بالاخره رسیدیم به پارت ۹! اینجا قراره راز جونگکوک و ات ح
بالاخره رسیدیم به پارت ۹! اینجا قراره راز جونگکوک و ات حسابی باز بشه...
🖤 وارث سایهها
فصل اول – پارت نهم
ات هنوز به عکس قدیمی خیره شده بود.
صدایش میلرزید:
«تو منو از قبل میشناختی... مگه نه؟»
جونگکوک جواب نداد.
ات یک قدم جلو آمد.
«چند ساله؟»
سکوت.
«از کی منو میشناسی، جونگکوک؟»
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
«از وقتی هفت سالت بود.»
چشمهای ات پر از اشک شد.
«هفت سالگی؟! پس تمام این مدت میدونستی من کیام؟»
جونگکوک آرام گفت:
«من فقط میدونستم باید ازت محافظت کنم. نمیدونستم چرا... تا چند ماه پیش.»
ات با ناراحتی پرسید:
«پس چرا بهم نگفتی؟»
جونگکوک نزدیکتر شد.
«چون پدرت ازم قول گرفته بود. اگر حقیقت رو میگفتم، دشمنها پیدات میکردن.»
ات با عصبانیت گفت:
«ولی الان پیدام کردن!»
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
«میدونم.»
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
ناگهان هانا وارد اتاق شد.
«باید بریم.»
نامجون پشت سرش ظاهر شد.
«یه خبر بد داریم.»
جونگکوک برگشت.
«چی شده؟»
نامجون پوشهای را روی میز گذاشت.
«رد اون مرد نقابدار رو پیدا کردیم.»
جونگکوک پوشه را باز کرد.
عکس مردی داخلش بود.
اما چیزی در عکس عجیب بود.
ات به تصویر خیره شد.
«این...»
جونگکوک پرسید:
«میشناسیش؟»
ات آرام سرش را تکان داد.
«آره...»
همه منتظر ماندند.
ات با صدایی لرزان گفت:
«این همون مردیه که توی خوابهای بچگیم میدیدم.»
هانا با نگرانی گفت:
«ات، مطمئنی؟»
ات جواب داد:
«هر شب... کنار پدرم میایستاد.»
جونگکوک عکس را محکم در دست گرفت.
«اسمش چیه؟»
نامجون پاسخ داد:
«لی سونگهو.»
ناگهان پدر ات که هنوز پشت شیشه بود، با شنیدن این اسم رنگش پرید.
او با تمام توان به شیشه کوبید.
«نه!»
همه برگشتند.
پدر ات فریاد زد:
«اگه سونگهو برگشته... یعنی مادر ات هم زندهست!»
ات خشکش زد.
«مامان...؟»
پدرش اشک در چشمانش جمع شد.
«مادرت نمرده بود.»
ات دستش را روی دهانش گذاشت.
تمام دنیا برایش متوقف شد.
اما قبل از اینکه بتواند سؤال دیگری بپرسد، صدای انفجار مهیبی از بیرون آمد.
شیشهها لرزیدند.
چراغها خاموش شدند.
و روی تمام مانیتورها فقط یک جمله ظاهر شد:
«وارث سایهها، اگر میخواهی مادرت را ببینی... فردا شب به خانهی قدیمیتان بیا.»
جونگکوک به صفحه خیره شد.
بعد آرام به ات نگاه کرد.
«این بار... من همراهت میام.»
ات با چشمانی پر از اشک گفت:
«نه، جونگکوک.»
او برای اولین بار دست جونگکوک را گرفت.
«این بار... من باید خودم با گذشتهام روبهرو بشم.»
🖤 ادامه دارد...
🖤 وارث سایهها
فصل اول – پارت نهم
ات هنوز به عکس قدیمی خیره شده بود.
صدایش میلرزید:
«تو منو از قبل میشناختی... مگه نه؟»
جونگکوک جواب نداد.
ات یک قدم جلو آمد.
«چند ساله؟»
سکوت.
«از کی منو میشناسی، جونگکوک؟»
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
«از وقتی هفت سالت بود.»
چشمهای ات پر از اشک شد.
«هفت سالگی؟! پس تمام این مدت میدونستی من کیام؟»
جونگکوک آرام گفت:
«من فقط میدونستم باید ازت محافظت کنم. نمیدونستم چرا... تا چند ماه پیش.»
ات با ناراحتی پرسید:
«پس چرا بهم نگفتی؟»
جونگکوک نزدیکتر شد.
«چون پدرت ازم قول گرفته بود. اگر حقیقت رو میگفتم، دشمنها پیدات میکردن.»
ات با عصبانیت گفت:
«ولی الان پیدام کردن!»
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
«میدونم.»
چند ثانیه سکوت بینشان افتاد.
ناگهان هانا وارد اتاق شد.
«باید بریم.»
نامجون پشت سرش ظاهر شد.
«یه خبر بد داریم.»
جونگکوک برگشت.
«چی شده؟»
نامجون پوشهای را روی میز گذاشت.
«رد اون مرد نقابدار رو پیدا کردیم.»
جونگکوک پوشه را باز کرد.
عکس مردی داخلش بود.
اما چیزی در عکس عجیب بود.
ات به تصویر خیره شد.
«این...»
جونگکوک پرسید:
«میشناسیش؟»
ات آرام سرش را تکان داد.
«آره...»
همه منتظر ماندند.
ات با صدایی لرزان گفت:
«این همون مردیه که توی خوابهای بچگیم میدیدم.»
هانا با نگرانی گفت:
«ات، مطمئنی؟»
ات جواب داد:
«هر شب... کنار پدرم میایستاد.»
جونگکوک عکس را محکم در دست گرفت.
«اسمش چیه؟»
نامجون پاسخ داد:
«لی سونگهو.»
ناگهان پدر ات که هنوز پشت شیشه بود، با شنیدن این اسم رنگش پرید.
او با تمام توان به شیشه کوبید.
«نه!»
همه برگشتند.
پدر ات فریاد زد:
«اگه سونگهو برگشته... یعنی مادر ات هم زندهست!»
ات خشکش زد.
«مامان...؟»
پدرش اشک در چشمانش جمع شد.
«مادرت نمرده بود.»
ات دستش را روی دهانش گذاشت.
تمام دنیا برایش متوقف شد.
اما قبل از اینکه بتواند سؤال دیگری بپرسد، صدای انفجار مهیبی از بیرون آمد.
شیشهها لرزیدند.
چراغها خاموش شدند.
و روی تمام مانیتورها فقط یک جمله ظاهر شد:
«وارث سایهها، اگر میخواهی مادرت را ببینی... فردا شب به خانهی قدیمیتان بیا.»
جونگکوک به صفحه خیره شد.
بعد آرام به ات نگاه کرد.
«این بار... من همراهت میام.»
ات با چشمانی پر از اشک گفت:
«نه، جونگکوک.»
او برای اولین بار دست جونگکوک را گرفت.
«این بار... من باید خودم با گذشتهام روبهرو بشم.»
🖤 ادامه دارد...
- ۱۵۰
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط