«من عاشق یه مافیا شدم....»
«من عاشق یه مافیا شدم....»
part-18
ویو وانی *
صبح خواب میدیدم تهیونگ به قولش عمل نکرده و داره به جونگکوک شلیک میکنه که یهو از خواب پریدم و محکم به شونه تهیونگ زدم ....
تهیونگ : ای، چرا میزنی ؟؟
وانی: چون دوست دارم جناب
و از روی تخت بلند شدم که تهیونگ نشست لبه تخت و دستم رو کشید و من افتادم رو پاهاش (ته ته جان لباس نپوشیده) .....
وانی: چیکار میکنی ؟؟؟؟
تهیونگ: گفتی دوست داری ، درسته نوب؟؟
وانی: اره حالا ولم کن
تهیونگ : خب منم دوست دارم تو رو الان بغل کنم ....
وانی : خب من دوست ندارم
تهیونگ: برام مهم نیست
و منو بغل کردم خواستم از بغلش بیام بیرون که گفت....
تهیونگ : یکم وایسا نوب
و من یکم وایسادم و از هم جدا شدیم
تهیونگ لباسش رو پوشید و به سرکار رفت و منم فیلم دیدم و کتاب خوندم .....
ویو نویسنده٬
تهیونگ همش جونگکوک رو تهدید میکرد که به وانی نزدیک نشه ، جونگکوک نمیتونست به کسی اعتماد کنه میا بهش یه پیشنهاد داده بود که اگه جونگکوک باهاش موافقت کنه وانی رو میتونه ببینه ......
ویو جونگکوک*
وانی عزیزم ، امیدوارم که خوب باشی دلم برات خیلی تنگ شده ....
داشتم به وانی فکر میکردم که یهو میا اومد داخل کنارم نشست و گفت....
میا: جناب به پیشنهادم خوب فکر کردین
؟؟؟؟؟
جونگکوک: نه
میا: کافیه که با من ازدواج کنین و باهام بخوابی اونطوری میتونی وانی رو ببینی
جونگکوک: باشه برو بیرون
میا: باشه، جناب(خنده)
میا رفت بیرون ....
نمیدونستم باید چیکار کنم هر وقت ن.و.ش.ی.د.ن.ی میخورم به وانی فکر میکنم اون دوست نداشت خیلی بخورم و این چند وقته خیلی زیاد میخورم دیگه نمیدونم باید چیکار کنم ،تهیونگ ......
حالا ، حالا ها نمیتونم بیام وانی عزیزم ولی منتظرم باش..........
«پرش زمانی به عصر»
ویو وانی*
تهیونگ گفت که میخواد با هم به کنار دریا بریم منم چون خیلی وقته بیرون نرفتم قبول کردم .....
«پرش زمانی به کنار دریا»
ویو وانی*
به تهیونگ گفتم....
وانی : نمیای بریم توی اب بشینیم ؟؟؟
تهیونگ: نه ، نوب
وانی : باشه
و بلند شدم و توی اب نشستم دلم برای جونگکوک تنگ شده اون الان پدر شده اولین بار که باهم به کنار دریا اومدیم اون بهم گردنبند داد و من اون رو هرروز میپوشم به گردنبند نگاه کردم و بوسیدمش دوباره اشک هام رو پاک کردم و دست هام رو بالا گرفتم و از هوا لذت بردم که یهو تهیونگ دستش رو دور کمرم حلقه کرد و پرسیدم ....
وانی: گفتی که نمیای ؟؟؟
تهیونگ : ولی الان دلم خواست بغلت کنم ، نوب
ویو نویسنده٬
وانی و تهیونگ شب به خونه اومدن و همه چی خوب بود ولی جونگکوک و وانی خیلی دلتنگ هم بودن......
شرایط پارت بعدی:
۱۰لایک
۱۰کامت
۷بازنشر
part-18
ویو وانی *
صبح خواب میدیدم تهیونگ به قولش عمل نکرده و داره به جونگکوک شلیک میکنه که یهو از خواب پریدم و محکم به شونه تهیونگ زدم ....
تهیونگ : ای، چرا میزنی ؟؟
وانی: چون دوست دارم جناب
و از روی تخت بلند شدم که تهیونگ نشست لبه تخت و دستم رو کشید و من افتادم رو پاهاش (ته ته جان لباس نپوشیده) .....
وانی: چیکار میکنی ؟؟؟؟
تهیونگ: گفتی دوست داری ، درسته نوب؟؟
وانی: اره حالا ولم کن
تهیونگ : خب منم دوست دارم تو رو الان بغل کنم ....
وانی : خب من دوست ندارم
تهیونگ: برام مهم نیست
و منو بغل کردم خواستم از بغلش بیام بیرون که گفت....
تهیونگ : یکم وایسا نوب
و من یکم وایسادم و از هم جدا شدیم
تهیونگ لباسش رو پوشید و به سرکار رفت و منم فیلم دیدم و کتاب خوندم .....
ویو نویسنده٬
تهیونگ همش جونگکوک رو تهدید میکرد که به وانی نزدیک نشه ، جونگکوک نمیتونست به کسی اعتماد کنه میا بهش یه پیشنهاد داده بود که اگه جونگکوک باهاش موافقت کنه وانی رو میتونه ببینه ......
ویو جونگکوک*
وانی عزیزم ، امیدوارم که خوب باشی دلم برات خیلی تنگ شده ....
داشتم به وانی فکر میکردم که یهو میا اومد داخل کنارم نشست و گفت....
میا: جناب به پیشنهادم خوب فکر کردین
؟؟؟؟؟
جونگکوک: نه
میا: کافیه که با من ازدواج کنین و باهام بخوابی اونطوری میتونی وانی رو ببینی
جونگکوک: باشه برو بیرون
میا: باشه، جناب(خنده)
میا رفت بیرون ....
نمیدونستم باید چیکار کنم هر وقت ن.و.ش.ی.د.ن.ی میخورم به وانی فکر میکنم اون دوست نداشت خیلی بخورم و این چند وقته خیلی زیاد میخورم دیگه نمیدونم باید چیکار کنم ،تهیونگ ......
حالا ، حالا ها نمیتونم بیام وانی عزیزم ولی منتظرم باش..........
«پرش زمانی به عصر»
ویو وانی*
تهیونگ گفت که میخواد با هم به کنار دریا بریم منم چون خیلی وقته بیرون نرفتم قبول کردم .....
«پرش زمانی به کنار دریا»
ویو وانی*
به تهیونگ گفتم....
وانی : نمیای بریم توی اب بشینیم ؟؟؟
تهیونگ: نه ، نوب
وانی : باشه
و بلند شدم و توی اب نشستم دلم برای جونگکوک تنگ شده اون الان پدر شده اولین بار که باهم به کنار دریا اومدیم اون بهم گردنبند داد و من اون رو هرروز میپوشم به گردنبند نگاه کردم و بوسیدمش دوباره اشک هام رو پاک کردم و دست هام رو بالا گرفتم و از هوا لذت بردم که یهو تهیونگ دستش رو دور کمرم حلقه کرد و پرسیدم ....
وانی: گفتی که نمیای ؟؟؟
تهیونگ : ولی الان دلم خواست بغلت کنم ، نوب
ویو نویسنده٬
وانی و تهیونگ شب به خونه اومدن و همه چی خوب بود ولی جونگکوک و وانی خیلی دلتنگ هم بودن......
شرایط پارت بعدی:
۱۰لایک
۱۰کامت
۷بازنشر
- ۱.۱k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط