پرسه در جنگل
پرسه در جنگل
درِ کتابخانه آرام باز شد.
کوک وارد شد.
کت مشکیاش هنوز تنش بود.
نگاهش مثل همیشه سرد و نافذ.
چشمش همان لحظه به پوشهای افتاد که نصفش از پشت دست ات معلوم بود.
چند ثانیه سکوت...
بعد با صدایی آرام گفت:
کوک: دستت چیه؟
ات ناخودآگاه پوشه را محکمتر گرفت.
ات: هیچی...
کوک چند قدم جلو آمد.
کوک: نشونش بده.
ات سرش را پایین انداخت.
ات: نمیخوام...
کوک مقابلش ایستاد.
کوک: گفتم...
نشونش بده.
ات آرام پوشه را روی میز گذاشت.
کوک فقط یک نگاه به آن انداخت.
انگار از قبل میدانست چه اتفاقی افتاده.
پوشه را بست.
بدون هیچ عصبانیتی...
فقط آن را برداشت و روی قفسه گذاشت.
ات بالاخره سکوت را شکست.
ات: درسته...؟
کوک نگاهش کرد.
کوک: چی؟
ات: تو...
مافیایی؟
چند ثانیه...
هیچ جوابی نیامد.
ات دوباره پرسید.
ات: راستشو بگو.
کوک دستهایش را داخل جیب شلوارش گذاشت.
بعد خیلی آرام گفت:
کوک: آره.
فقط همین.
نه توضیحی داد...
نه بهانهای آورد.
ات چند قدم عقب رفت.
ات: پس...
همه اون آدما...
جلسهها...
ماشینهای مشکی...
همش حقیقت داشت؟
کوک: آره.
ات هنوز شوکه بود.
ات: چرا بهم نگفتی؟
کوک بدون تغییر حالت صورتش جواب داد.
کوک: نپرسیده بودی.
ات با ناباوری خندید.
ات: واقعاً؟!
اگه میپرسیدم میگفتی؟
کوک: نه.
ات با حرص گفت:
ات: اعصاب آدمو خورد میکنی.
کوک بیتفاوت نگاهش کرد.
کوک: ممکنه.
ات چند لحظه فقط به او خیره ماند.
برخلاف چیزی که تصور میکرد...
کوک نه افتخار میکرد...
نه سعی داشت خودش را توجیه کند.
فقط حقیقت را گفته بود.
ات آرام پرسید:
ات: ازت بترسم...؟
کوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با همان صدای آرام اما محکم گفت:
کوک: تا وقتی کنار منی...
نه.
ات برای اولین بار...
در نگاه سرد کوک، چیزی شبیه اطمینان دید.
نه لبخندی بود...
نه احساساتی شدن.
فقط یک جملهی کوتاه که کاملاً جدی به نظر میرسید.
ات آهسته نشست.
ات: هنوزم باورم نمیشه...
تو همون مردی هستی که هر روز سر میز صبحونه روبهروم میشینه...
کوک به سمت در رفت.
قبل از خارج شدن، بدون اینکه برگردد گفت:
کوک: از امروز...
دیگه بعضی قسمتهای عمارت برات ممنوع نیست.
اما یه قانون عوض نمیشه.
ات: کدوم؟
کوک: بدون اینکه به من بگی...
از این خونه بیرون نمیری.
ات این بار مخالفتی نکرد.
فقط آرام به در بسته خیره شد.
انگار ترسش کمتر شده بود...
و جایش را کنجکاوی گرفته بود.
...
درِ کتابخانه آرام باز شد.
کوک وارد شد.
کت مشکیاش هنوز تنش بود.
نگاهش مثل همیشه سرد و نافذ.
چشمش همان لحظه به پوشهای افتاد که نصفش از پشت دست ات معلوم بود.
چند ثانیه سکوت...
بعد با صدایی آرام گفت:
کوک: دستت چیه؟
ات ناخودآگاه پوشه را محکمتر گرفت.
ات: هیچی...
کوک چند قدم جلو آمد.
کوک: نشونش بده.
ات سرش را پایین انداخت.
ات: نمیخوام...
کوک مقابلش ایستاد.
کوک: گفتم...
نشونش بده.
ات آرام پوشه را روی میز گذاشت.
کوک فقط یک نگاه به آن انداخت.
انگار از قبل میدانست چه اتفاقی افتاده.
پوشه را بست.
بدون هیچ عصبانیتی...
فقط آن را برداشت و روی قفسه گذاشت.
ات بالاخره سکوت را شکست.
ات: درسته...؟
کوک نگاهش کرد.
کوک: چی؟
ات: تو...
مافیایی؟
چند ثانیه...
هیچ جوابی نیامد.
ات دوباره پرسید.
ات: راستشو بگو.
کوک دستهایش را داخل جیب شلوارش گذاشت.
بعد خیلی آرام گفت:
کوک: آره.
فقط همین.
نه توضیحی داد...
نه بهانهای آورد.
ات چند قدم عقب رفت.
ات: پس...
همه اون آدما...
جلسهها...
ماشینهای مشکی...
همش حقیقت داشت؟
کوک: آره.
ات هنوز شوکه بود.
ات: چرا بهم نگفتی؟
کوک بدون تغییر حالت صورتش جواب داد.
کوک: نپرسیده بودی.
ات با ناباوری خندید.
ات: واقعاً؟!
اگه میپرسیدم میگفتی؟
کوک: نه.
ات با حرص گفت:
ات: اعصاب آدمو خورد میکنی.
کوک بیتفاوت نگاهش کرد.
کوک: ممکنه.
ات چند لحظه فقط به او خیره ماند.
برخلاف چیزی که تصور میکرد...
کوک نه افتخار میکرد...
نه سعی داشت خودش را توجیه کند.
فقط حقیقت را گفته بود.
ات آرام پرسید:
ات: ازت بترسم...؟
کوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با همان صدای آرام اما محکم گفت:
کوک: تا وقتی کنار منی...
نه.
ات برای اولین بار...
در نگاه سرد کوک، چیزی شبیه اطمینان دید.
نه لبخندی بود...
نه احساساتی شدن.
فقط یک جملهی کوتاه که کاملاً جدی به نظر میرسید.
ات آهسته نشست.
ات: هنوزم باورم نمیشه...
تو همون مردی هستی که هر روز سر میز صبحونه روبهروم میشینه...
کوک به سمت در رفت.
قبل از خارج شدن، بدون اینکه برگردد گفت:
کوک: از امروز...
دیگه بعضی قسمتهای عمارت برات ممنوع نیست.
اما یه قانون عوض نمیشه.
ات: کدوم؟
کوک: بدون اینکه به من بگی...
از این خونه بیرون نمیری.
ات این بار مخالفتی نکرد.
فقط آرام به در بسته خیره شد.
انگار ترسش کمتر شده بود...
و جایش را کنجکاوی گرفته بود.
...
- ۱۶۲
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط