{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قلب تپنده پارت ۸

قلب تپنده پارت ۸
از زبان ات
کلاس تموم شد راستش میترسیدم کوک یه بلایی سرم بیاره ولی خب ترسم رو نشون ندادم با میا و جیهوپ خدافظی کردم که کوک دستم رو محکم کشید
+بسه دیگه یه خدافظی که انقد طولانی نیست
-وای دردم گرفت
÷بچه ها من با دوست دخترم قرار دارم و تا شب نیستم بای
×منم باید برم کتابخونه پس بای
+خیلی خب ات سوار شو بریم
-باشع
-داشتم میرفتم صندلی عقب سوار شم که دیدم در قفل بود
-کوک میشه در رو باز کنی؟؟
+یا کنارم می‌شینی یا پیاده میای(عصبی)
-برای همین بدون هیچ حرفی رفتم سوار شدم و رسیدیم خونه
از زبان ات
-وارد خونه شدم و رفتم سمت در اتاقم وارد اتاقم شدم که دیدم کوک هم پشتم اومد
-این اتاق منه میشه بری بیرون
+خونه هم مال منه(با حالت جدی)
-میشه بری بیرون
-خیلی نزدیکم شد که افتادم رو تخت و اونم روم خیمه زد
+اگه نرم بیرون چی میشه(نیشخند)
-میزنمتاا(گو میخوره بابا)
+وای ترسیدم خانوم کوچولو
-با دستم هولش دادم اونور و رفتم سمت در اتاق که برم بیرون ولی سریع از پشتم اومد و دستشو گذاشت رو در که مانع بشه من برم
-میشه بپرسم داری چیکار میکنی
+چرا دیشب وقتی بهت اجازه ندادم رفتی کلاب ها(داد)
-دلم خوواست رفتمممم(کمی داد)
+تو غلط کردیی(با حالت عصبی و داد)
-درست صحبت کن
+نمیخام
+نظرت چیه یه درس درست حسابی بهت بدم تو همین اتاق
-داری در مورد چی حرف میزنی مرتیکه منحرف(حرفای ات به کوک رو ببخشید گرل هااا)
+رو تخت بهت توضیح میدم
-خجالت بکش
+چرا؟..وقتی هیچکس نیست و فقط من و توعیم بهتر نیست حالا که فرصت پیش اومده اون زبونتو کوتاه کنم؟
-باشع ببخشید دیگه زبون درازی نمیکنم(بغض صگی)
-دستم رو محکم کشید سمت اتاق خودش که همون لحظه جیمین اومد طبقه بالا
×چه خبرتونه بچه ها
-کوک دستم رو سریع ول کرد و گفت
+تو اینجا چیکار میکنی؟
×نظرم عوض شد
+نظرت🤣بلاخره نظر پیدا کردی که عوض بشه آخه همیشه نظری نداری
×بی نمک...راستی چرا داد و بیداد میکردید
+هیچی فقط میخواستم تنبیهش کنم
×بخاطر چی؟
+بخاطر اینکه دیشب بدون اجازه تو کلاب رفت و مست کرد
-نخیرم من رفتم ولی مست نکردم
+حس بویاییم متاسفانه قویه کوچولو
×تنبیهش چیه حالا؟
+تنبیهش..
×تنبیهش چی؟
+اینه که تا فردا تو اتاقش حبس میشه و حق نداره بره بیرون گوشیتم رد کن بیاد
-بیا بگیر
-گوشیم رو دادم بهش و رفتم تو اتاق کوک هم در رو قفل کرد
پرش زمانی به شب
شب ساعت ۸ بود که بیدار شدم دیدم بارون میاد خیلی خوب بود ذوق کردم و بعدش حوصلم سر رفته بود برای همین رفتم سراغ آرایش کردن(آخه نصفه شبی آرایش دیگه چه فازیههه)
همین لحظه یهو برقا رفت(این دیگه چی بود نوشتم😐)
همه جا تاریک شد من از بچگی از تاریکی خیلی میترسیدم برای همین الان هم لحظه خیلی وحشتناکی بود که بیهوش شدم
از زبان کوک
تو اتاقم بودم و سرم تو گوشی ات بود ببینم دوست پسر داره یا نه(قربون فضولیش)که یهو همه جا تاریک شد سریع رفتم بیرون دیدم هیچکس نیست فقط ته از اتاقش اومد بیرون
÷چرا همه جا تاریک شد؟
+من چه میدونم
÷راستی ات کو؟
+وای نه اون تو اتاقشه بزار برم کلیدها رو بیارم
÷کلید برا چی(همون لحظه جیمین:)
×چون ات رو بخاطر اینکه دیشب کلاب رفته بود تنبیه کرده بود
+وای نه بچه ها کلیدا نیست
+سریع سه تایی رفتیم دم در اتاق و هرجی ات رو صدا کردیم جواب نداد
+وای حالا چیکا کنیم
×بشکون در رو
+آخه دیوونه چجوری در به این محکمی رو باز کنم؟؟
÷خب مافیایی دیگه در رو ببازش
×این چه طرز حرف زدنه
+...
..ادامه دارد....
شرط: ۲۰ لایک و ۱۰ کامنت و ۵ بازنشر
دیدگاه ها (۳۶)

تقدیم به فالورای خوشملمممممممممم فداتون بیشممممم دوستتونننن ...

قلب تپنده پارت ۹از زبان جونگکوکرو به ته و جیمین گفتم خیلی خب...

قلب تپنده پارت ۷از زبان اتجیهوپ ازم پرسید گفت^اما مطمئنی خان...

قلب تپنده پارت ۶ویو اتبه کوک گفتم بریم خرید و اونم موافقت کر...

شب تولدم پارت 22ویو ات: از رو تخت بلند شدم و رفتم داخل حموم ...

part 11عشق پنهان《ویو جونگ کوک》چراااا سیلی نزدم بهش چرا نبردم...

part20 عشق پنهان《ویو ات》دیگه کامل حاضر شدم 《ویو جونگ کوک》کت ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط