پارت

#پارت318

🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (1) 🌙


مشکوک بهم نگاه کرد و گغت :
کی بود ؟

مهسا : یکی از دوستام !

آرش : کدوم دوستت ؟!

پوفی کشیدم و با لحن تندی گفتم : تو نمیشناسی !
چشماشو ریز کرد و با اخم گفت : عجب !

چیزی نگفتم سمت میزم رفتم که دستمو گرفت و پرتم کرد بغلش دستمو رو سینه ش گذاشتم خواستم هلش بدم به عقب که نذاشت و محکم تر از قبل بغلم کرد و گفت :

قهر نکن خانومی !

مهسا : قهر نکردم !

آرش : پس بخاطر همین از اتاق زدی بیرون ؟!
لبامو دادم جلو : حرصم گرفته بود ...

تو گلو خندید و گفت : قربونت برم من
مهسا : خدا نکنه !

خواست حرف بزنه که نگاهشو دوخت تو چشمام ، یهو چشماش سرخ شد تند تند نفس میکشید متعجب بهش نگاه کردم

فشار دستش هر لحظه رو پهلوم بیشتر میشد با ترس گفتم :
آرش خوبی ؟؟

ولی صدایی ازش شنیده نمیشود بازم صداش زدم ولی هیچ صدایی نشنیدم شروع کردم به تکون دادنش

ولی یه میل هم نگاهش از چشمام دور نمیشد از این رفتارش واقعا ترسیده بود داشت گریه م. میگرفت ولی هر کاری میکردم جواب نمیده

نگاهشو از نگاهم گرفت و به شدت پرتم کرد رو زمین و خودش ...
دیدگاه ها (۱)

#پارت319🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (1) 🌙 و خودش با قدمای بلن...

#پارت320🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (1) 🌙 گفتم : وای من نگران...

#پارت317🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (1) 🌙 یاشار : داداش چه کن...

#پارت316🌙 نـــور در تـــاریـــڪــے (1) 🌙 نگین : اینجور که مع...

#رئیس پدرم#PART_10به صورتش نگاه کردم با حرص گفتمته.خیابونی خ...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۶۱ واقعا من خانومش بودم؟ عمیق...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۳۰ با تاکید و خشن :گفت من.. ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط