╭╌┄
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 49
اتاق بزرگ بود!نور سفیدی از پنجرههای بلند میآمد وسط اتاق، پنج مانکن ایستاده بود....هر کدام یک لباس عروس سفید پوشیده بودند.... نه، سفید نبود.....هر پنج تاشون سفید نبودن....
یکی سفید برفی بود....دیگری کرم کم رنگ....آن یکی طوسی مایل به نقرهای....چهارمی سفید با تور سیاه روی دامن.....پنجمی... تماماً مشکی بود
ایزابلا به لباس مشکی خیره شد
ایزابلا«این... این لباس عروسیه؟»
آنا«بهش میگن عروس سیاه! یک سنت قدیمی روسی، برای عروسایی که... گذشته سختی داشتن و میخوان یه جورایی اون رو پشت سر بذارن...»
ایزابلا دستش را روی لباس مشکی کشید
ایزابلا«اون اینو انتخاب کرد؟»
آنا«خودش شخصاً....گفته هر کدوم رو دوست داری، مال توئه!»
ایزابلا به بقیه لباسها نگاه کرد... لباس های سفید قشنگ بودن، اما ته دلش میگفت سفید دروغ است...او دیگر سفید نبود، نه معصوم بود، نه بیگناه، کلی خون و درد و راز توی زندگی اش بود!
ایزابلا«این یکی رو میخوام...»
به لباس مشکی اشاره کرد!
آنا«مطمئنی؟»
ایزابلا«آره....سفید به من نمیاد!»
آنا لبخند زد و به خانمهایی که پشت سر ایستاده بودن اشاره کرد، اونا ایزابلا را بردند پشت پرده...نیم ساعت بعد...پرده کنار رفت....آنا نفسش رو حبس شد....
لباس مشکی، ساده اما شیک! تور بلندی روی دامنش نقرهای میدرخشید....موهای ایزابلا را نیمه باز کرده بودن و یک شانهی کوچک مروارید روی آن گذاشته بودن، گردنبند قلب قرمز روی سینهاش بود، همان گردنبند،همان خون مادرش....
آنا«ایزابلا... تو...»
ایزابلا«چطورم؟»
آنا«زیبایی! نه، بیشتر از زیبایی...یک جورایی... قدرتمندی توی نگاهته!»
ایزابلا به آینه نگاه کرد....خودش را نمیشناخت، دختری که چند ماه پیش از یک عروسی اجباری فرار کرده بود، حالا با لباس مشکی ایستاده بود تا با همان مرد سایه ازدواج کند....نه، آن مرد سایه نبود،او کسی بود که سالها پیش دستش را گرفته بود....صدای قدم از پشت در آمد هر دو برگشتند....مایکل بود!
مایکل«خانوم ایزابلا، وقتشه!»
ایزابلا«الان؟»
مایکل«رئیس منتظره!»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 49
اتاق بزرگ بود!نور سفیدی از پنجرههای بلند میآمد وسط اتاق، پنج مانکن ایستاده بود....هر کدام یک لباس عروس سفید پوشیده بودند.... نه، سفید نبود.....هر پنج تاشون سفید نبودن....
یکی سفید برفی بود....دیگری کرم کم رنگ....آن یکی طوسی مایل به نقرهای....چهارمی سفید با تور سیاه روی دامن.....پنجمی... تماماً مشکی بود
ایزابلا به لباس مشکی خیره شد
ایزابلا«این... این لباس عروسیه؟»
آنا«بهش میگن عروس سیاه! یک سنت قدیمی روسی، برای عروسایی که... گذشته سختی داشتن و میخوان یه جورایی اون رو پشت سر بذارن...»
ایزابلا دستش را روی لباس مشکی کشید
ایزابلا«اون اینو انتخاب کرد؟»
آنا«خودش شخصاً....گفته هر کدوم رو دوست داری، مال توئه!»
ایزابلا به بقیه لباسها نگاه کرد... لباس های سفید قشنگ بودن، اما ته دلش میگفت سفید دروغ است...او دیگر سفید نبود، نه معصوم بود، نه بیگناه، کلی خون و درد و راز توی زندگی اش بود!
ایزابلا«این یکی رو میخوام...»
به لباس مشکی اشاره کرد!
آنا«مطمئنی؟»
ایزابلا«آره....سفید به من نمیاد!»
آنا لبخند زد و به خانمهایی که پشت سر ایستاده بودن اشاره کرد، اونا ایزابلا را بردند پشت پرده...نیم ساعت بعد...پرده کنار رفت....آنا نفسش رو حبس شد....
لباس مشکی، ساده اما شیک! تور بلندی روی دامنش نقرهای میدرخشید....موهای ایزابلا را نیمه باز کرده بودن و یک شانهی کوچک مروارید روی آن گذاشته بودن، گردنبند قلب قرمز روی سینهاش بود، همان گردنبند،همان خون مادرش....
آنا«ایزابلا... تو...»
ایزابلا«چطورم؟»
آنا«زیبایی! نه، بیشتر از زیبایی...یک جورایی... قدرتمندی توی نگاهته!»
ایزابلا به آینه نگاه کرد....خودش را نمیشناخت، دختری که چند ماه پیش از یک عروسی اجباری فرار کرده بود، حالا با لباس مشکی ایستاده بود تا با همان مرد سایه ازدواج کند....نه، آن مرد سایه نبود،او کسی بود که سالها پیش دستش را گرفته بود....صدای قدم از پشت در آمد هر دو برگشتند....مایکل بود!
مایکل«خانوم ایزابلا، وقتشه!»
ایزابلا«الان؟»
مایکل«رئیس منتظره!»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۴.۲k
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط