این قطار هیچ وقت نمیخوابه!
این قطار هیچ وقت نمیخوابه!
چان/ا.ت
زمانی که به محل قرار میرسی، تونلی تاریک و وحشتناک رو در انتهای مسیر ریل ها میبینی..
مه غلیظی که فضا رو پوشونده بود باعث میشد درختای اطرافت رو به خوبی نبینی..!
در همون لحظه، دقیقا وقتی که داشتی تو اون فضای مه آلود نفس میکشیدی و به دنبال چهره و قامت آشنایی میگشتی ناگهاش دست های سردی دور گلوت حلقه شد و بعد از اون صدای گرم چان رو شنیدی که زیر گوشت با صدای آرومی زمزمه میکرد..
«میدونی که قلبم روز و شب فقط برای تو..فقط برای تو تند میزنه؟»
فشار انشگت های سردش دور گردنت بیشتر میشه و اجازه صحبت کردن بهت نمیده..
انگار تو اونجا بودی فقط برای شنونده بودن!
در سکوت اون جنگل مه گرفته؛ جنگلی که همه فکر میکنن تا ابد قراره تو سکوتی سرد باقی بمونه، ناگهان صدای آژیر خطری بلند میشه..
احساس میکنی چیزی در دستت داری..
سرت رو به سمتت دست های یخ کردت میچرخونی و با برگهای که رگه های ضعیفی از خون رو روی خود داشت مواجه میشی..
بیشتر که دقت میکنی متوجه میشی اون برگه یه بلیطه اما چیزی که این موضوع رو عجیب میکنه اینه که روی اون برگه فقط یه کلمه با خط درشت و قرمز نوشته شده..
«بلیط یک طرفه»
اما تو زمانی که وارد این مکان شدی چیزی مثل این برگه تو دستت نداشتی پس این چطور ممکن بود؟
احساس کرد چیز سردی دور مچت حلقه شد و بعد از اون کشیده شدن به طرف یک قطار متروکه رو احساس کردی..
چان سرش رو برگردوند سمتت و تنها چیزی که گفت این بود..
«حالا وقت فکر کردن نیست»
در لحظه خودت رو داخل یه قطار با صندلی های فلزی و زنگ زده دیدی..
روی دیوار های فلزی فقط یه جمله بود..
جملهای که به ظاهر ساده میومد اما..اما وقتی بیشتر دقت میکردی متوجه میشدی که اون نوشته ها با رنگ نوشته نشدن!
قرمز بود..درست مثل زنگ قرمز..
اما رنگ که اینطوری انقد تیره و غلیظ نیست! پس اون..اون قطعا خون بود!
«برگشتی درحال نیست، نرده هارو محکم بچسب!»
تو این قطار هیچ کس دیگه ای جز تو و چان نبود..!
تو و چان..
انگار کسی مدام این کلمه رو در گوشت تکرار میکرد..
ولی چرا این قطار هرچی بیشتر جلو میرفت به انتهاش نمیرسید؟
«این قطار هرگز نمیخوابه عزیزم!»
صدای چان بود..
از پشت سرت میومد..
اون مرد دقیقا پشت سرت ایستاده بود..تو خیلی خوب میتونستی نفس های گرم رو روی گردنت احساس کنی!
احساس کردی که کسی به شونه هات فشار وارد کرد تا تورو روی صندلی قرار بده..
روی صندلی نشسته بودی و از پنجره های کثیف و نیمه شکسته به بیرون نگاه میکردی..
اما اون خون هایی که با حرکت قطار با شدت روی زمین میریختن چی بودن؟؟
نه..نه تو نباید به اونا اهمیتی بدی چون زمانی که فقط تو و چان بودید دیگه هیچ چیز دیگه ای معنا نداشت!
اون لحظه فقط برای شما دو نفر بود و تو..تو باید اعتماد میکردی!
ضربان قلبت بالا رفته بودی..
لرزش، رعشه..اینا طبیعی بودن؟
درسته این یه سواری سخت بود و تو باید تحملش میکردی حالا هرجوری که شده!
این قطار نیازی به توقف و ترمز نداشت..این قطار..این قطار بی وقفه حرکت میکنه و هرگز نمیخوابه!
صدای بارون رو از بیرون میشنوی و اون لحظه احساس میکنی برای مدت کوتاهی احساس میکنی ترس هیچ معنایی نداره..!
«عزیزم حالا به من اعتماد کن»
.
.
با پاشیده شدن قطره های خنک آب روی صورتت از خواب میپری و با چهره نگران چان مواجه میشی..
چان: ا.ت..حالت خوبه؟
-تو داشتی کابوس میدیدی درسته؟
به چشمای پاکش، دستای سرد و لرزانش نگاه کردی..این چشم ها هیچ وقت دروغ نمیگفتن اونا همیشه پاک ترین چیز تو زندگیت بودن اما چرا تو اون لحظه احساس میکردی که این چشم ها قراره تورو به جایی ببره که هیچ راه خروجی ازش نیست؟
ا.ت: چان من حالم خوبه نگران نباش
چان: مطمئن باشم؟
ا.ت: آره بیا بخوابیم.
چان: باشه
مدتها از اون روز میگذره اما ذهن تو هنوز درگیر انتهای اون مسیر بود..
مسیری که مطمئن بودی هیچ انتهایی نداره اما بازم بهش فکر میکردی فقط چون بیش از اندازه به چان اعتماد داشتی و حاضر بودی هرجایی از این دنیا باهاش بری..
End.
(این تکپارتی رو با سولوی چان بخونیدش حتما😬)
چان/ا.ت
زمانی که به محل قرار میرسی، تونلی تاریک و وحشتناک رو در انتهای مسیر ریل ها میبینی..
مه غلیظی که فضا رو پوشونده بود باعث میشد درختای اطرافت رو به خوبی نبینی..!
در همون لحظه، دقیقا وقتی که داشتی تو اون فضای مه آلود نفس میکشیدی و به دنبال چهره و قامت آشنایی میگشتی ناگهاش دست های سردی دور گلوت حلقه شد و بعد از اون صدای گرم چان رو شنیدی که زیر گوشت با صدای آرومی زمزمه میکرد..
«میدونی که قلبم روز و شب فقط برای تو..فقط برای تو تند میزنه؟»
فشار انشگت های سردش دور گردنت بیشتر میشه و اجازه صحبت کردن بهت نمیده..
انگار تو اونجا بودی فقط برای شنونده بودن!
در سکوت اون جنگل مه گرفته؛ جنگلی که همه فکر میکنن تا ابد قراره تو سکوتی سرد باقی بمونه، ناگهان صدای آژیر خطری بلند میشه..
احساس میکنی چیزی در دستت داری..
سرت رو به سمتت دست های یخ کردت میچرخونی و با برگهای که رگه های ضعیفی از خون رو روی خود داشت مواجه میشی..
بیشتر که دقت میکنی متوجه میشی اون برگه یه بلیطه اما چیزی که این موضوع رو عجیب میکنه اینه که روی اون برگه فقط یه کلمه با خط درشت و قرمز نوشته شده..
«بلیط یک طرفه»
اما تو زمانی که وارد این مکان شدی چیزی مثل این برگه تو دستت نداشتی پس این چطور ممکن بود؟
احساس کرد چیز سردی دور مچت حلقه شد و بعد از اون کشیده شدن به طرف یک قطار متروکه رو احساس کردی..
چان سرش رو برگردوند سمتت و تنها چیزی که گفت این بود..
«حالا وقت فکر کردن نیست»
در لحظه خودت رو داخل یه قطار با صندلی های فلزی و زنگ زده دیدی..
روی دیوار های فلزی فقط یه جمله بود..
جملهای که به ظاهر ساده میومد اما..اما وقتی بیشتر دقت میکردی متوجه میشدی که اون نوشته ها با رنگ نوشته نشدن!
قرمز بود..درست مثل زنگ قرمز..
اما رنگ که اینطوری انقد تیره و غلیظ نیست! پس اون..اون قطعا خون بود!
«برگشتی درحال نیست، نرده هارو محکم بچسب!»
تو این قطار هیچ کس دیگه ای جز تو و چان نبود..!
تو و چان..
انگار کسی مدام این کلمه رو در گوشت تکرار میکرد..
ولی چرا این قطار هرچی بیشتر جلو میرفت به انتهاش نمیرسید؟
«این قطار هرگز نمیخوابه عزیزم!»
صدای چان بود..
از پشت سرت میومد..
اون مرد دقیقا پشت سرت ایستاده بود..تو خیلی خوب میتونستی نفس های گرم رو روی گردنت احساس کنی!
احساس کردی که کسی به شونه هات فشار وارد کرد تا تورو روی صندلی قرار بده..
روی صندلی نشسته بودی و از پنجره های کثیف و نیمه شکسته به بیرون نگاه میکردی..
اما اون خون هایی که با حرکت قطار با شدت روی زمین میریختن چی بودن؟؟
نه..نه تو نباید به اونا اهمیتی بدی چون زمانی که فقط تو و چان بودید دیگه هیچ چیز دیگه ای معنا نداشت!
اون لحظه فقط برای شما دو نفر بود و تو..تو باید اعتماد میکردی!
ضربان قلبت بالا رفته بودی..
لرزش، رعشه..اینا طبیعی بودن؟
درسته این یه سواری سخت بود و تو باید تحملش میکردی حالا هرجوری که شده!
این قطار نیازی به توقف و ترمز نداشت..این قطار..این قطار بی وقفه حرکت میکنه و هرگز نمیخوابه!
صدای بارون رو از بیرون میشنوی و اون لحظه احساس میکنی برای مدت کوتاهی احساس میکنی ترس هیچ معنایی نداره..!
«عزیزم حالا به من اعتماد کن»
.
.
با پاشیده شدن قطره های خنک آب روی صورتت از خواب میپری و با چهره نگران چان مواجه میشی..
چان: ا.ت..حالت خوبه؟
-تو داشتی کابوس میدیدی درسته؟
به چشمای پاکش، دستای سرد و لرزانش نگاه کردی..این چشم ها هیچ وقت دروغ نمیگفتن اونا همیشه پاک ترین چیز تو زندگیت بودن اما چرا تو اون لحظه احساس میکردی که این چشم ها قراره تورو به جایی ببره که هیچ راه خروجی ازش نیست؟
ا.ت: چان من حالم خوبه نگران نباش
چان: مطمئن باشم؟
ا.ت: آره بیا بخوابیم.
چان: باشه
مدتها از اون روز میگذره اما ذهن تو هنوز درگیر انتهای اون مسیر بود..
مسیری که مطمئن بودی هیچ انتهایی نداره اما بازم بهش فکر میکردی فقط چون بیش از اندازه به چان اعتماد داشتی و حاضر بودی هرجایی از این دنیا باهاش بری..
End.
(این تکپارتی رو با سولوی چان بخونیدش حتما😬)
- ۳۰۴
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط