{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

#p9:

اسم فیک: بوسه ای برای شروع دوباره

(فلش بک به صبح)
(ویو ا/ت)
(صبح ساعت چهار و نیم بیدار شدم خیلی زود بیدار شدم ولی خب زمان بیشتری دارم، رفتم wcکار های لاظمه را انجام دادم روتین پوستیم که تموم شد تصمیم گرفتم برم حموم چهل دقیقه تو حموم بودم اصلا نفهمیدم دارم چیکار میکنم انقدر که فکر و خیال تو ذهنم ریخته اوموم بیرون ساعت پنج شده بود امروز بدترین روز زندگیمه ای کاش هرگز اینطور نمیشد، خدمتکار صبحانم رو به اتاقم اورد چون امروز وقت نمیشد همه کنار هم صبحانه بخوریم، صبحانه را خوردم یه لباس خوشگل پوشیدم آرایش نکردم فقط یه کرم ضد آفتاب با یکم بالم لب و ریمیل زدم و رفتم پایین هیچ کس تو عمارت نبود به طرف در رفتم دیدم که جونگ کوک کنار ماشین ایستاده تا من برم)

(ویو کوک):
(صبح بیدار شدم هیچ حسی به امروز ندارم صبحونم رو خدمتکار اورد امروز قرار نیست کنار هم صبحانه بخوریم واقعا عمارت این خانواده کسل کنند اس لباسم رو پوشیدم کنار ماشین ایستادم تا ا/ت بیاد ببرمش آرایشگاه و خودم برم عمارتم)
♡: سلام
_: سلام(سرد)
کوک در ماشین رو برای ا/ت باز میکنه و میشینن تو را هیچ حرفی نمیزنن و به سمت مقصد حرکت میکنن، به آرایشگاخ رسیدن ا/ت پیاده شد و کوک همراهش لباس ا/ت رو برد و بعد از اون به عمارتش رفت و منتظر میکاپ آرتیستش موند. بعد از چند دقیقه میکاپ آرتیست رسید
دینگ دینگ(صدای در،امکانات رو بنازم😐)
_: برو بیارش داخل (رو به خدمتکار)
خدمتکار: بله، چشم.
علامت میکاپ ارتیست(√)
√: سلام من.....
کوک حرفش رو قطع کرد
_: خودم میدونم نیاز نیست برام قصه بنالی زود کارتو کن و گورتو گم کن
¥: عذر میخوام، چشم
میکاپ آرتیست کوک رو اماده و کوک لباسش رو پوشید بازو هاش قصد پاره کردن آستین هارو داشت بدن خوش فرمش باعث شده بود هات و خاص بشه. بعد پنج دقیقه به سمت آرایشگاهی که ا/ت اونجا بود حرکت کرد
میکاپ آرتیست: ا/ت جان فکر کنم شوهرت اومده بیا سوپرایزش کنیم
♡: نیازی نیست، ما هیچ حسی بهم نداریم چه برسه به سوپرایز کردن
میکاپ آرتیست: اوه عزیزم، هرجور صلاح میدونی پس بزار همراهیت کنم
♡: نیازی نیست خودم میرم
میکاپ آرتیست: اوکی، خوشبخت بشی
ا/ت به طرف در خروجی حرکت کرد اون با هر قدمی که بر میداشت حس میکرد داره به پایان زندگیش نزدیک میشه بلاخره رسید جونگ کوک تا اونو دید انگار یه لحظه همچی یادش رفت چون ا/ت فوق‌العاده شده بود ا/ت با کمک کوک داخل ماشین نشست و بدون هیچ حرفی به سمت مکان حرکت کردن. بلاخره رسیدن بعد ده دقیقه عاقد اومد خطبه را خوند و دو نفر که هیچ حسی بهم ندارن و نمیدنن چه آینده ای منتظر اون هاست بله را گفتن و عاقد گفت که نوبت بوسه هست اون ها فقط لب هاشون رو روی هم قرار دادن و هیچ بوسه ای در کار نبود همه خوشحال بودن ،اما هیچ کس از دل انو دو نفر خبر نداشت خواهر و برادر
ا/ت خوب میدونستند که امشب برای خواهرشان مانند شب مرگ است اما چاره ای جز کنار امدن با این را نداشتند و جونگ سانگ میدانست برادرش در حالتی است که قادر به کشتن کل کشور است.......

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
شرطا برای پارت بعد: 30لایک، 20بازنشر
دیدگاه ها (۵)

روز دختر مبارک 💖✨وجودتان روشنیِ هر خانه، آرامشِ هر دل و امید...

#p۱٠: اسم فیک: بوسه ای برای شروع دوبارهبلاخره جشن تمام شد و ...

سلام سلام،، اسلاید دوم، حلقه ها💍اسلاید سوم، لباس ا/ت👰🏼اسلاید...

#p8:اسم فیک: بوسه ای برای شروع دوباره ا/ت شروع کرد به خواب ...

Love in the dark①②٪: بسه چرا سروصدا میکنیمحکم زد تو صورتم و ...

Part 23

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط