╭╌┄
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 51
ولادیمر چند ثانیه به چشمان ایزابلا نگاه کرد، نفسهایش آرام بود، اما چیزی توی نگاهش میسوخت...
ولادیمر«مطمئنی؟»
ایزابلا«مطمئنم»
ولادیمر دستش را رها نکرد.... با دست دیگر، آرام یک تکه پارچه سیاه از جیبش درآورد...
ایزابلا با تعجب نگاه کرد«این چیه؟»
ولادیمر«قبل از مراسم، باید چشمات رو ببندم....رسم قدیمیه....عروس نباید جای برگزاری مراسم رو قبل از شروع ببینه!»
ایزابلا«حتی من؟»
ولادیمر«مخصوصاً تو.....»
ایزابلا چند لحظه فکر کرد....بعد سرش را پایین آورد،ولادیمر پارچه را آروم دور چشمای ایزابلا بست.....انگشتای سردش برای لحظهای روی گونهاش ماند
ولادیمر«بیا...دستمو بگیر!»
دستش را دراز کرد....ایزابلا گرفت... تاریکی بود، فقط صدای قدمهای ولادیمر و خودش، بوی عطر ولادیمر – بوی چوب، دود، و چیزی تلخ
راه میرفتند، ایزابلا قدمها رو میشمرد...هفتاد و سه قدم، بعد ولادیمر ایستاد...
ولادیمر«رسیدیم!»
صدای در باز شدن، بوی شمع، بوی گل، بوی چیزهایی که ایزابلا نمیشناخت
ولادیمر پارچه را باز کرد....نور ملایم شمعها، ایزابلا چشمهایش را آرام باز کرد...
یک سالن بزرگ...نه، یک کلیسای کوچک....اما کلیسای معمولی نبود. صلیب نبود...مجسمه نبود،فقط شمع... هزاران شمع... روی زمین، روی دیوارها، روی سکو....نور نارنجی گرمی همه جا را پر کرده بود
وسط سالن، یک سکو بود....روی سکو، یک کتاب کهنه....ولادیمر دست ایزابلا را رها کرد و رفت پشت سکو...دستش رو گذاشت روی کتاب...
ولادیمر«اینجا کلیسای شخصی منه، هیچ کس جز من و تو و کسی که مراسم رو اجرا میکنه، توش نبوده.....»
ایزابلا«کسی که مراسم رو اجرا میکنه کیه؟»
ولادیمر نگاهش کرد،آرام گفت«هیچکس....»
ایزابلا«یعنی چی؟»
ولادیمر«یعنی تو با خود من فقط اینجاییم بدون شاهد...بدون کشیش... فقط من و تو و این کتاب، خودم مراسم رو اجرا میکنم!»
ایزابلا«این قانونیه؟»
ولادیمر«قانون برا من معنی نداره....من خودم قانونم»
ولادیمر از پشت سکو بیرون آمد....رفت جلو ایزابلا،دستش رو گرفت،انگشتانش رو لای انگشتانش قفل کرد
ولادیمر«ایزابلا... تو آزادی که الان برگردی، در بازه...هیچ کس جلوت رو نمیگیره،ولی اگه بمونی... تا آخر عمر مال منی،بدون راه برگشت!»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
امروز وقت نمیکنم دوتا پارت بزارم،ببخشید🥲 فردا جاش سه تا پارت میزارم✨
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 51
ولادیمر چند ثانیه به چشمان ایزابلا نگاه کرد، نفسهایش آرام بود، اما چیزی توی نگاهش میسوخت...
ولادیمر«مطمئنی؟»
ایزابلا«مطمئنم»
ولادیمر دستش را رها نکرد.... با دست دیگر، آرام یک تکه پارچه سیاه از جیبش درآورد...
ایزابلا با تعجب نگاه کرد«این چیه؟»
ولادیمر«قبل از مراسم، باید چشمات رو ببندم....رسم قدیمیه....عروس نباید جای برگزاری مراسم رو قبل از شروع ببینه!»
ایزابلا«حتی من؟»
ولادیمر«مخصوصاً تو.....»
ایزابلا چند لحظه فکر کرد....بعد سرش را پایین آورد،ولادیمر پارچه را آروم دور چشمای ایزابلا بست.....انگشتای سردش برای لحظهای روی گونهاش ماند
ولادیمر«بیا...دستمو بگیر!»
دستش را دراز کرد....ایزابلا گرفت... تاریکی بود، فقط صدای قدمهای ولادیمر و خودش، بوی عطر ولادیمر – بوی چوب، دود، و چیزی تلخ
راه میرفتند، ایزابلا قدمها رو میشمرد...هفتاد و سه قدم، بعد ولادیمر ایستاد...
ولادیمر«رسیدیم!»
صدای در باز شدن، بوی شمع، بوی گل، بوی چیزهایی که ایزابلا نمیشناخت
ولادیمر پارچه را باز کرد....نور ملایم شمعها، ایزابلا چشمهایش را آرام باز کرد...
یک سالن بزرگ...نه، یک کلیسای کوچک....اما کلیسای معمولی نبود. صلیب نبود...مجسمه نبود،فقط شمع... هزاران شمع... روی زمین، روی دیوارها، روی سکو....نور نارنجی گرمی همه جا را پر کرده بود
وسط سالن، یک سکو بود....روی سکو، یک کتاب کهنه....ولادیمر دست ایزابلا را رها کرد و رفت پشت سکو...دستش رو گذاشت روی کتاب...
ولادیمر«اینجا کلیسای شخصی منه، هیچ کس جز من و تو و کسی که مراسم رو اجرا میکنه، توش نبوده.....»
ایزابلا«کسی که مراسم رو اجرا میکنه کیه؟»
ولادیمر نگاهش کرد،آرام گفت«هیچکس....»
ایزابلا«یعنی چی؟»
ولادیمر«یعنی تو با خود من فقط اینجاییم بدون شاهد...بدون کشیش... فقط من و تو و این کتاب، خودم مراسم رو اجرا میکنم!»
ایزابلا«این قانونیه؟»
ولادیمر«قانون برا من معنی نداره....من خودم قانونم»
ولادیمر از پشت سکو بیرون آمد....رفت جلو ایزابلا،دستش رو گرفت،انگشتانش رو لای انگشتانش قفل کرد
ولادیمر«ایزابلا... تو آزادی که الان برگردی، در بازه...هیچ کس جلوت رو نمیگیره،ولی اگه بمونی... تا آخر عمر مال منی،بدون راه برگشت!»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
امروز وقت نمیکنم دوتا پارت بزارم،ببخشید🥲 فردا جاش سه تا پارت میزارم✨
- ۴.۶k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط