{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part11

part11
اینجا داستان از «خطر» میره به «فرو ریختن و احساس واقعی».

🖤 «دخترِ خیابان بارونی – پارت 11: وقتی نفس‌ها کم می‌آیند»
سکوتِ بعد از شلیک… بدترین نوع سکوت بود.
نه آرامش داشت، نه پایان… فقط ترسِ کش‌دار.
جونگ‌کوک روی زمین بود.
خون… آرام ولی واقعی.
و آریا کنارِش، انگار زمان براش متوقف شده بود.
«نه… نه… نه…»
صداش می‌لرزید، دستاش هم.
ولی مغزش قبول نمی‌کرد.
جونگ‌کوک چشم‌هاش نیمه‌باز بود.
نگاهش هنوز روی آریا بود… انگار می‌خواست مطمئن شه اون سالمه.
آروم گفت:
«هنوز… اینجایی؟»
آریا اشک‌هاش بالاخره ریختن.
«خفه شو… حرف نزن…»
ولی اون فقط یه لبخند خیلی کم‌رنگ زد.
«تو… هنوز هم گریه می‌کنی…»
صدای آژیر از دور می‌اومد.
زمان کم بود.
آریا با دست‌های لرزون گوشی رو برداشت.
ولی شماره‌ها قاطی شده بودن.
فکرش کار نمی‌کرد.
برای اولین بار… کنترل از دستش خارج شده بود.
«آریا…»
صدای جونگ‌کوک ضعیف‌تر شد.
«نگاه کن به من…»
آریا سرش رو بالا آورد.
جونگ‌کوک ادامه داد:
«نمی‌خوام… تنها بری…»
اون جمله، بیشتر از گلوله درد داشت.
آریا نفسش برید.
«تو نمی‌تونی الان اینو بگی… نمی‌تونی…»
جونگ‌کوک آروم گفت:
«می‌تونم… چون بالاخره فهمیدم…»
مکث.
«تو فقط یه مسئولیت نیستی…»
در همون لحظه، صداهای پا نزدیک شد.
کمک رسید.
ولی برای آریا مهم نبود.
هیچ‌چیز مهم نبود.
وقتی جونگ‌کوک رو بردن، دست آریا هنوز توی هوا مونده بود.
انگار نمی‌خواست ولش کنه.
شب…
بیمارستان.
نور سفید.
سکوت سنگین.
آریا بیرون اتاق ایستاده بود.
بی‌حرکت.
خسته.
شکسته.
دکتر گفت:
«وضعیتش پایداره… فعلاً.»
اما اون “فعلاً” مثل چاقو بود.
آریا نشست.
سرش رو گذاشت روی دستاش.
و برای اولین بار… با صدای بلند گریه کرد.
نه از ترس…
از اینکه فهمید:
ممکنه از دستش بده.
داخل اتاق…
جونگ‌کوک چشم‌هاش رو باز کرد.
و اولین چیزی که گفت:
«کجاست…؟»
✨ ادامه✨
دیدگاه ها (۰)

part12اینجا دیگه زخم‌ها کم‌کم دارن تبدیل می‌شن به حرف‌های نگ...

part13اینجا آرومِ قبلِ طوفان دوباره شروع میشه.🖤 «دخترِ خیابا...

part10🖤 «دخترِ خیابان بارونی – وقتی ترس اسم تو را صدا می‌زن...

part9🖤 «دخترِ خیابان بارونی – فاصله‌ای که نجات می‌دهد یا می...

پیشت اومدم...۳

تو اون دنیا می بینمت...:)p25

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط