{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Illegal marriage

╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄۵۰

ایزابلا نفس عمیقی کشید، به آنا نگاه کرد.... آنا دستش را فشار داد
آنا«میتونی....تو قوی‌ای.!
ایزابلا«میدونم...»
بعد با مایکل از اتاق بیرون رفت....قلبش تند می‌زد،هر قدم نزدیک‌تر که می‌رفت،صدای قلبش بلندتر می‌شد...راهرو تاریک بود،فقط چند شمع روشن بود!
انتهای راهرو...یک دربزرگ چوبی سیاه،مایکل در را باز کرد و کنار رفت..ایزابلا وارد شد!
اتاق بزرگ بود...تاریک...فقط نور شمع...وسط اتاق، یک مرد ایستاده بود، لباس مشکی پوشیده بود... پشتش به ایزابلا بود...
ولادیمر!
آرام برگشت..موهاش رو ژل زده بود و قشنگ رو به بالا درست کرده بود، کت و شلوار خوش دوخت و گرون بود،کفش هاش چرم براق واکس زده و تمیز بودن خودش....خودش جوری عوض شده بود که ایزابلا حس کرد قلبش داره منفجر میشه یعنی ولادیمر همیشه انقد جذاب بوده یا الان جذاب شده یا ایزابلا تازه به ولادیمر دقت کرده؟اون چشمای سیاه و پر نفوذ، اون خط فک محو ولی قابل توجه اش،قد ۱۹۰ سانتیمتر به علاوه هیکل برجسته اش که کت و شلوار بهش چسبیده بود و ایزابلا تازه متوجه سیکس پک هاش شده بود و کنار ایزابلا با قد ۱۶۵_۱۷۰ کاملا خودنمایی میکرد...همش داشت هوش از سر ایزابلا میپروند،ولادیمر چند قدم به سمت ایزابلا آمد..کفش‌های چرمش روی زمین سنگ فرش صدای خشنی می‌داد...هر قدم، ایزابلا را یک قدم به واقعیت نزدیک‌تر می‌کرد! ایزابلا حس کرد نفسش در سینه حبس شده...نه از ترس، بلکه از شدت شوک!
ولادیمر جلویش ایستاد، سرش را کمی پایین آورد تا بتواند توی چشم‌هایش نگاه کند..اختلاف قدشان، وجودش را پر کرده بود..
ولادیمر«چرا اینجوری نگاهم می‌کنی؟»
صدایش آرام بود...اما تهش یه چیزی بود،شبیه امید...شبیه ترس...
ایزابلا«چون...تو...»
نتوانست جمله‌اش را تمام کند!کلمات گم شدند توی گلویش
ولادیمر«چی؟ تحمل دیدنمو نداری؟»
ایزابلا سرش را تکان داد«نه... نه...فقط...تو انقدر...»
ولادیمر یک ابرو را بالا انداخت«انقدر چی؟»
ایزابلا صورتش سرخ شد«هیچی...ولش کن...»
ولادیمر«میدونم چرا اینجوری شدی»
ایزابلا«چرا؟»
ولادیمر«الان وقتش نیست،بریم»
ولادیمر دستش را دراز کرد....کف دستش رو به بالا!
ایزابلا به دستش نگاه کرد. همان دست سرد....همان دستی که ۲۲ سال پیش گرفته بود دستش رو،اما حالا...پر از زخم و جای گلوله و سوختگی...دستش را گذاشت توی کف دست ولادیمر..انگشتانش را در هم قفل کردند.
ولادیمر«از اینجا به بعد...راه برگشتی نیست!»
ایزابلا«نمی‌خوام برگردم....»
ولادیمر دستش را کشید و ایزابلا را به سمت خودش آورد..حالا فاصله‌شان به اندازه یک نفس بود!

‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
دیدگاه ها (۲۰)

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 51 ولادیمر چ...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 52 ایزابلا ب...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 49 اتاق بزرگ ...

╭╌┄ Illegal marriage┄┉✿┉┄ 48 صبح روز بع...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط