ظهور ازدواج
( ظهور ازدواج )
( پارت۳۸۰ فصل ۳ )
چقدر لذت بخش بود. به جاي خالي حلقه توی انگشتم نگاه کردم. به مسخره ترین حالت ممکن دلم براش تنگ شده بود به اسمون نگاه کردم..
شب پرستاره اي بود..خداروشکر تا الانش به خیر گذشته..
به جیمز نگاه کردم و زمزمه کردم خداکنه بقیه شم بخیر
بشه.. جیمین عرق کرد و داغون و غرق خواب و بيهوشي سرشو
تكون هاي ريزي داد. نگران با استین پالتوم عرقشو پاک کردم
تب کرده بود.
اخ..
ناله کرد و عرقش جاري شد. تند استینم رو نرم دار کردم و اروم روی پیشونی و صورتش کشیدم داغون نفس نفس زد و دندواشو به هم فشرد
با بغض نگاش کردم
گمانم دو ساعتی همونجور نگاش میکردم و هي نفساش رو چك ميكردم و خیلی نگران سعی میکردم تبشو پایین بیارم.تبش یه کم پایین اومد.
خداروشکر.. نفسم رو بیرون دادم.
خيلي بيحال و رنگ پریده به زور لاي چشماي قشنگ و قفل شدشو باز کرد.
براي ديدن ابي دوست داشتنی چشماش بي قرار خودمو جلو کشیدم..
هول لبخند زدم و با اشتیاق گفتم
الا : جيمین. سلام.. خوبي؟
و دستمو زیر سرش گذاشتم و خودمو کشیدم کنارش. بیجون و بیحال چندین بار پلک زد و خمار تو چشمام نگاه کرد.
خيلي درد داشت..میدونستم ولي درمونی براش نداشتم..
نمیدونستم باید چیکار کنم تا دردش کم شه و همین داشت نابودم میکرد.
درد کشیدنش داشت از درون خردم میکرد لرزون لبخند زدم و گفتم
الا: میدونم درد داري ولي دووم بيار.. من کنارتم... همه چی درست میشه. بهت قول میدم
به زور به زخمش نگاه کرد و از دیدنم شلوارم ناباور و شوکه یه زور زمزمه کرد الا. لبخند پردردي زدم و شونه بالا انداختم
الا :باید میبستمش.. من خوبم..همه چی خوبه..
منگ خواب آلود و پردرد پلک زد و به اتیش نگاه کرد و گنگ
و سنگین گفت جیمین : اتیش؟
ناباور گفت جیمین: دختر چیکار کردی؟
نرم خندیدم و با بغض نگاش کردم.
تو اوج درد براي سرحال آوردنم با كمي خباثت و خيلي اروم گفت
جیمین : چند دقیقه..پیش میخواستی ... از وسط.. نصفم
چي شد..يه.. دفعه؟..چي
انگار حرف زدن باعث میشد پهلوش درد بگیره و اخم کرد
سعی کردم لبخند پر از بغضم رو ازش قایم کنم و به سمت ديگه اي نگاه کردم و تلخ گفتم الا : پرو نشو.. الانم همینو میخوام.. فقط.. بذار سر پاشي..
لبخند بیحالي زد. گرم و با عشق پنهاني دستاشو توی دستم گرفتم و گرم ها
کردم. نرم نگاه بیحالش رو به دستام کشید و به زور گفت
جیمین: خوبی؟؟
( پارت۳۸۰ فصل ۳ )
چقدر لذت بخش بود. به جاي خالي حلقه توی انگشتم نگاه کردم. به مسخره ترین حالت ممکن دلم براش تنگ شده بود به اسمون نگاه کردم..
شب پرستاره اي بود..خداروشکر تا الانش به خیر گذشته..
به جیمز نگاه کردم و زمزمه کردم خداکنه بقیه شم بخیر
بشه.. جیمین عرق کرد و داغون و غرق خواب و بيهوشي سرشو
تكون هاي ريزي داد. نگران با استین پالتوم عرقشو پاک کردم
تب کرده بود.
اخ..
ناله کرد و عرقش جاري شد. تند استینم رو نرم دار کردم و اروم روی پیشونی و صورتش کشیدم داغون نفس نفس زد و دندواشو به هم فشرد
با بغض نگاش کردم
گمانم دو ساعتی همونجور نگاش میکردم و هي نفساش رو چك ميكردم و خیلی نگران سعی میکردم تبشو پایین بیارم.تبش یه کم پایین اومد.
خداروشکر.. نفسم رو بیرون دادم.
خيلي بيحال و رنگ پریده به زور لاي چشماي قشنگ و قفل شدشو باز کرد.
براي ديدن ابي دوست داشتنی چشماش بي قرار خودمو جلو کشیدم..
هول لبخند زدم و با اشتیاق گفتم
الا : جيمین. سلام.. خوبي؟
و دستمو زیر سرش گذاشتم و خودمو کشیدم کنارش. بیجون و بیحال چندین بار پلک زد و خمار تو چشمام نگاه کرد.
خيلي درد داشت..میدونستم ولي درمونی براش نداشتم..
نمیدونستم باید چیکار کنم تا دردش کم شه و همین داشت نابودم میکرد.
درد کشیدنش داشت از درون خردم میکرد لرزون لبخند زدم و گفتم
الا: میدونم درد داري ولي دووم بيار.. من کنارتم... همه چی درست میشه. بهت قول میدم
به زور به زخمش نگاه کرد و از دیدنم شلوارم ناباور و شوکه یه زور زمزمه کرد الا. لبخند پردردي زدم و شونه بالا انداختم
الا :باید میبستمش.. من خوبم..همه چی خوبه..
منگ خواب آلود و پردرد پلک زد و به اتیش نگاه کرد و گنگ
و سنگین گفت جیمین : اتیش؟
ناباور گفت جیمین: دختر چیکار کردی؟
نرم خندیدم و با بغض نگاش کردم.
تو اوج درد براي سرحال آوردنم با كمي خباثت و خيلي اروم گفت
جیمین : چند دقیقه..پیش میخواستی ... از وسط.. نصفم
چي شد..يه.. دفعه؟..چي
انگار حرف زدن باعث میشد پهلوش درد بگیره و اخم کرد
سعی کردم لبخند پر از بغضم رو ازش قایم کنم و به سمت ديگه اي نگاه کردم و تلخ گفتم الا : پرو نشو.. الانم همینو میخوام.. فقط.. بذار سر پاشي..
لبخند بیحالي زد. گرم و با عشق پنهاني دستاشو توی دستم گرفتم و گرم ها
کردم. نرم نگاه بیحالش رو به دستام کشید و به زور گفت
جیمین: خوبی؟؟
- ۴.۲k
- ۰۷ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط