فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟤
فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟤
*چند ماه بعد*
توی این چند ماهی که گذشت جیمین متوجه حسایی که به یونگی داره شده بود و سعی داشت با خودش بجنگه و بهش اعتراف کنه ولی خب چندان موفق نبود
- دوستت دارم
جیمین توی اتاقش راه میرفت و با خودش تکرار میکرد
- یونگی دوستت دارم
هزاران بار این جمله رو با خودش تکرار کرد تا شاید بتونه جرئت کنه این رو به یونگی بگه، البته که جیمین به تنهایی نمیتونست متوجه بشه یونگی رو دوست داره
*فلش بک چند ساعت قبل*
- وقتی میبینیش تپش قلب میگیری؟
سوهو گفت و به برگه ی رو به روش نگاه کرد
- آم اره
- همیشه میخوای از نظرش بهترین باشی؟
جیمین فکر کرد و سرش رو تکون داد
- میخوای جونتو براش بدی؟
- اره فکر کنم
- وقتی کنار یکی دیگه ببینیش حسودی میکنی؟
- اره خیلی
- دوسش داری؟
سوهو گفت و نگاه شیطنتی کرد بهش، جیمین دستاشو روی صورتش گرفت و ذوب شد
- خب برو بهش پیشنهاد بده دیگه
- واقعا؟
جیمین گفت و صورتش رو کمی از دستاش فاصله داد، سوهو سرش رو تکون داد.
*پایان فلش بک*
صدای تق در رو شنید و حدس زد یونگی اومده و وقتش بود تا به یونگی بگه، ولی کاش نمیرفت!..
بیرون اومد و به سمت اتاق یونگی رفت، در زد و بعد از چند ثانیه در باز شد، ولی نه کامل، یونگی کمی در رو باز کرد و بین در قرار گرفت تا داخل اتاق دیده نشه
- چیزی شده جیمین؟
جیمین بخاطر بینایی فوق العادش تونست دختری که داخل اتاق روی تخت نشسته رو ببینه و تصمیم گرفت مزاحم نشه
- نه نه هیچی نیست
و رفت و یونگی داخل اتاق اومد ( بچه ها یونگی با کسی تو رابطه نیست ولی بلاخره باید تمایلات جن/سی ش رو بر طرف کنه دیگه، برای همین دخترایی رو میاورد تا در ازای پول باهاش بخوابن )
جیمین با بغض زیادی که داشت تبدیل به گریه میشد بدو کرد و به اتاقش رفت
******
- کی بود؟
یونگی سمت دختری که این سوال رو پرسید رفت
- به تو ربطی نداره، کارت رو بکن
دختر لبش رو اویزون کرد
- به نظر حالت بده بیا راجبش حرف بزنیم
یونگی نشست روی تخت و سرش رو بین دستاش گرفت...
پارت بعد قراره خیلی قشنگ بشه:)
#جونگکوک #کوک #جیمین #نامجون #تهیونگ #وی #جین #شوگا #یونگی #جیهوپ #فیک_بی_تی_اس #بی_تی_اس #یونمین #تهکوک #نامجین #فیک_یونمین #بنگتن
*چند ماه بعد*
توی این چند ماهی که گذشت جیمین متوجه حسایی که به یونگی داره شده بود و سعی داشت با خودش بجنگه و بهش اعتراف کنه ولی خب چندان موفق نبود
- دوستت دارم
جیمین توی اتاقش راه میرفت و با خودش تکرار میکرد
- یونگی دوستت دارم
هزاران بار این جمله رو با خودش تکرار کرد تا شاید بتونه جرئت کنه این رو به یونگی بگه، البته که جیمین به تنهایی نمیتونست متوجه بشه یونگی رو دوست داره
*فلش بک چند ساعت قبل*
- وقتی میبینیش تپش قلب میگیری؟
سوهو گفت و به برگه ی رو به روش نگاه کرد
- آم اره
- همیشه میخوای از نظرش بهترین باشی؟
جیمین فکر کرد و سرش رو تکون داد
- میخوای جونتو براش بدی؟
- اره فکر کنم
- وقتی کنار یکی دیگه ببینیش حسودی میکنی؟
- اره خیلی
- دوسش داری؟
سوهو گفت و نگاه شیطنتی کرد بهش، جیمین دستاشو روی صورتش گرفت و ذوب شد
- خب برو بهش پیشنهاد بده دیگه
- واقعا؟
جیمین گفت و صورتش رو کمی از دستاش فاصله داد، سوهو سرش رو تکون داد.
*پایان فلش بک*
صدای تق در رو شنید و حدس زد یونگی اومده و وقتش بود تا به یونگی بگه، ولی کاش نمیرفت!..
بیرون اومد و به سمت اتاق یونگی رفت، در زد و بعد از چند ثانیه در باز شد، ولی نه کامل، یونگی کمی در رو باز کرد و بین در قرار گرفت تا داخل اتاق دیده نشه
- چیزی شده جیمین؟
جیمین بخاطر بینایی فوق العادش تونست دختری که داخل اتاق روی تخت نشسته رو ببینه و تصمیم گرفت مزاحم نشه
- نه نه هیچی نیست
و رفت و یونگی داخل اتاق اومد ( بچه ها یونگی با کسی تو رابطه نیست ولی بلاخره باید تمایلات جن/سی ش رو بر طرف کنه دیگه، برای همین دخترایی رو میاورد تا در ازای پول باهاش بخوابن )
جیمین با بغض زیادی که داشت تبدیل به گریه میشد بدو کرد و به اتاقش رفت
******
- کی بود؟
یونگی سمت دختری که این سوال رو پرسید رفت
- به تو ربطی نداره، کارت رو بکن
دختر لبش رو اویزون کرد
- به نظر حالت بده بیا راجبش حرف بزنیم
یونگی نشست روی تخت و سرش رو بین دستاش گرفت...
پارت بعد قراره خیلی قشنگ بشه:)
#جونگکوک #کوک #جیمین #نامجون #تهیونگ #وی #جین #شوگا #یونگی #جیهوپ #فیک_بی_تی_اس #بی_تی_اس #یونمین #تهکوک #نامجین #فیک_یونمین #بنگتن
- ۲۰۵
- ۲۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط