Part ¹⁴
Part ¹⁴
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
گفتم:
خب من میرم..........
سریع گفت:
نه وایسا.........
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
چرا؟!
گفت:
کلیدشو باید پیدا کنی........
گفتم:
اگه از یجا راحت شده باشم بازهم یه مشکلی وجود داره..........
حالا تو میدونی کجاست؟!
گفت:
اون دروازه ها هم همچین الکی نیست... فقط مشکل اینه که بازی کنندگان فکر میکنن که راه پایان و برنده شدنه..........
تو هر یک از این سه دروازه یکیش کلید هست.........
دروازه درست هم اون دروازه اولیه سمته چپه... فقط یه مشکلی هست؟!
گفتم:
این همه مشکل اینم یکیش... بگو؟!
تو هر دروازه باید با موجودات ابر قدرت بجنگی اونم باید ببینی که کلیدی وجود داره یا نه.........
موجود دروازه وسطی:
شیر
موجود دروازه اول سمته راست:
گرگ
موجود دروازه اول سمته چپ:
اژدها
گفتم:
اگه رفتم و کلیدو گرفتم دیگه همچی تمامه؟!
گفت:
بله فقط نیازه که دری که اینجا هست رو باز کنی........
حالا بجنب تا دیر نشده........
گفتم:
درست گفتی دیگه، دروازه سمته چپ؟!
گفت:
آره........
گفتم:
از یاد بردم، باید با کی بجنگم اصلا چجوری بجنگم؟!
گفت:
اژدها.........
جنگیدن رو بسپرش به من!
هووفی کشیدم و ناچار وارد تونل شدم... تونلی روشن!
گفتم:
برو دیگه من نظاره گرم.........
گفت:
هنوز که نرسیدیم، عزیزم!
گفتم:
آها........
باشه پس!
نگاه کوتاه پر معنایی بهم کرد..........
گفت:
میبینیش اونجا ست.........
اصلا نگران نباش ما باهم رفیقیم، پس راحت میشه کلید رو ازش گرفت..........
گفتم:
چرا همه چیزو انقدر دیر بهم میگی؟!
خندید و گفت:
هیجانش بیشتره!
گفتم:
نه هیجانش بیشتر نیست... موضوع اینه که تو کرم داری.........
بلندتر خندید و گفت:
سختگیر نباش عزیزم!
گفتم:
انقدر عزیزم عزیزم نکن.........
صدای زمختی با حالت تعجب گفت:
هیونجین صدات رو حس میکنم و خودت کجایی؟!
این کیه باهاته؟!
یک دفعه هیونجین ظاهر شد و گفت:
من راهنمای این بازیکنم........
اسم این بانو الیزابت هست و الیزابت ایشون گلو آتشین هستن.........
اژدها یا بقول هیونجین گلو آتشین گفت:
آها... چه خوب وگرنه تا حالا زنده نبود!
قصد توهین نداشتم... خب حالا مشکل چیه؟!
هیونجین گفت:
لطفا کلید رو بده؟!
(گ.آ مخفف همون گلو آتشینه پس حواستون باشه قاطی نکنین)
گ.آ گفت:
چه گستاخ شدی هیونجین ولی بیا بگیرش........
و بعد خنده ی گوش خراشی سر داد........
هیونجین زد به شونمو گفت:
برو بگیرش.........
گفتم:
عمرا برم نزدیکش.......
هووفی کشید و رفت پیشش..........
باهم دیگه کلی چرت و پرت گفتن و خندیدن و بعد کلید رو گرفت و اومدیم بیرون.........
گفت:
ببین وجود من برای تو تو این مسابقه واقعا کار راه بندازه........
گفتم:
بله میدونم!
کلید رو قاپیدم ازشو دویدم تا از دروازه اومدم بیرون.........
The name of the story: Madness hall(تالار جنون)
گفتم:
خب من میرم..........
سریع گفت:
نه وایسا.........
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم:
چرا؟!
گفت:
کلیدشو باید پیدا کنی........
گفتم:
اگه از یجا راحت شده باشم بازهم یه مشکلی وجود داره..........
حالا تو میدونی کجاست؟!
گفت:
اون دروازه ها هم همچین الکی نیست... فقط مشکل اینه که بازی کنندگان فکر میکنن که راه پایان و برنده شدنه..........
تو هر یک از این سه دروازه یکیش کلید هست.........
دروازه درست هم اون دروازه اولیه سمته چپه... فقط یه مشکلی هست؟!
گفتم:
این همه مشکل اینم یکیش... بگو؟!
تو هر دروازه باید با موجودات ابر قدرت بجنگی اونم باید ببینی که کلیدی وجود داره یا نه.........
موجود دروازه وسطی:
شیر
موجود دروازه اول سمته راست:
گرگ
موجود دروازه اول سمته چپ:
اژدها
گفتم:
اگه رفتم و کلیدو گرفتم دیگه همچی تمامه؟!
گفت:
بله فقط نیازه که دری که اینجا هست رو باز کنی........
حالا بجنب تا دیر نشده........
گفتم:
درست گفتی دیگه، دروازه سمته چپ؟!
گفت:
آره........
گفتم:
از یاد بردم، باید با کی بجنگم اصلا چجوری بجنگم؟!
گفت:
اژدها.........
جنگیدن رو بسپرش به من!
هووفی کشیدم و ناچار وارد تونل شدم... تونلی روشن!
گفتم:
برو دیگه من نظاره گرم.........
گفت:
هنوز که نرسیدیم، عزیزم!
گفتم:
آها........
باشه پس!
نگاه کوتاه پر معنایی بهم کرد..........
گفت:
میبینیش اونجا ست.........
اصلا نگران نباش ما باهم رفیقیم، پس راحت میشه کلید رو ازش گرفت..........
گفتم:
چرا همه چیزو انقدر دیر بهم میگی؟!
خندید و گفت:
هیجانش بیشتره!
گفتم:
نه هیجانش بیشتر نیست... موضوع اینه که تو کرم داری.........
بلندتر خندید و گفت:
سختگیر نباش عزیزم!
گفتم:
انقدر عزیزم عزیزم نکن.........
صدای زمختی با حالت تعجب گفت:
هیونجین صدات رو حس میکنم و خودت کجایی؟!
این کیه باهاته؟!
یک دفعه هیونجین ظاهر شد و گفت:
من راهنمای این بازیکنم........
اسم این بانو الیزابت هست و الیزابت ایشون گلو آتشین هستن.........
اژدها یا بقول هیونجین گلو آتشین گفت:
آها... چه خوب وگرنه تا حالا زنده نبود!
قصد توهین نداشتم... خب حالا مشکل چیه؟!
هیونجین گفت:
لطفا کلید رو بده؟!
(گ.آ مخفف همون گلو آتشینه پس حواستون باشه قاطی نکنین)
گ.آ گفت:
چه گستاخ شدی هیونجین ولی بیا بگیرش........
و بعد خنده ی گوش خراشی سر داد........
هیونجین زد به شونمو گفت:
برو بگیرش.........
گفتم:
عمرا برم نزدیکش.......
هووفی کشید و رفت پیشش..........
باهم دیگه کلی چرت و پرت گفتن و خندیدن و بعد کلید رو گرفت و اومدیم بیرون.........
گفت:
ببین وجود من برای تو تو این مسابقه واقعا کار راه بندازه........
گفتم:
بله میدونم!
کلید رو قاپیدم ازشو دویدم تا از دروازه اومدم بیرون.........
- ۴۱
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط