{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#P𝗔R𝗧 : 92

#P𝗔R𝗧 : 92
#CHAPTER : 2
#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
وقتی دست‌ها هنوز دور هم بودن، وقتی نفس‌ها هنوز یکی شده بود، لارا فهمید
این فقط یک رقص نیست.
این یک جور گفتنِ بی‌کلمه بود که:«من هستم.»
«تو را گم نمی‌کنم.»

و جونگکوک، انگار همان‌قدر که ماهرانه می‌رقصید، بلد بود با هر حرکتش لارا را مطمئن‌تر کند تا جایی که وقتی موسیقی کم می‌شد حقیقت همچنان می‌ماند
آن‌ها کنار هم، یک داستان کامل بودند.

ده دقیقه گذشت.
آخرین نت آهنگ مثل آهی کش‌دار در فضا پخش شد و نورهای طلایی سالن روی صورت‌ها لغزید
صدای دست‌زدن‌ها آرام‌آرام بالا گرفت؛ موجی از تشویق که میان میزها می‌پیچید.

لارا و جونگکوک دست در دست هم از کنار صحنه دور شدند
شانگشت‌هایشان در هم قفل بود؛ نه محکم ، نه شُل همان‌قدر که گرمای هم را حس کنند.
لارا نیم‌نگاهی به او انداخت. لبخند کمرنگی گوشه‌ی لبش نشست، اما در چشم‌هایش چیزی شبیه تردید برق می‌زد.

سر میز نشستند..
نور شمع میانشان می‌سوخت و سایه‌ی مژه‌های لارا روی گونه‌اش افتاده بود.

گارسون نزدیک شد.
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از صورت لارا بردارد گفت:همون همیشگی..دوتا.

چند دقیقه بعد، گارسون با سینی نقره‌ای و دو لیوان بلورین برگشت
مایع سرخ‌رنگ زیر نور شمع می‌درخشید.

در همان لحظه، دختری با موهای نارنجی براق و لباس مشکی جذب که روی تنش مثل شب چسبیده بود، بی‌توجه از کنارشان رد شد و ناگهان با گارسون برخورد کرد.

همه‌چیز در یک ثانیه اتفاق افتاد.
لیوان‌ها واژگون شدند.
مایع سرخ روی پارچه‌ی مشکی پخش شد.

بعد از سکوتی کوتاه_

👩🏼‍🦰:حواست کجاست؟!
صدای تیز دختر سالن را برید.

گارسون هراسان عقب رفت، مدام عذرخواهی می‌کرد، اما دختر بی‌وقفه سرش فریاد می‌زد.

لارا آهسته از جایش بلند شد.
قدم‌هایش آرام اما محکم بود. مقابل دختر ایستاد
نگاهش سرد اما مؤدب.

+تو اول بهش برخورد کردی الانم شاکی هستی؟

دختر خندید، خنده‌ای تحقیرآمیز.
سرش را کمی کج کرد و گفت:چطور جرأت می‌کنی با من اینطوری حرف بزنی؟

در همان لحظه، سایه ای رو پشت سرش احساس کرد

جونگکوک کنار او ایستاد. حضورش مثل سایه‌ای امن پشت شانه‌های لارا حس می‌شد.
نگاهش روی دختر ثابت ماند...بعد لبخندی آهسته روی لب‌هایش نشست. لبخندی آشنا.

ــ هنوزم مثل قبل غرغرویی میکا کوچولو.

نامش که شنیده شد، دختر خشک شد.
چشم‌هایش برق زد..نفسش تند شد.

میکا:کوک...؟

بی‌معطلی خودش را در آغوشش انداخت.
آن‌قدر ناگهانی که لارا حتی فرصت نفس کشیدن نداشت.

جونگکوک برای لحظه‌ای مکث کرد... اما بعد بازوهایش دور او حلقه شد.
محکم ، آشنا...
دستش روی موهای نارنجی میکا لغزید.

لارا پلک زد...
دست‌هایش کنار بدنش مشت شد.
لـب‌هایش خط باریکی شد، اما چیزی نگفت.

فقط با اشاره‌ای کوتاه به گارسون فهموند که برود.
دیدگاه ها (۱۰)

#P𝗔R𝗧 : 93 #CHAPTER : 2 〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک...

#P𝗔R𝗧 : 94#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : 9۱#CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰا...

#P𝗔R𝗧 : ۹۰ #CHAPTER : 2〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰ...

A KISS MADE OF BLOOD

A KISS MADE OF BLOOD

A KISS MADE OF BLOOD

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط