پـارت ⑨①
پـارت ⑨①
بعـد از اینکه از کاترین خداحافظی کردیم سوار ماشین شدیم
و رفتیم خونه
انقدر خسته بودیم فوری خوابمون برد.
صبح با سر و صدای بـچه ها بلند شدم.
-وااااای چقه قدر سر و صدا میکنین حالا یک روزم دانشگاه نداریم میخوایم کپه مرگمونو بزاریم اگه گذاشتین.
سلین:إ تری خواب بسه دیگه پاشـو پاشـو که باید واسه مهمونی امشب
لباس انتخاب کنیم.
تا اسم مهمونی و لباس اومد مثل فنر از جام بلند شدم و گفتم:
واای حالا واسه مهمونی چی بپوشم؟
مارال:ماهم لباس مناسب نداریم.
آریانا:کاش میرفتیم خرید.
-آره موافقم.
سلین:آخ جون خرید.
-پس سریع آماده شیم تا بریم.
فوری یک لباس خوشمل و کیوت پوشیدم و یکمم آرایش کردم و رفتم بیرون.
-بچه ها آماده این؟
بچه ها:یس
-خب بریم داشتیم میرفتیم که پسرا هم اومدن بیرون
آریانا:إ سلام.
ما:سلام
پسرا:سلام
پرهام:جایی میرین
-آره امشب یک مهمونی دعوتیم میخوایم بریم واسه لباس خرید کنیم.
آریانا:إ راستی شماهم میتونین بیاینا
مارال:راست میگه آخه میتونیم همراه داشته باشیم
سورن:ایول دلم واسه مهمونی تنگ شده بود.
سپنتا:پس ماهم میایم واسه خرید تا باهم لباس بگیریم.
پرهام:سامیار داداش ماشینتو میدی به من؟
سامی:خب چرا با ما نمیای؟
پرهام:من و آریانا با تنهایی با ماشین تو میایم.
سامی:باشه داداش بیا اینم سوییچ.
سوار ماشین شدیم و پسرا هم پشت سر ما اومدن.
به مرکز خریدی که همیشه میرفتیم رسیدیم.
پیاده شدیم و رفتیم داخل.
بعد از چند مین که گذشت.
دیدیم مارال نیست پشت سرمون و نگاه کردیم دیدیم که مثل اینکه از یک لباسی خوشش اومده
-چیه مارال از چیزی خوشت اومده
مارال:اوهوم
سلین:اوهوم و درد خب کدام لباسه بگو ببینم.
مارال با انگشتش به یک لباس تقریبا میشه بگی سبز تیره بلند و خوشگل اشاره کرد.
-نه خوشم اومد خب بریم تو پرو کن حداقل خوبه یکیمون از یه لباس خوشش اومده.
سلین:پسرا کوشون
-چم میدونم بیخی بیا ما بریم تو حتما همین دور و بران آریانا هم که کلا مارو فراموش کرده.
مارال:بچه ها بیاین دیگه.
سلین:اومدیم
و دست من و کشید و برد تو.
مارال لباس و پوشید که الحق به هیکل باربیش میومد بعد از خرید لباس با کیف و کفش ستش از مغازه اومدیم بیرون
که دیدیم پسرا هم با آریانا و پرهام دم در دارن دنبال ما میگردن.
آریانا:معلومه کجایین.
سلین:هیچی مارال از یک لباس خوشش اومد رفتیم خریدیم.
سورن:ما ها هم هممون که لباسامون و خریدیم.
-آریانا تو هم؟
آریانا:اوهوم.
سلین:واقعا که یک نظرم نپرسیدی راجب لباسی که میخوای بخری .
آریانا:😀😀😀😀
بعد از یک ساعت که دیگه بچه ها هم خسته شده بودن همه لباسشون و خریده بودن الی من.
سامی:وای خسته شدم.
مارال:منم
بعد که دیدم همه خسته شدن گفتم:خب شما برین تو کافه ای یا جایی من میرم خودم میگیرم میام.
بعـد از اینکه از کاترین خداحافظی کردیم سوار ماشین شدیم
و رفتیم خونه
انقدر خسته بودیم فوری خوابمون برد.
صبح با سر و صدای بـچه ها بلند شدم.
-وااااای چقه قدر سر و صدا میکنین حالا یک روزم دانشگاه نداریم میخوایم کپه مرگمونو بزاریم اگه گذاشتین.
سلین:إ تری خواب بسه دیگه پاشـو پاشـو که باید واسه مهمونی امشب
لباس انتخاب کنیم.
تا اسم مهمونی و لباس اومد مثل فنر از جام بلند شدم و گفتم:
واای حالا واسه مهمونی چی بپوشم؟
مارال:ماهم لباس مناسب نداریم.
آریانا:کاش میرفتیم خرید.
-آره موافقم.
سلین:آخ جون خرید.
-پس سریع آماده شیم تا بریم.
فوری یک لباس خوشمل و کیوت پوشیدم و یکمم آرایش کردم و رفتم بیرون.
-بچه ها آماده این؟
بچه ها:یس
-خب بریم داشتیم میرفتیم که پسرا هم اومدن بیرون
آریانا:إ سلام.
ما:سلام
پسرا:سلام
پرهام:جایی میرین
-آره امشب یک مهمونی دعوتیم میخوایم بریم واسه لباس خرید کنیم.
آریانا:إ راستی شماهم میتونین بیاینا
مارال:راست میگه آخه میتونیم همراه داشته باشیم
سورن:ایول دلم واسه مهمونی تنگ شده بود.
سپنتا:پس ماهم میایم واسه خرید تا باهم لباس بگیریم.
پرهام:سامیار داداش ماشینتو میدی به من؟
سامی:خب چرا با ما نمیای؟
پرهام:من و آریانا با تنهایی با ماشین تو میایم.
سامی:باشه داداش بیا اینم سوییچ.
سوار ماشین شدیم و پسرا هم پشت سر ما اومدن.
به مرکز خریدی که همیشه میرفتیم رسیدیم.
پیاده شدیم و رفتیم داخل.
بعد از چند مین که گذشت.
دیدیم مارال نیست پشت سرمون و نگاه کردیم دیدیم که مثل اینکه از یک لباسی خوشش اومده
-چیه مارال از چیزی خوشت اومده
مارال:اوهوم
سلین:اوهوم و درد خب کدام لباسه بگو ببینم.
مارال با انگشتش به یک لباس تقریبا میشه بگی سبز تیره بلند و خوشگل اشاره کرد.
-نه خوشم اومد خب بریم تو پرو کن حداقل خوبه یکیمون از یه لباس خوشش اومده.
سلین:پسرا کوشون
-چم میدونم بیخی بیا ما بریم تو حتما همین دور و بران آریانا هم که کلا مارو فراموش کرده.
مارال:بچه ها بیاین دیگه.
سلین:اومدیم
و دست من و کشید و برد تو.
مارال لباس و پوشید که الحق به هیکل باربیش میومد بعد از خرید لباس با کیف و کفش ستش از مغازه اومدیم بیرون
که دیدیم پسرا هم با آریانا و پرهام دم در دارن دنبال ما میگردن.
آریانا:معلومه کجایین.
سلین:هیچی مارال از یک لباس خوشش اومد رفتیم خریدیم.
سورن:ما ها هم هممون که لباسامون و خریدیم.
-آریانا تو هم؟
آریانا:اوهوم.
سلین:واقعا که یک نظرم نپرسیدی راجب لباسی که میخوای بخری .
آریانا:😀😀😀😀
بعد از یک ساعت که دیگه بچه ها هم خسته شده بودن همه لباسشون و خریده بودن الی من.
سامی:وای خسته شدم.
مارال:منم
بعد که دیدم همه خسته شدن گفتم:خب شما برین تو کافه ای یا جایی من میرم خودم میگیرم میام.
- ۴.۸k
- ۰۵ فروردین ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط