{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 19

part 19
اینجا داستان از “بقا” میره سمت “زندگی دوباره”، ولی هنوز ردِ زخم‌ها هست.

🖤 «دخترِ خیابان بارونی – زندگی بعد از آتش»

چند هفته گذشته بود.
نه جنگ… نه صدای شلیک…
اما آرامش هم کامل نبود.
بیمارستان کم‌کم تبدیل شد به خاطره.
و خونه… دوباره مقصد برگشت.
جونگ‌کوک هنوز ضعیف بود، ولی ایستاده بود.
هر قدمش یادآور اون شبی بود که نزدیک بود تموم بشه.
آریا کنارش راه می‌رفت.
نه جلوتر… نه عقب‌تر.
کنارش.
خونه که رسیدن، هوا فرق داشت.
همون دیوارها… همون پنجره‌ها…
ولی انگار چیزی درونشون عوض شده بود.
آریا روی مبل نشست.
آروم گفت:
«عجیبه… انگار اینجا رو مدت‌ها ندیدم.»
جونگ‌کوک کنار پنجره ایستاد.
«چون قبلش فقط زنده بودیم… نه زندگی می‌کردیم.»
سکوت.
آریا نگاهش کرد.
«الان چی؟»
جونگ‌کوک برگشت.
چشم‌هاش هنوز خسته بود، ولی آروم‌تر.
«الان دارم یاد می‌گیرم.»
چند روز بعد…
اولین روز بدون ترس واقعی.
آریا صبح قهوه درست می‌کرد.
جونگ‌کوک پشت سرش ایستاده بود.
نه برای کنترل…
برای بودن.
«تو هنوز حواست به همه چیز هست…» آریا گفت.
جونگ‌کوک جواب داد:
«عادت سختیه… ول نمی‌کنه.»
آریا برگشت.
«ولی الان لازم نیست همه‌چیزو کنترل کنی.»
جونگ‌کوک مکث کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
«جز تو رو… هنوز می‌خوام مطمئن باشم امنی.»
آریا لبخند کم‌رنگی زد.
«این خوبه… فقط دیگه از ترس نباشه.»
برای اولین بار…
اون سکوت، آرامش داشت.
نه سنگینی.
اما شب…
وقتی همه چیز آروم بود…
آریا یه پیام ناشناس دید.
فقط یک جمله:
«جنگ تموم نشده… فقط صبر کرده.»

✨ ادامه ✨
دیدگاه ها (۰)

part 18اینجا همه‌چیز بین “امید خیلی کوچک” و “ترس بزرگ” معلقه...

part 17 اینجا داستان دقیقاً روی مرزِ «از دست دادن یا نجات» و...

پارت

تنها کسی که دوسم داره پارت ششمجونگ کو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط