{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هیچ وقت سکوت را دوست نداشتم...

هیچ وقت سکوت را دوست نداشتم...
هیچ وقت آدم های کم حرف را دوست نداشتم و همیشه از ارتباط داشتن با این آدم ها پرهیز میکردم...
دوستشان نداشتم چون نمیتوانستم از افکار و احساساتشان سر درآوردم...
سالها بعد که بزرگتر شدم دلم کشف کردن این آدمهارا می خواست...
سعی کردم نزدیکشان شوم دیگر برایم ترسناک و ناشناخته نبودند...
سعی کردم دوستشان داشته باشم...امروز حس میکنم توانستم بشناسمشان...
آدمهای کم حرف از اول اینطور نبودند
یک روزی یک اتفاقی یا حضور آدمهایی باعث تحولشان شد که به یکباره سکوت کردند...
به یکباره کم حرف شدند...
تمام هیجان و شور زندگیشان به یکباره رفت...
حالا مدتهاست من هم کم حرف شدم...
مدتهاست در جواب خیلی ها سکوت میکنم...
مدتهاست یاد گرفتم میتوانم جواب سوالهای احمقانه دیگران را ندهم...
میتوانم خیلی وقتها جای نوشتن چندین چند سطر سه نقطه پر حرف بگذارم...
مدتهاست یاد گرفته ام مسعول افکار دیگران نباشم...
سکوت...
کم حرفی...
بی تفاوتی...
انقدرها که از بیرون به نظر می آید بد نیست...
دیدگاه ها (۳)

میدونی مرد؟ از یه جایی بعد دوره ی اینجور عشقا میگذره؛فلان ری...

اگر تو دلخوری از منمن از خودم سیرم(فاضل نظری)

من فکر می کنم همه ی دخترانِ شهرفهمیده اند جایِ تو را پُر نمی...

معرفی شخصیت‌های داستان🖤 جونگ‌کوک (Jeon Jungkook)سن: ۳۰ سالمد...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۴"☆ویو هانا☆چند دقیقه گذشت.دیگه گریه نمی‌کردم، ا...

سناریو درخواستی از کاراسو (آره عکس قشنگ ازش نداشتم😔)کاراسو د...

پشت لبخند جیمینپارت چهارمطبق قولی که داده بود، شاممون واقعاً...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_6ویو میراچند روز بعد...ای...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_6ویو میراچند روز بعد...ای...

فصل دومپارت شانزدهم | فاصله‌ای به اندازه‌ی دو سالسه ماه گذشت...

حقیقت پنهان پارت ۷ بورام : مامان بابا بورام سمت پدر و مادرش ...

رمان :قرارداد سرنوشت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط