{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#P𝗔R𝗧 : 94

#P𝗔R𝗧 : 94
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
جونگکوک نگاه تندی به میکا انداخت.
اون نگاه، کوتاه اما واضح بود.
هشداری.
یا شاید اعتراضی خاموش.

میکا شانه بالا انداخت و گفت:نگران نباش، من چیز زیادی نگفتم.

بعد با شیطنتی کنترل‌شده چشمکی زد و چند قدم عقب رفت.
نورهای ملایم سالن روی موهاش لغزید و کم‌کم از قاب نگاه‌شون خارج شد.

و وقتی رفت..

سکوت.

نه از اون سکوت‌های راحت.
از اون سکوت‌هایی که پر از جمله‌های ناگفته‌ست.

موسیقی همچنان آرام توی فضا می‌پیچید؛ ملودی‌ای ملایم با ریتمی آهسته...اما بین این دو نفر، صدای سکوت بلندتر از هر نت موسیقی‌ای بود.

جونگکوک نفس عمیقی کشید.
نگاهش هنوز روی جایی بود که میکا ایستاده بود.

+اون خیلی صمیمیه

ــ جدیش نگیر..

لارا لبش را به‌آرامی گزید.
نه از ناراحتی، نه از خجالتِ خالص؛ بیشتر از آن حس مبهمی که وقتی چیزی ناگهان به دلت می‌نشیند، آدم را یک‌لحظه بی‌دفاع می‌کند. نگاهش را از روی صورت جونگکوک دزدید، اما خیلی زود دوباره برگشت؛ انگار می‌خواست مطمئن شود که اشتباه نشنیده.

با صدایی که بیشتر از قبل نرم شده بود، گفت:ولی دوست‌داشتنیه

جونگکوک این بار سرش را بالا آورد.
نه با عجله، نه با تردید. آرام سر بلند کرد، طوری که نگاهشان درست در یک خط قرار گرفت
چشم‌هایش مستقیم روی چشم‌های لارا نشست؛ بی‌پرده، بی‌فاصله، بی‌آنکه حتی بخواهد چیزی را پنهان کند.

و بعد، همان‌طور که نگاهش را از او نمی‌گرفت، گفت:تو بیشتر

لارا برای یک لحظه هیچ واکنشی نشان نداد.
انگار زمان، برای چند ثانیه کوتاه، از حرکت ایستاد. صدای موسیقی از دور می‌آمد، صدای خنده‌ها در پس‌زمینه موج می‌زد، نورها روی دیوارها می‌لغزیدند، اما همه‌چیز برای او در همان جمله خلاصه شده بود.
ساده بود، کوتاه بود، اما درست وسط دلش نشست؛ از همان جاهایی که آدم نمی‌خواهد کسی بی‌خبر لمسشان کند.

پلک زد، انگار بخواهد خودش را از آن حسِ ناگهانی بیرون بکشد، اما موفق نشد.
جونگکوک یک قدم نزدیک‌تر شد. فاصله‌ی میانشان کم شد؛ نه آن‌قدر که آزاردهنده باشد، نه آن‌قدر که امن بماند. چیزی میان این دو، چیزی که هم دلگرم می‌کرد و هم بی‌قرار.

صدایش را کمی پایین آورد؛ آن‌قدر که فقط خودش و لارا بشنوند:

ــ بیا برقصیم.

لارا خواست چیزی بگوید.
شاید می‌خواست بهانه بیاورد، شاید می‌خواست لبخند بزند و تظاهر کند آماده نیست، شاید هم فقط می‌خواست چند ثانیه بیشتر در همان تعلیق بماند. اما قبل از اینکه کلمات از لبش بیرون بیایند، جونگکوک خیلی طبیعی، خیلی بی‌سروصدا، دستش را گرفت.

گرمای کف دستش، نرم و مطمئن بود.
نه فشاری در آن بود، نه شتابی. فقط حضوری آرام که بی‌هشدار از تردید بیرونش کشید. لارا با تعجب کوتاهی به انگشت‌هایشان نگاه کرد و بعد، ناچار، بلند شد. صندلی با صدای خفیفی عقب رفت و او همراهِ جونگکوک از جا بلند شد.

این‌بار هیچ‌چیز شبیه قبل نبود.
نه رسمی بود، نه فاصله‌دار، نه حتی شبیه آن برخوردهای محتاطانه‌ی اول شب. این بار در رفتار او صمیمیتی بود که آرام و تدریجی آمده بود؛ مثل نوری کم‌جان که کم‌کم اتاق را روشن می‌کند.
جونگکوک از آن دست آدم‌هایی نبود که بخواهد زیادی حرف بزند
اما از آن دست آدم‌هایی بود که با یک نگاه، با یک حرکت دست، با یک سکوتِ درست، می‌توانست کاری کند که آدم احساس کند
دیده شده است.
و همین، برای لارا خطرناک بود.

جونگکوک و لارا آرام به سمت فضای بازترِ میان جمعیت رفتند.
موسیقی، که چند لحظه قبل نرم و آرام بود، حالا کمی جان گرفته بود؛ ضرباهنگش پررنگ‌تر شده و فضای مهمانی را گرم‌تر کرده بود. نورهای کم‌رنگ روی موهای لارا می‌لغزیدند و روی شانه‌های جونگکوک می‌شکستند.

لارا هنوز کمی در خودش جمع بود، اما دیگر عقب نمی‌کشید.
انگار حضور او همین دستِ مطمئن، همین سکوتِ آرام، همین نگاهِ بی‌حاشیه داشت آهسته‌آهسته آن حس ناامنِ تهِ دلش را شل می‌کرد.

وقتی رو‌به‌روی هم ایستادند، جونگکوک برای لحظه‌ای مکث کرد.
بعد، خیلی آرام، طوری که انگار نمی‌خواهد حتی این لحظه را با شتاب خراب کند، دستش را کمی بالا آورد و جای ایستادنشان را با ریتم موسیقی هماهنگ کرد.

...
دیدگاه ها (۸)

#P𝗔R𝗧 : 95#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦........

#P𝗔R𝗧 : 93 #CHAPTER : 2 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک...

#P𝗔R𝗧 : 92#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

MIDNIGHT BET

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط