روبه رو بیول نشست سپس آرام گفت : خانم بیول .. میشه بگی سئو مین کجا رفته نیست .. بیول با لحن آرام و مهربانی گفت : نه خبری ازش ندارم ولی اگر بیاد بهش میگم شما سراغشو گرفتین
یی با کمال احترام نگاهش کرد شاید باورش نمیشد این همان بیول قدیم هست ، ولی ته یانگ آرنج هایش را روی میز گذاشت : آخخ انگار بهش علاقه داری.. پسر شی خندید نه از ذوق بلکه از ترس و دستپاچگی تند گفت : دختر عمه لطفا، اینجوری نگو همچین چیزی نیست
ته یانگ مهربون نگاهش کرد سپس با دوختن چشم به درخت ها و چمن های سبز گفت : شوخی کردم فقد میخواستم آدمی باشم که برای اولین بار اینو بهت گفته باشه .. چون این زن دیگه عوض شده .. لحنش شیطون شد سپس جرعی از آمریکانو اش را نوشید صدا بلند بوق ماشین به گوشش خورد هم ته یانگ هم بیول با کنجکاوی سمت آن در نگاه کردند یکی پس از دیگری ماشین های لوکس و مدرن ون بزرگ مشکی و سفید وارد حیاط شدند جی با جیغی از روی صندلی پایین آمد سپس دوید سمت ماشین ها .. بیول رد نگاهش را دنبال جی کرد، .. لحظه ای کفش های مشکی از ماشین بیرون آمدند سپس قامت یک مرد کت شلوار پوش به رنک خاکستری با کربات شل سفید از ون پیاده شد موهایش به حدی جذاب روی پیشانی اش ریخته بودند نگاه ته یانگ در آن کرد گره خورد شوکه شده ته یانگ ایستاده بود و تمام دنیا ناگهان در همان چند ثانیه خلاصه شد. وقتی درِ ماشین باز شد و آن مرد قدم به بیرون گذاشت انگار زمان برای دختر از حرکت ایستاد.
، حالا با حقیقتی روبهرو شده بود که تمام دفاعیاتش را در لحظه فرو ریخت. چشمانش روی قامت او قفل شده بود مات و مبهوت بدون آنکه حتی پلک بزند. ضربان قلبش به تپشی وحشیانه بدل شد که صدایش را در گوشهایش میشنید.
گیجی عجیبی تمام وجودش را پر کرده بود. دهانش کمی نیمهباز مانده و انگار کلمات را گم کرده بود.ته یانگ فقط تماشا میکرد تماشای مردی که با هر قدمی که از ماشین دور میشد، لرزهای تازه به جانِ دختر میانداخت. آن شوکِ شیرین شبیه به بیداری ناگهانی از یک خواب طولانی بود. در آن لحظه او دیگر آن دخترِ سابق نبود ته یانگ کسی بود که برای اولین بار معنای فرو ریختنِ دل را با تمامِ وجود لمس میکرد.
پشت سرش تهیونگ بود کت شلوار سفید با هودی مشکی ، بیول ای که حتی جرعت نگاه کردنش را نداشت احساس وحشت در درونش گشت حتی احساس میکرد از ته یانگ ای که اون دزد اومده بود اتاقش هم ترسیده تر شده بود
صدای برخورد زانوی کودک با زمین انگار بند دل بیول را پاره کرد. پیش از آنکه حتی اولین قطره اشک از چشمهای دختربچه جاری بشه بویل با شتابی که ناشی از ترسی عمیق بود فاصله چندمتری را در یک چشمبرهمزدن طی کرد.
چنان با عجله خودش را به جی رساند که پیراهنش در هوا تاب خورد. روی زمینِ سفت زانو زد و بیتوجه به خاکی شدن لباسش دستهای لرزانش را دور بدن ظریف دختربچه حلقه کرد. صورتش از نگرانی گچ شده بود و لبهایش بهآرامی میلرزید. با صدایی که از اضطراب خشدار شده بود مدام تکرار میکرد: چی شد؟ کجات درد گرفت عزیزم
نگاه متعجب بیش
- ۲۸۶
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط