عشق در دنده آخر
عشق در دنده آخر
پارت : ۵۸
سه روز از پایان مسابقه گذشته بود.
خانه بزرگ حالا برخلاف هفتههای قبل، آرام و ساکت بود. دیگر خبری از تماسهای اضطراری، جلسههای طولانی یا تعقیب و گریز نبود. فقط صدای آرام موسیقی از آشپزخانه شنیده میشد.
هانا با یک شلوار پارچهای کرم، بادی سفید و پیشبند مشکی جلوی کابینت ایستاده بود. موهایش را بالای سرش بسته بود و با دقت سبزیجات را خرد میکرد.
جونگکوک هم آستینهای پیراهن سفیدش را تا آرنج بالا زده بود و کنار اجاق ایستاده بود.
هانا با خنده گفت:
«فکر نمیکردم مدیرعامل بزرگ JK Motors بلد باشه آشپزی کنه.»
جونگکوک بدون اینکه سرش را بلند کند، جواب داد:
«وقتی دانشجو بودم، مجبور بودم یاد بگیرم.»
«وگرنه هر روز نودل میخوردم.»
هانا خندید.
«پس امشب امتحانت میکنیم.»
روی کانتر آشپزخانه مواد غذایی یکییکی آماده شده بودند.
جونگکوک در حال درست کردن جاجانگمیون (Jajangmyeon) بود و سس لوبیای سیاه را با سبزیجات و گوشت تفت میداد.
هانا هم برای کنار غذا، نودل چهار فصل را با قارچ، هویج، فلفل دلمهای رنگی، پیازچه و کنجد آماده میکرد.
روی میز هم یک سالاد سزار با کاهو، گوجه گیلاسی، پنیر پارمزان و سس مخصوص قرار داشت.
داخل یخچال هم دو بطری آبجوی ۴۰ %الکل خنک گذاشته بودند تا کنار شام بنوشند.
عطر غذا تمام خانه را پر کرده بود.
هانا با قاشق کمی از سس جاجانگ را چشید.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
«فکر کنم...»
جونگکوک اخم کرد.
«چی شده؟»
هانا لبخندش را نگه داشت.
«نمک یادت رفته.»
جونگکوک سریع قاشق را برداشت و خودش مزه کرد.
هانا دیگر نتوانست جلوی خندهاش را بگیردو بلند می خندید.
جونگکوک چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد برای اولین بار با صدای بلند خندید.
«از اول داشتی سر به سرم میذاشتی؟»
هانا با شیطنت سر تکان داد.
«یکم.»
جونگکوک آرام کمی آرد روی نوک بینی هانا زد.
هانا با تعجب گفت:
«یعنی چی؟!»
چند ثانیه بعد، او هم کمی آرد روی گونه جونگکوک کشید.
کمتر از یک دقیقه بعد...
کل آشپزخانه پر از خنده شده بود.
هر دو با صورتهای آردی وسط آشپزخانه ایستاده بودند.
هانا دستهایش را بالا برد.
«باشه... تسلیم.»
جونگکوک دستمالی برداشت و آرام آرد روی گونه هانا را پاک کرد.
هر دو برای چند لحظه ساکت شدند.
فاصلهشان خیلی کم شده بود.
نگاهشان در هم گره خورد.
جونگکوک خیلی آرام گفت:
«هانا...»
هانا چیزی نگفت.
فقط لبخند محوی زد.
جونگکوک با مکثی کوتاه، خیلی آرام روی پیشانی او بوسهای کوتاه گذاشت.
هانا برای چند ثانیه بیحرکت ماند.
بعد لبخند زد و خیلی آرام گفت:
«فکر کنم...»
«این جایزه قهرمانی از همه بهتر بود.»
جونگکوک هم لبخند زد.
بعد هر دو کنار میز نشستند.
بشقابهای جاجانگمیون، نودل چهار فصل، سالاد سزار و لیوانهای آبجو روی میز قرار گرفت.
برای اولین بار...
شامشان نه به خاطر یک قرارداد بود...
نه به خاطر یک پرونده...
فقط برای کنار هم بودن.
«اما صبح روز بعد، جونگکوک تصمیم گرفته بود حرفی را بزند که مدتها در دلش نگه داشته بود...»
ادامش پیج اس*مات می باشد.
@jeon_roshas
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست می دارند.
دوستان از دستم ناراحت نشین ولی هنوز پارت اسمات اماده نیست لطفا شلوارم رو درنیارید 🤣😍
میزارم به زودییییییی
صبر داشته باشید اگر تو کامنتا چیزی بگید اخ چرا نزآشتی فلان فلان فلان خبری از پارت اسمات نیست.
پارت : ۵۸
سه روز از پایان مسابقه گذشته بود.
خانه بزرگ حالا برخلاف هفتههای قبل، آرام و ساکت بود. دیگر خبری از تماسهای اضطراری، جلسههای طولانی یا تعقیب و گریز نبود. فقط صدای آرام موسیقی از آشپزخانه شنیده میشد.
هانا با یک شلوار پارچهای کرم، بادی سفید و پیشبند مشکی جلوی کابینت ایستاده بود. موهایش را بالای سرش بسته بود و با دقت سبزیجات را خرد میکرد.
جونگکوک هم آستینهای پیراهن سفیدش را تا آرنج بالا زده بود و کنار اجاق ایستاده بود.
هانا با خنده گفت:
«فکر نمیکردم مدیرعامل بزرگ JK Motors بلد باشه آشپزی کنه.»
جونگکوک بدون اینکه سرش را بلند کند، جواب داد:
«وقتی دانشجو بودم، مجبور بودم یاد بگیرم.»
«وگرنه هر روز نودل میخوردم.»
هانا خندید.
«پس امشب امتحانت میکنیم.»
روی کانتر آشپزخانه مواد غذایی یکییکی آماده شده بودند.
جونگکوک در حال درست کردن جاجانگمیون (Jajangmyeon) بود و سس لوبیای سیاه را با سبزیجات و گوشت تفت میداد.
هانا هم برای کنار غذا، نودل چهار فصل را با قارچ، هویج، فلفل دلمهای رنگی، پیازچه و کنجد آماده میکرد.
روی میز هم یک سالاد سزار با کاهو، گوجه گیلاسی، پنیر پارمزان و سس مخصوص قرار داشت.
داخل یخچال هم دو بطری آبجوی ۴۰ %الکل خنک گذاشته بودند تا کنار شام بنوشند.
عطر غذا تمام خانه را پر کرده بود.
هانا با قاشق کمی از سس جاجانگ را چشید.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد خیلی جدی گفت:
«فکر کنم...»
جونگکوک اخم کرد.
«چی شده؟»
هانا لبخندش را نگه داشت.
«نمک یادت رفته.»
جونگکوک سریع قاشق را برداشت و خودش مزه کرد.
هانا دیگر نتوانست جلوی خندهاش را بگیردو بلند می خندید.
جونگکوک چند لحظه فقط نگاهش کرد.
بعد برای اولین بار با صدای بلند خندید.
«از اول داشتی سر به سرم میذاشتی؟»
هانا با شیطنت سر تکان داد.
«یکم.»
جونگکوک آرام کمی آرد روی نوک بینی هانا زد.
هانا با تعجب گفت:
«یعنی چی؟!»
چند ثانیه بعد، او هم کمی آرد روی گونه جونگکوک کشید.
کمتر از یک دقیقه بعد...
کل آشپزخانه پر از خنده شده بود.
هر دو با صورتهای آردی وسط آشپزخانه ایستاده بودند.
هانا دستهایش را بالا برد.
«باشه... تسلیم.»
جونگکوک دستمالی برداشت و آرام آرد روی گونه هانا را پاک کرد.
هر دو برای چند لحظه ساکت شدند.
فاصلهشان خیلی کم شده بود.
نگاهشان در هم گره خورد.
جونگکوک خیلی آرام گفت:
«هانا...»
هانا چیزی نگفت.
فقط لبخند محوی زد.
جونگکوک با مکثی کوتاه، خیلی آرام روی پیشانی او بوسهای کوتاه گذاشت.
هانا برای چند ثانیه بیحرکت ماند.
بعد لبخند زد و خیلی آرام گفت:
«فکر کنم...»
«این جایزه قهرمانی از همه بهتر بود.»
جونگکوک هم لبخند زد.
بعد هر دو کنار میز نشستند.
بشقابهای جاجانگمیون، نودل چهار فصل، سالاد سزار و لیوانهای آبجو روی میز قرار گرفت.
برای اولین بار...
شامشان نه به خاطر یک قرارداد بود...
نه به خاطر یک پرونده...
فقط برای کنار هم بودن.
«اما صبح روز بعد، جونگکوک تصمیم گرفته بود حرفی را بزند که مدتها در دلش نگه داشته بود...»
ادامش پیج اس*مات می باشد.
@jeon_roshas
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنتگذاران را دوست می دارند.
دوستان از دستم ناراحت نشین ولی هنوز پارت اسمات اماده نیست لطفا شلوارم رو درنیارید 🤣😍
میزارم به زودییییییی
صبر داشته باشید اگر تو کامنتا چیزی بگید اخ چرا نزآشتی فلان فلان فلان خبری از پارت اسمات نیست.
- ۵۴۲
- ۰۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط