#عشق_جنایت 🔪
#عشق_جنایت 🔪
پارت34
جینو/لیا:نوخود هر اش ما
کوک:(😐)
همه میگیرن میخوابم.....
(خلاصه این روز ها هم میگذره که......)
یک ماه بعد:
جینو:امروز احتمال زیاد یِنا بیاد....
کوک:چی؟
جینو:هیچ
کوک:نه یه چیزی گفتی؟
جینو:نههههههه(داد)
کوک:اوکی بیا من و بخور(خنده)
جینو:گی بقول
کوک:منم؟
جینو:هر آدمی به جز خودم میتونه بقوله(خنده)
لباس پوشیدم و رفتم پایین دیدم همه سر میز نشستن....
لیا:hi
جینو:علیک
تهیونگ:سلام
جینو:چه عجب یه سلامی به ما کردی(خنده)
تهیونگ:(سکوت)
لیا:اوفففف ول کن ترو خدا(با علامت دست و صورت به جینو میگه ولش کن کنه امروز حالش بده)
جینو:اوهوم
کوک:چی؟
جینو:هیچ
کوک:یه چیز گفتی ها؟
جینو:به خدا همین و میکنم تو کونتا
کوک:باش باش
میا:جینو جنگی میشود(خنده)
جینو:(خنده)
ویو خونه سو اه:
یِنا:صبح بلند شدم دیدم هیونگ نیست هر چی تو خونه دنبالش گشتم نبود که یهو دیدم سو آه از بیرون خونه اومد تو....
سو اه:چی شده؟
یِنا:هیچ هیونگ نبود پیشم نگران شدم
سو اه:راستی لباس عروست تو کمده
یِنا:اوهوم
سو اه:خوب بیا هیونگ و بگیر
یِنا:ممنون
سو اه:خواهش
یِنا:الان کجا؟
سو اه:خواستم بگم امشب ساعت 6 عروسیه
یِنا:اوک بای
سو اه:بای
خوب موقعی داریم عروسی میگیریم موقعی که من بیلیت هواپیما به کره رو گرفتم......
رفتم یه لباس پوشیدم و با هیونگ صبحانه خوردم و بعد صبحانه نشستم باهاش حرف زدم که یاد گیریش بره بالا....بعد به نامرا(یکی از خدمت کار های این خونه)گفتم غذا رو آماده کنن که الان سو آه میاد....غذای هیونگم خودم میدم چون اعتمادی به این خدمت کار ها ندارم.....
ادامه دارد:-)
پارت34
جینو/لیا:نوخود هر اش ما
کوک:(😐)
همه میگیرن میخوابم.....
(خلاصه این روز ها هم میگذره که......)
یک ماه بعد:
جینو:امروز احتمال زیاد یِنا بیاد....
کوک:چی؟
جینو:هیچ
کوک:نه یه چیزی گفتی؟
جینو:نههههههه(داد)
کوک:اوکی بیا من و بخور(خنده)
جینو:گی بقول
کوک:منم؟
جینو:هر آدمی به جز خودم میتونه بقوله(خنده)
لباس پوشیدم و رفتم پایین دیدم همه سر میز نشستن....
لیا:hi
جینو:علیک
تهیونگ:سلام
جینو:چه عجب یه سلامی به ما کردی(خنده)
تهیونگ:(سکوت)
لیا:اوفففف ول کن ترو خدا(با علامت دست و صورت به جینو میگه ولش کن کنه امروز حالش بده)
جینو:اوهوم
کوک:چی؟
جینو:هیچ
کوک:یه چیز گفتی ها؟
جینو:به خدا همین و میکنم تو کونتا
کوک:باش باش
میا:جینو جنگی میشود(خنده)
جینو:(خنده)
ویو خونه سو اه:
یِنا:صبح بلند شدم دیدم هیونگ نیست هر چی تو خونه دنبالش گشتم نبود که یهو دیدم سو آه از بیرون خونه اومد تو....
سو اه:چی شده؟
یِنا:هیچ هیونگ نبود پیشم نگران شدم
سو اه:راستی لباس عروست تو کمده
یِنا:اوهوم
سو اه:خوب بیا هیونگ و بگیر
یِنا:ممنون
سو اه:خواهش
یِنا:الان کجا؟
سو اه:خواستم بگم امشب ساعت 6 عروسیه
یِنا:اوک بای
سو اه:بای
خوب موقعی داریم عروسی میگیریم موقعی که من بیلیت هواپیما به کره رو گرفتم......
رفتم یه لباس پوشیدم و با هیونگ صبحانه خوردم و بعد صبحانه نشستم باهاش حرف زدم که یاد گیریش بره بالا....بعد به نامرا(یکی از خدمت کار های این خونه)گفتم غذا رو آماده کنن که الان سو آه میاد....غذای هیونگم خودم میدم چون اعتمادی به این خدمت کار ها ندارم.....
ادامه دارد:-)
- ۵.۰k
- ۱۳ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط