{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 18

part 18
اینجا همه‌چیز بین “امید خیلی کوچک” و “ترس بزرگ” معلقه.

🖤 «دخترِ خیابان بارونی – جایی بین خواب و ماندن»

سکوت بیمارستان مثل یه دیوار شیشه‌ای سنگین بود.
آریا همون‌جا پشت شیشه ایستاده بود…
انگار اگر حرکت می‌کرد، همه‌چی تموم می‌شد.
داخل اتاق…
جونگ‌کوک هنوز بی‌هوش بود.
دستش به سختی تکون خورد… خیلی کم… اما واقعی.
آریا نفسش برید.
«دیدی؟… هنوز هست…»
صدایش بیشتر شبیه دعا بود تا حرف.
دکترها وارد شدن.
صدای دستگاه‌ها تندتر شد.
چند لحظه اضطراب خالص.
و بعد…
اون خطی که همه منتظرش بودن… هنوز حرکت داشت.
ضعیف… ولی پایدار.
آریا روی صندلی افتاد.
نه از خوشحالی… از خستگی.
تمام بدنش می‌لرزید.
«نمی‌تونی منو تنها بذاری… نه الان…»
ساعت‌ها گذشت.
شب شد.
بیمارستان خلوت‌تر.
آریا همون‌جا موند.
هیچ تکون نخورد.
نیمه‌شب…
یه صدای ضعیف از داخل اتاق اومد.
«…آریا…»
اون لحظه، قلبش از جا کنده شد.
سریع وارد شد.
کنار تخت نشست.
«اینجام… من اینجام…»
چشم‌های جونگ‌کوک خیلی آروم باز شد.
خسته… ولی زنده.
نگاهش افتاد روی آریا.
و خیلی ضعیف گفت:
«تو… هنوزم گریه می‌کنی…»
آریا خندید… وسط اشک.
«تو هنوزم حرف می‌زنی…»
سکوت.
ولی این سکوت فرق داشت.
سبک‌تر بود.
جونگ‌کوک خیلی آهسته گفت:
«فکر کردم… دیگه نمی‌بینمت.»
آریا سریع جواب داد:
«منم همین فکر رو درباره تو کردم… و متنفرم ازش.»
چند ثانیه فقط نگاه کردن.
بدون دیوار.
بدون جنگ.
جونگ‌کوک آروم گفت:
«تموم شد؟»
آریا مکث کرد.
بعد آهسته گفت:
«نه… ولی ما زنده‌ایم.»
و برای اولین بار…
این “زنده‌ایم” از “می‌میریم” قوی‌تر بود.

✨ ادامه✨
دیدگاه ها (۰)

part 19 اینجا داستان از “بقا” میره سمت “زندگی دوباره”، ولی ه...

part آخر جایی که همه چیز یا جمع میشه یا برای همیشه تغییر می...

part 17 اینجا داستان دقیقاً روی مرزِ «از دست دادن یا نجات» و...

part16 اینجا داستان واقعاً روی لبه‌ی فروپاشیه.🖤 «دخترِ خیابا...

Help me

Help me

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط