#عشق_جنایت 🔪
#عشق_جنایت 🔪
پارت35
سو اه:من اومدم
یِنا:خوش اومدی
سو اه:برای هیونگ لباس گرفتم واسه امشبش
یِنا:ممنونم
سو اه:چزی شده؟بهم بگو؟چرا ناراحتی؟
یِنا:نه از چیزی ناراحت نیستم فقدر....فقدر دستم درد میکنه
سو اه:بیا اینجا بشین....
یِنا:باش
رفتم پیشش نشستم....
دیدم داره دستم و ماساژ میده.....
راستش و بخوای دلم براش میسوزه ولی حیف قراره به دست اون کسی که دوستش داره کشته شه.....
پرش زمانی به ساعت4:30:
لباس هیونگ و تنش کردم....
سو اه:میخوای کمکت کنم لباس تو بپوشی؟
یِنا:نه ممنونم خودم میپوشم....
سو اه:اوهوم خوب من میرم سوار ماشین سم تا تو بیای
یِنا:اوک
رفت و منم با کمک یکی از خدمتکارا لباسم رو پوشیدم و هیونگ و برداشتم و به سمت در رفتم.....
سو اه:چه خشگل شدی بانو
یِنا:ممنون
نشستم تو ماشین و حرکت کردیم سمت تالار.....
ویو خونه کره :
جینو:چی شد؟یعنی الان حرکت کرده؟
وای دارم از نگرانی میمیرم.....
لیا:چی شده؟تو فکری؟
جینو:چی....ها....چیزه نه.....
لیا:مطمعنی؟
جینو:اوهوم
ویو یِنا:
وقتی رسیدیم تالار ساعت 5 شده بود و همه اومده بودن.....
سو اه:خوب میخوای هیونگ و بده من؟
یِنا:نه پیشم هست
تقریبا ساعت 5:30 شده بود و من کار مو شروع کردم....
یِنا:سو اه میای یه دقیقا بریم بیرون من هوا بخورم؟
سو اه:بریم
رفتیم بیرون که من دستم اصلحه بود به یکی از زیر دستای خودم که تو این یک سال باهام بود گفتم سریع بیاد دنبالم و من و ببره.....چون قرار بود قاچاقی برم اونور....
سو اه:چه شب قشنگیه نه؟
یِنا:(نفس شو میده تو و میده بیرون)اگه امشب تو بمیری هم شب زیبایی میشه نه؟
سو اه:چی؟
یِنا:اصلحه رو گرفتم سمتش و یه تیر تو مغزش زدم.....کلی خون ریخت رو لباسم و رو صورتم آنقدر خون ریخته بود که لباسم با رنگ قرمز برابری میکرد......
سریع دستیار اومد دنبالم و من هیونگ و بغل کردم بردم تو ماشین و گاز و گرفتیم رفتیم....
حیف شد هیونگ اون لحظه رو دید و به گریه افتاده بود ولی خوبه من بهش یاد داده بودم از خون نترسه.....
دستیارم من و به هواپیما شخصی که سو اه داشت رسوند و بقیه شو یکی دیگه از دستیارام من و به کره برد کلا دو روز طول کشید ولی ما یه روزه رسیدیم.....
ویو فردا صبح:
یِنا:بلخره رسیدم کره و الان دم در خونه ای هستم که یک سال قبل از اونجا دزدیده شدم....
یِنا:سلام خونه قشنگم
رفتم تو دیدم همه رو میز صبحانه نشسته اند و من با لباس عروس خونی و یه بچه 5 ماهه تو بغلم اوفففف چه چیزی....
جینو:هنوز نگران یِنام فقدر آخه من میدونم میخواد بیاد کسه دیگه ای خبر نداره اگه الان بیاد تهیونگ هم پسر شو میبینه و هم عشق یک سالشو.....
زنگ در خورد مطمعنم یِناست.....
لیا:کی الان میاد؟
جیمین:نمدونم
لیا:ایزول بیا در و باز کن
ایزول:چشم خانم
در رو که باز کرد دیدیم......
همه:(😳)
یِنا:سلام خوشگلا
لیا:یِنا خودتی؟(بغض)
یِنا:(بغض)
میا:(گریه)
یِنا:بلخره بعد یک سال تونستم ببینمتون.....(گریههههه)
تهیونگ:(😳)
یِنا:عشقممممممممم(میره و لب تهیونگ و میبوسه)
ادامه دارد:-)
پارت35
سو اه:من اومدم
یِنا:خوش اومدی
سو اه:برای هیونگ لباس گرفتم واسه امشبش
یِنا:ممنونم
سو اه:چزی شده؟بهم بگو؟چرا ناراحتی؟
یِنا:نه از چیزی ناراحت نیستم فقدر....فقدر دستم درد میکنه
سو اه:بیا اینجا بشین....
یِنا:باش
رفتم پیشش نشستم....
دیدم داره دستم و ماساژ میده.....
راستش و بخوای دلم براش میسوزه ولی حیف قراره به دست اون کسی که دوستش داره کشته شه.....
پرش زمانی به ساعت4:30:
لباس هیونگ و تنش کردم....
سو اه:میخوای کمکت کنم لباس تو بپوشی؟
یِنا:نه ممنونم خودم میپوشم....
سو اه:اوهوم خوب من میرم سوار ماشین سم تا تو بیای
یِنا:اوک
رفت و منم با کمک یکی از خدمتکارا لباسم رو پوشیدم و هیونگ و برداشتم و به سمت در رفتم.....
سو اه:چه خشگل شدی بانو
یِنا:ممنون
نشستم تو ماشین و حرکت کردیم سمت تالار.....
ویو خونه کره :
جینو:چی شد؟یعنی الان حرکت کرده؟
وای دارم از نگرانی میمیرم.....
لیا:چی شده؟تو فکری؟
جینو:چی....ها....چیزه نه.....
لیا:مطمعنی؟
جینو:اوهوم
ویو یِنا:
وقتی رسیدیم تالار ساعت 5 شده بود و همه اومده بودن.....
سو اه:خوب میخوای هیونگ و بده من؟
یِنا:نه پیشم هست
تقریبا ساعت 5:30 شده بود و من کار مو شروع کردم....
یِنا:سو اه میای یه دقیقا بریم بیرون من هوا بخورم؟
سو اه:بریم
رفتیم بیرون که من دستم اصلحه بود به یکی از زیر دستای خودم که تو این یک سال باهام بود گفتم سریع بیاد دنبالم و من و ببره.....چون قرار بود قاچاقی برم اونور....
سو اه:چه شب قشنگیه نه؟
یِنا:(نفس شو میده تو و میده بیرون)اگه امشب تو بمیری هم شب زیبایی میشه نه؟
سو اه:چی؟
یِنا:اصلحه رو گرفتم سمتش و یه تیر تو مغزش زدم.....کلی خون ریخت رو لباسم و رو صورتم آنقدر خون ریخته بود که لباسم با رنگ قرمز برابری میکرد......
سریع دستیار اومد دنبالم و من هیونگ و بغل کردم بردم تو ماشین و گاز و گرفتیم رفتیم....
حیف شد هیونگ اون لحظه رو دید و به گریه افتاده بود ولی خوبه من بهش یاد داده بودم از خون نترسه.....
دستیارم من و به هواپیما شخصی که سو اه داشت رسوند و بقیه شو یکی دیگه از دستیارام من و به کره برد کلا دو روز طول کشید ولی ما یه روزه رسیدیم.....
ویو فردا صبح:
یِنا:بلخره رسیدم کره و الان دم در خونه ای هستم که یک سال قبل از اونجا دزدیده شدم....
یِنا:سلام خونه قشنگم
رفتم تو دیدم همه رو میز صبحانه نشسته اند و من با لباس عروس خونی و یه بچه 5 ماهه تو بغلم اوفففف چه چیزی....
جینو:هنوز نگران یِنام فقدر آخه من میدونم میخواد بیاد کسه دیگه ای خبر نداره اگه الان بیاد تهیونگ هم پسر شو میبینه و هم عشق یک سالشو.....
زنگ در خورد مطمعنم یِناست.....
لیا:کی الان میاد؟
جیمین:نمدونم
لیا:ایزول بیا در و باز کن
ایزول:چشم خانم
در رو که باز کرد دیدیم......
همه:(😳)
یِنا:سلام خوشگلا
لیا:یِنا خودتی؟(بغض)
یِنا:(بغض)
میا:(گریه)
یِنا:بلخره بعد یک سال تونستم ببینمتون.....(گریههههه)
تهیونگ:(😳)
یِنا:عشقممممممممم(میره و لب تهیونگ و میبوسه)
ادامه دارد:-)
- ۷.۸k
- ۱۳ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط