part 17
part 17
اینجا داستان دقیقاً روی مرزِ «از دست دادن یا نجات» وایمیسته.
🖤 «دخترِ خیابان بارونی – نفسهایی که کم میآیند»
سکوت بعد از شلیک… سنگینتر از هر فریادی بود.
جونگکوک روی زمین افتاده بود، چشمهاش نیمهباز… ولی هنوز دنبال آریا میگشت.
آریا کنارش زانو زده بود.
دستهاش میلرزید، صداش هم.
«نگاه کن به من… لطفاً…»
جونگکوک با سختی نفس کشید.
«هنوز… اینجایی؟»
آریا سریع جواب داد:
«کجا میرفتم؟! تو رو ول کنم؟»
صداهای دور نزدیکتر میشد.
کمکها… یا پایان ماجرا.
ولی برای آریا هیچکدوم مهم نبود.
فقط اون لحظه.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
«میترسیدم… دیر برسم…»
آریا اشکهاش افتاد.
«تو هیچوقت نباید میاومدی اینجا…»
جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
«ولی اومدم… چون تو… ارزشش رو داشتی.»
آریا نفسش برید.
این جمله بیشتر از هر زخمی درد داشت.
از دور، مینهو عقبنشینی کرده بود…
این بار حتی خودش هم فهمیده بود که بازی تموم شده.
چند لحظه بعد…
تیم کمکی رسید.
فریادها، حرکتها، نور چراغها…
ولی آریا فقط جونگکوک رو میدید.
«ولش نکنین! لطفاً!»
وقتی بلندش کردن…
دستش از دست آریا جدا شد.
اون لحظه، آریا انگار افتاد.
نه روی زمین…
داخل خودش.
بیمارستان.
باز هم نور سفید.
باز هم انتظار.
آریا پشت شیشه ایستاده بود.
بیصدا.
خالی.
دکتر گفت:
«شانسش… خیلی پایینه.»
اون جمله، مثل سقوط بود.
آریا آروم زمزمه کرد:
«نه… هنوز تموم نشده…»
داخل اتاق…
جونگکوک بیهوش بود.
اما دستش… خیلی کم تکون خورد.
انگار هنوز دنبال چیزی بود.
✨ ادامه✨
اینجا داستان دقیقاً روی مرزِ «از دست دادن یا نجات» وایمیسته.
🖤 «دخترِ خیابان بارونی – نفسهایی که کم میآیند»
سکوت بعد از شلیک… سنگینتر از هر فریادی بود.
جونگکوک روی زمین افتاده بود، چشمهاش نیمهباز… ولی هنوز دنبال آریا میگشت.
آریا کنارش زانو زده بود.
دستهاش میلرزید، صداش هم.
«نگاه کن به من… لطفاً…»
جونگکوک با سختی نفس کشید.
«هنوز… اینجایی؟»
آریا سریع جواب داد:
«کجا میرفتم؟! تو رو ول کنم؟»
صداهای دور نزدیکتر میشد.
کمکها… یا پایان ماجرا.
ولی برای آریا هیچکدوم مهم نبود.
فقط اون لحظه.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
«میترسیدم… دیر برسم…»
آریا اشکهاش افتاد.
«تو هیچوقت نباید میاومدی اینجا…»
جونگکوک لبخند خیلی کمرنگی زد.
«ولی اومدم… چون تو… ارزشش رو داشتی.»
آریا نفسش برید.
این جمله بیشتر از هر زخمی درد داشت.
از دور، مینهو عقبنشینی کرده بود…
این بار حتی خودش هم فهمیده بود که بازی تموم شده.
چند لحظه بعد…
تیم کمکی رسید.
فریادها، حرکتها، نور چراغها…
ولی آریا فقط جونگکوک رو میدید.
«ولش نکنین! لطفاً!»
وقتی بلندش کردن…
دستش از دست آریا جدا شد.
اون لحظه، آریا انگار افتاد.
نه روی زمین…
داخل خودش.
بیمارستان.
باز هم نور سفید.
باز هم انتظار.
آریا پشت شیشه ایستاده بود.
بیصدا.
خالی.
دکتر گفت:
«شانسش… خیلی پایینه.»
اون جمله، مثل سقوط بود.
آریا آروم زمزمه کرد:
«نه… هنوز تموم نشده…»
داخل اتاق…
جونگکوک بیهوش بود.
اما دستش… خیلی کم تکون خورد.
انگار هنوز دنبال چیزی بود.
✨ ادامه✨
- ۸۱
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط