{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#P𝗔R𝗧 : 93

#P𝗔R𝗧 : 93
#CHAPTER : 2
〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗
عـشـقِ تَـرسـنـٰاک
✦...............................
جونگکوک آروم اما محکم، دست‌های میکا رو از دور گردنش باز کرد. تماس انگشت‌هاشون چند ثانیه بیشتر طول نکشید، اما همون چند ثانیه کافی بود تا فضای بین‌شون بوی گذشته بگیره.

نگاهش رو از صورت خندون میکا گرفت و روی لارا ثابت کرد؛ نگاهی کوتاه اما پرمعنی، انگار می‌خواست قبل از حرف زدن چیزی رو بهش بفهمونه.

جونگکوک با صدایی کنترل‌شده گفت:میکا..این خانوم زیبا لاراست.

اسم که از دهنش بیرون اومد، لبخند روی لب‌های میکا یک لحظه مکث کرد..
هنوز بود، اما عمقش عوض شد. قدمی عقب رفت
نگاهش از صورت لارا شروع شد و آروم تا نوک کفش‌هاش پایین اومد؛ نه با تمسخر، نه با دشمنی... بیشتر شبیه کسی که داره پازلی رو کنار هم می‌ذاره.

لارا صاف ایستاده بود. دست‌هاش کنارش، انگشت‌هاش کمی مشت شده...صورتش آروم بود، اما ته چشم‌هاش برق سردی داشت.

جونگکوک ادامه داد:لارا، میکا یکی از بهترین دوست‌های قدیممه... و دختر خالم.

کلمه‌ی «قدیم» کمی کش‌دار از بین لـب‌هاش بیرون اومد. انگار خودش هم وزنش رو حس کرد.

لارا لبخند کوتاه و مؤدبانه‌ای زد...لبخندی که فقط روی لب‌هاش نشست، نه توی چشم‌هاش.

+خوشبختم.

میکا دستش رو جلو آورد. انگشت‌هاش ظریف و مطمئن.

میکا:منم همین‌طور...

بعد سرش رو کمی کج کرد و با شیطنتی که توی نگاهش برق می‌زد اضافه کرد:ولی راستش... از نوع نگاهت می‌فهمم تو فقط یه آشنای معمولی نیستی.

سکوت کوتاهی بین‌شون افتاد.
لارا دستش رو توی دست میکا گذاشت، اما فشار دستش سرد و حساب‌شده بود
چند ثانیه بعد، خیلی آروم دستش رو بیرون کشید نه با عجله، نه با عصبانیت... فقط با مرزی نامرئی.

جونگکوک نفس کوتاهی کشید. انگار می‌خواست چیزی بگه، شاید توضیحی، شاید تذکری. اما قبل از اینکه کلمه‌ای شکل بگیره، میکا خندید. اون خنده‌ی بلند و آشنایی که بوی روزهای قدیمی رو می‌داد؛ بوی رازهایی که فقط خودشون می‌دونستن.

دست‌هاش رو بالا برد.

میکا:آروم باشین، من برای دعوا نیومدم فقط شوخی کردم.

اما برق چشم‌هاش چیز دیگه‌ای می‌گفت.

بعد نگاهش دوباره روی جونگکوک قفل شد. این بار عمیق‌تر. صدای خنده‌اش پایین اومد، جاش رو به لحن آهسته‌تری داد.
ــ خیلی وقته ندیدمت... فکر نمی‌کردم این‌قدر زود پیدات بشه.

جونگکوک شونه‌ای بالا انداخت. حرکتی ساده، اما عضلات فکش سفت شده بود.

ــ اتفاقی بود.

کلمه کوتاه بود.. بیش از حد کوتاه.

میکا خندید؛ خنده‌ای که گوشه‌های خاطره رو زنده می‌کرد.
باد ملایمی از کنارشان رد شد و تار مویی از لارا روی صورتش افتاد. جونگکوک ناخودآگاه نیم‌نگاهی بهش انداخت... حرکتی کوچک، اما کافی.

میکا اون نگاه رو دید.

و برای اولین بار، لبخندش یک ذره دیرتر از معمول محو شد.

فضا هنوز آروم بود.
اما اون آرامش، زیادی نازک به نظر می‌رسید.

لارا که از این گفت‌وگوی نیمه‌رمزی هیچ سر درنیاورده بود، نگاهش رو مردد بین میکا و جونگکوک چرخوند. حس عجیبی داشت؛ انگار چیزی نامرئی بین اون دو نفر جریان داشت. نه خصومت، نه صمیمیت کامل
چیزی قدیمی..چیزی که تمام نشده بود. مثل زخمی که روی پوست بسته شده اما زیرش هنوز می‌سوزه.

میکا با دقت به لارا نگاه کرد، بعد نگاهش نرم‌تر شد.
این‌بار وقتی حرف زد، لحنش شوخی نداشت.

میکا:راستش... خوشحالم که بالاخره یکی رو کنارش می‌بینم...

لارا کمی جا خورد،
انگار این جمله رو انتظار نداشت.
جونگکوک واکنش ظاهری خاصی نشون نداد؛ فقط فکش برای لحظه‌ای منقبض شد.

میکا با صدایی اهسته تر ادامه داد:این پسر همیشه سرد بود... خیلی سرد از اونایی که دیوار می‌کشن دور خودشون فکر نمی‌کردم یه روز ببینم کنار کسی وایسه که نگاهش رو این‌طوری عوض کنه

لارا ناخودآگاه به جونگکوک نگاه کرد.

این‌بار جونگکوک از نگاهش فرار نکرد..

قلب لارا بی‌اختیار کمی تندتر زد.

میکا که این سکوت سنگین و اون تبادل نگاه کوتاه رو دید، لبخندش کم‌رنگ شد
انگار چیزی رو فهمیده باشه یا شاید چیزی رو پذیرفته باشه.

با لحنی سبک‌تر گفت:خب، حالا که رسماً آشنا شدیم، من دیگه مزاحم نمی‌شم...

مکث کرد.
نگاهش مستقیم روی لارا نشست.

میکا:ولی لارا... مواظب باش. جونگکوک هرچقدر هم ساکت باشه، از اون آدماییه که دل آدمو یه دفعه میبره بی‌خبر.

هوای اطراف‌شون انگار برای لحظه‌ای سنگین‌تر شد.

لارا چیزی نگفت. فقط لبخند خیلی محوی زد؛ لبخندی که بیشتر شبیه تردید بود تا اطمینان.
دیدگاه ها (۵)

درخواستی

⁦⁦⁦⁦๑⁦⁦⁦ my silent love ๑✯part:⁷باهم وارد مرکز خرید شدن اول ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

𝗨𝗻𝗱𝗲𝗿 𝘁𝗵𝗲 𝗿𝗶𝗴𝗵𝘁 𝗵𝗼𝗼𝗽 زیر حلقه ی سمت راست. p7نمی‌دونم چطور گذ...

#عاشق_خونش_یا_بدنش پارت ²⁰چشم‌های هیونجین آروم آروم بسته شدد...

سورا و رین

𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²⁰آتش آرام می‌سوخت و نور نارنجی رنگش...

『 𝙊𝙣 𝙏𝙝𝙚 𝙀𝙙𝙜𝙚 𝙊𝙛 𝘽𝙚𝙩𝙧𝙖𝙮𝙖𝙡 』𝙋𝙖𝙧𝙩 : ⁴⁸تهیونگ چند ثانیه فقط به ...

دستاتو دور گردنش حلقه کردی، فلیکس وقتی حلقه‌ی دست‌هات رو دور...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط