Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 52
ایزابلا به چشمانش نگاه کرد. به همان چشمهای سیاه و سرد،ولی این بار... پشت سردی، یه چیزی میدید....یه چیز کوچیک....یه چیز آسیبپذیر!
ایزابلا«گفتم دیگه فرار نمیکنم....»
ولادیمر«قول میدی؟»
ایزابلا«قول میدم!»
ولادیمر لبخند نزد.....ولی گوشه لبش یه ذره بالا رفت، به اندازهای که ایزابلا ببیند
ولادیمر رفت پشت سکو....کتاب کهنه را باز کرد!
ولادیمر«من، ولادیمر وولکوف... تو رو، ایزابلا پتروف... به عنوان همسرم قبول میکنم.... از امروز تا آخر عمر، تو مال منی و من مال تو، نه در برابر خدا.... نه در برابر قانون... بلکه در برابر خودمون!»
ایزابلا«باید چی بگم؟»
ولادیمر«هر چی دلت میخواد بگو،ولی اگه میخوای رسمی باشه... بگو 'قبول میکنم'»
ایزابلا نفس عمیقی کشید، به شمعها نگاه کرد...به کتاب کهنه نگاه کرد...به مردی که جلوش ایستاده بود – مردی که روزی پسر بچه بود و دستش رو گرفته بود که گریه نکنه
ایزابلا«قبول میکنم!»
ولادیمر چیزی نگفت....فقط کتاب رو بست، از پشت سکو بیرون آمد، رفت جلو ایزابلا....حالا فاصلهشان صفر بود
ولادیمر«حالا رسماً....تو زن منی..از الان، تو ایزابلا وولکوف هستی»
ایزابلا حس کرد چیزی توی وجودش گره باز شد، نه شادی....نه غم.... یه چیزی بینشون
ولادیمر سرش رو پایین آورد، نزدیک شد...نزدیک....تا اینکه نفسهاشون قاطی شد...ایزابلا چشماش رو بست
و ولادیمر... لبانش را روی پیشانی ایزابلا گذاشت،نه روی لبها....بلکه روی پیشانی..
.آرام،سرد، اما پر از چیزی که کلمه نداشت
ولادیمر زمزمه کرد«تو آخرین چیزی هستی که توی این دنیا برام مونده... آنجل!»
ولادیمر هنوز نزدیک بود...دستش را از روی کمر ایزابلا برنداشت
ایزابلا«حالا چی؟»
ولادیمر«حالا... میشی زن من....نه فقط توی کاغذ...در واقع توی واقعیت!»
ایزابلا«منظورت چیه؟»
ولادیمر جواب نداد، فقط دستش را کشید و ایزابلا را به سمت در هدایت کرد.....
از سالن بیرون زدند، راهروی تاریک....این بار ولادیمر دست ایزابلا را رها نکرد
راه میرفتند....ایزابلا نمیدانست کجا! فقط میدانست ولادیمر کنارش است
رسیدند به یک در،ولادیمر بازش کرد.......
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
این پارت دوم دیروزه
پارت های امروز رو بنویسم میزارم ،هنوز ننوشتم✨
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 52
ایزابلا به چشمانش نگاه کرد. به همان چشمهای سیاه و سرد،ولی این بار... پشت سردی، یه چیزی میدید....یه چیز کوچیک....یه چیز آسیبپذیر!
ایزابلا«گفتم دیگه فرار نمیکنم....»
ولادیمر«قول میدی؟»
ایزابلا«قول میدم!»
ولادیمر لبخند نزد.....ولی گوشه لبش یه ذره بالا رفت، به اندازهای که ایزابلا ببیند
ولادیمر رفت پشت سکو....کتاب کهنه را باز کرد!
ولادیمر«من، ولادیمر وولکوف... تو رو، ایزابلا پتروف... به عنوان همسرم قبول میکنم.... از امروز تا آخر عمر، تو مال منی و من مال تو، نه در برابر خدا.... نه در برابر قانون... بلکه در برابر خودمون!»
ایزابلا«باید چی بگم؟»
ولادیمر«هر چی دلت میخواد بگو،ولی اگه میخوای رسمی باشه... بگو 'قبول میکنم'»
ایزابلا نفس عمیقی کشید، به شمعها نگاه کرد...به کتاب کهنه نگاه کرد...به مردی که جلوش ایستاده بود – مردی که روزی پسر بچه بود و دستش رو گرفته بود که گریه نکنه
ایزابلا«قبول میکنم!»
ولادیمر چیزی نگفت....فقط کتاب رو بست، از پشت سکو بیرون آمد، رفت جلو ایزابلا....حالا فاصلهشان صفر بود
ولادیمر«حالا رسماً....تو زن منی..از الان، تو ایزابلا وولکوف هستی»
ایزابلا حس کرد چیزی توی وجودش گره باز شد، نه شادی....نه غم.... یه چیزی بینشون
ولادیمر سرش رو پایین آورد، نزدیک شد...نزدیک....تا اینکه نفسهاشون قاطی شد...ایزابلا چشماش رو بست
و ولادیمر... لبانش را روی پیشانی ایزابلا گذاشت،نه روی لبها....بلکه روی پیشانی..
.آرام،سرد، اما پر از چیزی که کلمه نداشت
ولادیمر زمزمه کرد«تو آخرین چیزی هستی که توی این دنیا برام مونده... آنجل!»
ولادیمر هنوز نزدیک بود...دستش را از روی کمر ایزابلا برنداشت
ایزابلا«حالا چی؟»
ولادیمر«حالا... میشی زن من....نه فقط توی کاغذ...در واقع توی واقعیت!»
ایزابلا«منظورت چیه؟»
ولادیمر جواب نداد، فقط دستش را کشید و ایزابلا را به سمت در هدایت کرد.....
از سالن بیرون زدند، راهروی تاریک....این بار ولادیمر دست ایزابلا را رها نکرد
راه میرفتند....ایزابلا نمیدانست کجا! فقط میدانست ولادیمر کنارش است
رسیدند به یک در،ولادیمر بازش کرد.......
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
این پارت دوم دیروزه
پارت های امروز رو بنویسم میزارم ،هنوز ننوشتم✨
- ۵۹۰
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط