تکپارتی درخواستی
تکپارتی درخواستی
هوای اتاق نیمهگرمه. پردهها کشیده شدن و نور چراغ خواب گوشه اتاق، هالهای کمرنگ روی دیوار انداخته. اون از وسط خواب میپره، با یک نفس عمیق و کوتاه، مثل کسی که تازه از غرق شدن نجات پیدا کرده. قلبش با شدت به قفسه سینه میکوبه. چند لحظه طول میکشه تا بفهمه کجاست. عرق سردی روی پیشونیش نشسته، و انگشتاش بیاختیار تخت رو میگردن… تا وقتی که دستش به دست تو میرسه.
همون لحظه یخِ وجودش آب میشه. نگاهش میره سمتت. تو آروم، بیخبر از همهچیز، به پهلو خوابیدی. موهات روی بالش ریخته و نفسهات منظم و نرم توی سکوت اتاق پخش میشه. چند ثانیه فقط خیره میمونه، حتی پلک نمیزنه، انگار میترسه اگر چشم ببنده دوباره برگرده به همون کابوس.
زمزمهای از ته دلش بلند میشه: «تو اینجایی…»
آرومتر از نسیم، انگشتاش رو میکشه روی خط ابروهات، بعد روی موهات، و عقبشون میزنه تا پیشونیت پیدا بشه. حس گرمای پوستت زیر انگشتاش، بهش اطمینان میده که این واقعیـه.
بدون اینکه بیدارت کنه، کمی بهت نزدیکتر میشه. سرش رو میذاره روی شونهت، نفس عمیقی میکشه، و بوی آشنای عطرت رو وارد ریههاش میکنه. هنوز ته قلبش اضطرابی ریز میلرزه. یاد خوابش میفته، جایی که گم کرده بودت، صدات رو نمیشنید، و هرچقدر میدوید، بهت نمیرسید. یک جرقه درد تو سینهاش میزنه. برای همین، دستش رو دورت حلقه میکنه، محکم ولی آرام، مثل کسی که میترسه چیزی رو از دست بده.
زیر لب، بیآنکه حتی خودش بفهمه، میگه: «هیچجا نرو... حتی تو خواب»
@helena_88
حمایت یادتون نره قشنگام✨
منتظر نظراتتون هستم💙
#بی_تی_اس #بنگتن #فیک #سناریو #نامجون
هوای اتاق نیمهگرمه. پردهها کشیده شدن و نور چراغ خواب گوشه اتاق، هالهای کمرنگ روی دیوار انداخته. اون از وسط خواب میپره، با یک نفس عمیق و کوتاه، مثل کسی که تازه از غرق شدن نجات پیدا کرده. قلبش با شدت به قفسه سینه میکوبه. چند لحظه طول میکشه تا بفهمه کجاست. عرق سردی روی پیشونیش نشسته، و انگشتاش بیاختیار تخت رو میگردن… تا وقتی که دستش به دست تو میرسه.
همون لحظه یخِ وجودش آب میشه. نگاهش میره سمتت. تو آروم، بیخبر از همهچیز، به پهلو خوابیدی. موهات روی بالش ریخته و نفسهات منظم و نرم توی سکوت اتاق پخش میشه. چند ثانیه فقط خیره میمونه، حتی پلک نمیزنه، انگار میترسه اگر چشم ببنده دوباره برگرده به همون کابوس.
زمزمهای از ته دلش بلند میشه: «تو اینجایی…»
آرومتر از نسیم، انگشتاش رو میکشه روی خط ابروهات، بعد روی موهات، و عقبشون میزنه تا پیشونیت پیدا بشه. حس گرمای پوستت زیر انگشتاش، بهش اطمینان میده که این واقعیـه.
بدون اینکه بیدارت کنه، کمی بهت نزدیکتر میشه. سرش رو میذاره روی شونهت، نفس عمیقی میکشه، و بوی آشنای عطرت رو وارد ریههاش میکنه. هنوز ته قلبش اضطرابی ریز میلرزه. یاد خوابش میفته، جایی که گم کرده بودت، صدات رو نمیشنید، و هرچقدر میدوید، بهت نمیرسید. یک جرقه درد تو سینهاش میزنه. برای همین، دستش رو دورت حلقه میکنه، محکم ولی آرام، مثل کسی که میترسه چیزی رو از دست بده.
زیر لب، بیآنکه حتی خودش بفهمه، میگه: «هیچجا نرو... حتی تو خواب»
@helena_88
حمایت یادتون نره قشنگام✨
منتظر نظراتتون هستم💙
#بی_تی_اس #بنگتن #فیک #سناریو #نامجون
- ۹.۵k
- ۲۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط